میبینم تقریبا یک سالی میشه که چیزی ننوشتم... تو این مدت چند بار خودم به اینجا سر زدم نمیدونم؟ شاید به اندازه ی انگشتهام! دلم میگیره میبینم این خونه ی محبوبم که روزی تنها دریچه ی ارتباط من با آدمهایی بود که حرفم را میفهمیدند و حرفشون را می فهمیدم این جوری مهجور افتاده. ولی چه میشه کرد؟ زندگی میگذره، آدمها میرند، ترک میکنند، بزرگ میشن... فرق میکنند... 

آره دلم میگیره ...به هر چیزی که من را به زادگاهم ربط میده وقتی فکر میکنم دلم میگیره ...چرا که از همه ی اون چیزها فاصله گرفتم و روز به روز بیشتر فاصله میگیرم... 

الان دیگه تایپ فرانسویم سریع تر از فارسیم شده. تو حرف زدنم هم بعضی جاها کلمات فرانسه راحت تر می آن!  دیگه برام مهم نیست که این طوریه ! اون هم برای منی که همه ی کسانی که این جوری بودند را همیشه مسخره میکردم. 

این روزها وقتی تلویزیون و روزنامه ها خبری از ایران میرن مثل قدیم شش دنگ حواسم را نمیدهم به خبر. مثل قدیمها اگر کسی ابراز اطلاعات از مملکتم بکنه و ازم یه سری سوال کنه خوشحال نمیشم و دیگه تلاش نمیکنم خوب بهش گوش بدهم و تا میتونم روشنش کنم. حالا حتی بر عکس تمام تلاشم را میکنم که به پست این جور آدمها نخورم و سوالی نشنوم که نخواهم تو جواب دادنش هنگ کنم!

پس نوشت: مطلب بالا مال 20 اسفند است . الان اردیبهشت! نوشتنش نصفه موند چون پر از غلط تایپی بود و احساس میکردم پر از غلط املایی هم هست ... دلم گرفته بود ...بیشتر گرفت...نوشتنم رها شد! الان که باز بعد از مدتها سری زدم به اینجا تصمیم گرفتم بفرستمش ...همین طور نصفه نیمه! 

دلیل نوشتنم یادم میآد ... پرواز مادربزرگم... بزرگترین پایه ای که من را به ایران متصل میکرد... یکی از عزیزترینهای توی زندگیم که میدونستم برای داشتنش در کنارم من باید به کنارش برم. حالا اون رفته ... حس میکنم با رفتنش آخرین بارقه های امید اتصالم به زادگاهم پاره شدند... من گم شده ام! 

این مطالب را پست میکنم شاید یه روزی با خوندن گذشته و حالم ...بتونم باز خودم را پیدا کنم ...شاید یه روزی! 

 

بعدتر نوشت: فکر کنم خیلی وقت بود که باید کلمه ی دانشجو ام را از مشخصات پروفایلم حذف میکردم! بالاخره پاکش کردم!!

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :دنیای من


 


بعضی آدمها هستند توی زندگی آدم، که همه ی ثروتتند، همه ی گذشته، همه ی حال و همه ی امیدت برای آینده ات. تو تک تک لحظه های زندگیت نقش داشتند و همیشه یه قسمتی از بار زندگیت را به دوش کشیدند. کسا
نی که خیلی دوستشون داری اما همیشه بیشتر از اونکه تو برای اونها باشی، اونها برای تو بودند. دارم از پدر و مادر حرف میزنم. کسانی که همیشه بخشیده اند، همیشه همراه و نگرانت بودند از وقتی که اولین نفس را کشیدی...نه!نه! حتی خیلی قبل تر از اون!

 پدر و مادرمن اما، بهترین بودند. همیشه همراه، همیشه دوست، همیشه تکیه گاه.

امروز اومدم اینجا تا از یکی از این آدمهای خاص بنویسم، آخه امروز یه روز خاص است!

