بعضی آدمها هستند توی زندگی آدم، که همه ی ثروتتند، همه ی گذشته، همه ی حال و همه ی امیدت برای آینده ات. تو تک تک لحظه های زندگیت نقش داشتند و همیشه یه قسمتی از بار زندگیت را به دوش کشیدند. کسا
نی که خیلی دوستشون داری اما همیشه بیشتر از اونکه تو برای اونها باشی، اونها برای تو بودند. دارم از پدر و مادر حرف میزنم. کسانی که همیشه بخشیده اند، همیشه همراه و نگرانت بودند از وقتی که اولین نفس را کشیدی...نه!نه! حتی خیلی قبل تر از اون!

 پدر و مادرمن اما، بهترین بودند. همیشه همراه، همیشه دوست، همیشه تکیه گاه.

امروز اومدم اینجا تا از یکی از این آدمهای خاص بنویسم، آخه امروز یه روز خاص است!

میخوام امروز از یه نفر بنویسم که برام خیلی عزیز است، یکی که خیلی خیلی دوستش دارم. یکی که از ابتدای خلقتم تا حالا همیشه در کنارم بوده و دعای خیرش پشت سرم. کسی که برای بودنش، داشتنش، حضورش هر چه قدر خدای مهربون را شکر کنم باز کم است. کسی که غمش برام سنگین و دردش بی طاقتم میکنه. بهترین و نزدیک ترین و فداکارترین و معلمترین و مهربان ترین و بخشنده ترین دوست در تمام زندگیم بوده و هست و همیشه خواهد بود، ان شاءالله.

دارم از مادرم حرف میزنم

کسی که زبان و دستم قاصر است از بیان محبتهاش. همه ما فکر میکنیم که مادرمون بهترین مادر دنیاست. اما من قسم میخورم که یکی از بهترین مادرهای دنیا را دارم. و دوست دارم بارها و بارها و بارها بهش بگم که :

مامانیم ؛ بهترینی! ممنونم، به خاطر همه چیز

دوست دارم بارها و بارها بهت بگم که خیلی دوستت دارم

خیلی زیاد!

 

از اینکه همیشه غمهام را برات میآرم، از اینکه همیشه نگرانت میکنم، از اینکه هنوز هم خودم را لوس میکنم و دختر کوچولوت میدونم، راستش خجالت میکشم! اما میدونم ازم راضی هستی ...آخه طبیعت فرزند بودن اینه که همیشه فقط بگیری و هیچ وقت نبخشی، همیشه غمت را برای پدر و مادر ببری و شادیت را برای خودت نگه داری... و مامان بابا ها اون قدر خوبند که همیشه بچه هاشون را میبخشند.

ولی من نمیبخشمتون اگر                                                                                            

 یه موقع تنهام بگذارین...                                                              

 باید قول بدین که کنارم بمونین... تا همیشه ...

دوستتون دارم.


پ ن : چه قدر خوب که در سال روزهایی هست که یادت می آره از کسانی که دوستشون داری تشکر کنی و حرفهایی که شاید همین جوری همیشه تو دلت باشه و هیچ وقت رو زبانت نباشه را بیان کنی.

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :دنیای من


سی سالگی

19 اردیبهشت امسال هم یه روزی است مثل بقیه ی روزهای خدا.. .ولی امسال برای من متفاوت خواهد بود. خیلی متفاوت تر از سالهای قبل. امسال خیلی زودتر از هر سال دارم به استقبالش میرم. بهش فکر میکنم. براش استرس دارم. هر چی باشه دارم دهه عوض میکنم. یه زمونی وقتی خیلی کوچیک بودم، اون موقع که کوچولوترین دختر کلاس بودم و برای رفتن مامانم از مدرسه اشک میریختم همیشه از خودم میپرسیدم یعنی بیست ساله بشم چه جوری میشم؟ آیا موجود موفقی ام؟ سی سالگی چه طور؟ از همون بچگی اما خودم را هیچ وقت شکست خورده تصور نکردم. همین طور که برای خودم هم هیچ وقت خیالبافی نکردم. هیچ وقت دوست نداشتم آدم معروف و مشهوری باشم. نخواستم مهمترین و بهترین باشم، اما شکست هم برام هیچ وقت مفهوم نداشت...تنها رویای بلند پروازانه ام این بود که بزرگ که شدم داروی سرطان را کشف کنم! شاید برای همین بود که وقتی برای کنکور میخوندم تصمیم گرفتم هدفم را داروسازی بگذارم.

وقتی وارد بیست سالگی میشدم به  قسمتی از چیزهایی که میخواستم رسیده بودم اما میدونستم که ده سال دیگه وقت دارم تا به همه ی اون چیزهایی که میخوام برسم. همیشه با خودم تصور کردم که تا قبل از سی هر آنچه باید کاشته ام و بعد از سی موقع رسیدگی به کاشته هاست و در چهل سالگی شاید موقع برداشت ...

حالا رسیدم به سی! تا چند روز دیگه من سی ساله میشم و الان دقیقا نمیدونم کجا ایستاده ام! استرس شدیدی دارم ...عین یه دانش آموز که تا چند روز دیگه باید درس پس بدهد و نمیدونه تو این فرصت باقیمونده چی بخونه تا نمره ی خوبی بگیره؟!

وقتی به عقب نگاه میکنم، به آرمانهام، خدا را شکر میکنم. من تقریبا به همه ی اون چیزهایی که میخواستم رسیده ام، به اون چیزهایی هم که نرسیده ام، خودم نا خودآگاه تمایلی بهشون نداشتم.