میخوام امروز از یه نفر بنویسم که برام خیلی عزیز است، یکی که خیلی خیلی دوستش دارم. یکی که از ابتدای خلقتم تا حالا همیشه در کنارم بوده و دعای خیرش پشت سرم. کسی که برای بودنش، داشتنش، حضورش هر چه قدر خدای مهربون را شکر کنم باز کم است. کسی که غمش برام سنگین و دردش بی طاقتم میکنه. بهترین و نزدیک ترین و فداکارترین و معلمترین و مهربان ترین و بخشنده ترین دوست در تمام زندگیم بوده و هست و همیشه خواهد بود، ان شاءالله.

دارم از مادرم حرف میزنم

کسی که زبان و دستم قاصر است از بیان محبتهاش. همه ما فکر میکنیم که مادرمون بهترین مادر دنیاست. اما من قسم میخورم که یکی از بهترین مادرهای دنیا را دارم. و دوست دارم بارها و بارها و بارها بهش بگم که :

مامانیم ؛ بهترینی! ممنونم، به خاطر همه چیز

دوست دارم بارها و بارها بهت بگم که خیلی دوستت دارم

خیلی زیاد!

 

از اینکه همیشه غمهام را برات میآرم، از اینکه همیشه نگرانت میکنم، از اینکه هنوز هم خودم را لوس میکنم و دختر کوچولوت میدونم، راستش خجالت میکشم! اما میدونم ازم راضی هستی ...آخه طبیعت فرزند بودن اینه که همیشه فقط بگیری و هیچ وقت نبخشی، همیشه غمت را برای پدر و مادر ببری و شادیت را برای خودت نگه داری... و مامان بابا ها اون قدر خوبند که همیشه بچه هاشون را میبخشند.

ولی من نمیبخشمتون اگر                                                                                            

 یه موقع تنهام بگذارین...                                                              

 باید قول بدین که کنارم بمونین... تا همیشه ...

دوستتون دارم.


پ ن : چه قدر خوب که در سال روزهایی هست که یادت می آره از کسانی که دوستشون داری تشکر کنی و حرفهایی که شاید همین جوری همیشه تو دلت باشه و هیچ وقت رو زبانت نباشه را بیان کنی.

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :دنیای من


سی سالگی

19 اردیبهشت امسال هم یه روزی است مثل بقیه ی روزهای خدا.. .ولی امسال برای من متفاوت خواهد بود. خیلی متفاوت تر از سالهای قبل. امسال خیلی زودتر از هر سال دارم به استقبالش میرم. بهش فکر میکنم. براش استرس دارم. هر چی باشه دارم دهه عوض میکنم. یه زمونی وقتی خیلی کوچیک بودم، اون موقع که کوچولوترین دختر کلاس بودم و برای رفتن مامانم از مدرسه اشک میریختم همیشه از خودم میپرسیدم یعنی بیست ساله بشم چه جوری میشم؟ آیا موجود موفقی ام؟ سی سالگی چه طور؟ از همون بچگی اما خودم را هیچ وقت شکست خورده تصور نکردم. همین طور که برای خودم هم هیچ وقت خیالبافی نکردم. هیچ وقت دوست نداشتم آدم معروف و مشهوری باشم. نخواستم مهمترین و بهترین باشم، اما شکست هم برام هیچ وقت مفهوم نداشت...تنها رویای بلند پروازانه ام این بود که بزرگ که شدم داروی سرطان را کشف کنم! شاید برای همین بود که وقتی برای کنکور میخوندم تصمیم گرفتم هدفم را داروسازی بگذارم.

وقتی وارد بیست سالگی میشدم به  قسمتی از چیزهایی که میخواستم رسیده بودم اما میدونستم که ده سال دیگه وقت دارم تا به همه ی اون چیزهایی که میخوام برسم. همیشه با خودم تصور کردم که تا قبل از سی هر آنچه باید کاشته ام و بعد از سی موقع رسیدگی به کاشته هاست و در چهل سالگی شاید موقع برداشت ...

حالا رسیدم به سی! تا چند روز دیگه من سی ساله میشم و الان دقیقا نمیدونم کجا ایستاده ام! استرس شدیدی دارم ...عین یه دانش آموز که تا چند روز دیگه باید درس پس بدهد و نمیدونه تو این فرصت باقیمونده چی بخونه تا نمره ی خوبی بگیره؟!

وقتی به عقب نگاه میکنم، به آرمانهام، خدا را شکر میکنم. من تقریبا به همه ی اون چیزهایی که میخواستم رسیده ام، به اون چیزهایی هم که نرسیده ام، خودم نا خودآگاه تمایلی بهشون نداشتم.

الان من فقط کمی با اون کسی که در بچگی از خودم تصور داشتم فاصله دارم. در حقیقت من آنچه را که باید در این مدت به دست بیارم به دست آوردم ولی تفاوتش این است که اون جوری که فکر میکردم از اون چیزهایی که به دست آوردم استفاده نمیکنم.

همیشه فکر میکردم وقتی سی سالم میشه وارد یه زندگی روتین و معمولی شدم که صبح به صبح با عجله با همسرم صبحانه میخوریم و دو تایی میریم برای رفتن به سر کار. شغلم هم یه چیزی مثل استادی دانشگاه است. چه بسا همسرم هم همکارم است و با هم به دانشگاه میریم! جالبه که الان که نگاه میکنم میبینم مسیر سرنوشت زندگی من حتی داشت من را واقعا به این سمت می برد ولی من خودم با اختیار تغییرش دادم.

اعتقاد دارم که آدم هر چیزی را که ضمیر ناخودآگاهش بخواهد همون جوری مسیرش پیش میره. من هم اون چیزهایی را که میخواستم به دست آوردم. الان مدرکم را دارم و همسری که عاشقانه دوستش دارم اما  خبری از اون روزمرگیهای تکراری که فکر میکردم (و البته همیشه ازش ترسیدم) نیست. میدونم که همیشه از یه چیز تکراری فرار کردم اما حالا که دارم وارد سی میشم از این فرار یه جورهایی پشیمونم.  احساس میکنم دیگه نباید بترسم. احساس میکنم که الان دیگه آماده ی یه زندگی معمولی و تکراری ام و حتی به اون زندگی روتین نیاز دارم. به اینکه وقتی صبح به صبح از خواب پا میشم چشم در چشم کسی بشم که دوستش دارم. اینکه  هر روز به سر کار برم وبا یه سری آدم تکراری سر و کله بزنم و اینکه حتی شب به شب خسته و کوفته به خونه بیام و باز چشم در چشم محبت بشم و با یه عالم مهر و صفایی که توی خونه هست، خستگی روزم را دور بریزم...

به هر حال الان میدونم چی میخوام و ترس را از خودم بیرون ریختم پس به اون چه میخواهم هم دیر یا زود خواهم رسید؛ انشا الله... حالا اینکه تو تقویم کمی اون طرف تر از سی بشه ...خیلی مهم نیست! اون چه مهم است ، حس خوشبخت بودن است. حس اینکه مفیدی، برای خودت، برای دیگری و وجودت برای چند نفری تو دنیا با ارزشه.

به هر حال تو الان برای خودت کسی هستی، شخصیت مستقلی که میتونه روی پای خودش بایسته و شخصیت وابسته ای که احساس و وجودش با کسایی که دوستشون داره پیوند خورده... و این همون اصلی است که از قدیم برای خودم متصور بودم! خدا را شکر!

اینها را میگم تا به خودم دلداری بدهم و خودم را تشویق کنم برای ورود به دهه ی جدید! ولی با همه ی این دلداری ها...روز تولد برای من همچنان دلگیره...

19 اردیبهشت امسال هم یه روزی است مثل بقیه ی روزهای خدا...هر چند امسال برای من متفاوت خواهد بود. خیلی متفاوت تر از سالهای قبل.

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :دنیای من