الان من فقط کمی با اون کسی که در بچگی از خودم تصور داشتم فاصله دارم. در حقیقت من آنچه را که باید در این مدت به دست بیارم به دست آوردم ولی تفاوتش این است که اون جوری که فکر میکردم از اون چیزهایی که به دست آوردم استفاده نمیکنم.

همیشه فکر میکردم وقتی سی سالم میشه وارد یه زندگی روتین و معمولی شدم که صبح به صبح با عجله با همسرم صبحانه میخوریم و دو تایی میریم برای رفتن به سر کار. شغلم هم یه چیزی مثل استادی دانشگاه است. چه بسا همسرم هم همکارم است و با هم به دانشگاه میریم! جالبه که الان که نگاه میکنم میبینم مسیر سرنوشت زندگی من حتی داشت من را واقعا به این سمت می برد ولی من خودم با اختیار تغییرش دادم.

اعتقاد دارم که آدم هر چیزی را که ضمیر ناخودآگاهش بخواهد همون جوری مسیرش پیش میره. من هم اون چیزهایی را که میخواستم به دست آوردم. الان مدرکم را دارم و همسری که عاشقانه دوستش دارم اما  خبری از اون روزمرگیهای تکراری که فکر میکردم (و البته همیشه ازش ترسیدم) نیست. میدونم که همیشه از یه چیز تکراری فرار کردم اما حالا که دارم وارد سی میشم از این فرار یه جورهایی پشیمونم.  احساس میکنم دیگه نباید بترسم. احساس میکنم که الان دیگه آماده ی یه زندگی معمولی و تکراری ام و حتی به اون زندگی روتین نیاز دارم. به اینکه وقتی صبح به صبح از خواب پا میشم چشم در چشم کسی بشم که دوستش دارم. اینکه  هر روز به سر کار برم وبا یه سری آدم تکراری سر و کله بزنم و اینکه حتی شب به شب خسته و کوفته به خونه بیام و باز چشم در چشم محبت بشم و با یه عالم مهر و صفایی که توی خونه هست، خستگی روزم را دور بریزم...

به هر حال الان میدونم چی میخوام و ترس را از خودم بیرون ریختم پس به اون چه میخواهم هم دیر یا زود خواهم رسید؛ انشا الله... حالا اینکه تو تقویم کمی اون طرف تر از سی بشه ...خیلی مهم نیست! اون چه مهم است ، حس خوشبخت بودن است. حس اینکه مفیدی، برای خودت، برای دیگری و وجودت برای چند نفری تو دنیا با ارزشه.

به هر حال تو الان برای خودت کسی هستی، شخصیت مستقلی که میتونه روی پای خودش بایسته و شخصیت وابسته ای که احساس و وجودش با کسایی که دوستشون داره پیوند خورده... و این همون اصلی است که از قدیم برای خودم متصور بودم! خدا را شکر!

اینها را میگم تا به خودم دلداری بدهم و خودم را تشویق کنم برای ورود به دهه ی جدید! ولی با همه ی این دلداری ها...روز تولد برای من همچنان دلگیره...

19 اردیبهشت امسال هم یه روزی است مثل بقیه ی روزهای خدا...هر چند امسال برای من متفاوت خواهد بود. خیلی متفاوت تر از سالهای قبل.

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :دنیای من


أولم یسیروا فی الارض فینظروا کیف کان عاقبه الذین من قبلهم

خیلی وقته ننوشتم. راستش دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم. به نظرم امروز اونقدر میزان اطلاع رسانی و فرهنگ سازی زیاد شده که دیگه شاید رسالتی بر عهده ی من نیست. تازه، از سال 88 به این طرف، من هم از دل و دماغ افتادم و اون حس یاس و سرشکستگی مثل خیلی های دیگه تو من هم ریشه دونده!

چندی پیش داشتم با دوست کونگویی م که قوه تحلیل خوبی داره صحبت میکردم. به نکاتی اشاره کرد که برای من ای که خیلی وقت است دست از مقایسه کشورهای پیشرفته و در حال توسعه کشیدم جالب اومد. گفتم نکته ی جالبی است برای اشاره و گردگیری خونه ی مجازیم. شاید هم حسن ختام نوشتنم...

این دوستم کارش جوریه که هر بار با یه گروه کار میکنه و برای همین آدمهای مختلف و روحیاتشون دستش اومده.

از نظر اون کار کردن با مهاجرین عرب وحشتناکه. چون کارها را همیشه به تاخیر می اندازند و تازه دست آخرهم هردمبیل انجام می دهند. مثلا برای پر کردن یه سری برگه های آماری که به بهتر کار کردن شرکت کمک میکنه، اول اینکه پر نمیکنند ونمیفرستند تا یادآواریش برسه و بعد که مهلت ارسال رو به پایان است همون طور الابختکی فرمها را پر میکنند. در حالی که در گروههای بلژیکی این جوری نیست.

 یا مثلا براش جالبه که کارمند بلژیکی روز اعتصاب وسایل نقلیه هر جوری هست خودش را به محل کارش میرسونه (حتی اگر لازم باشه تاکسی به هزینه ی شرکت بگیره) اما کارمند مهاجر، خوشحال از اینکه دلیل خوبی برای نرفتن به سر کار پیدا کرده، توی خونه استراحت میکند!

 دیگه اینکه میگفت در کشوری مثل کشور خودش مثلا پدرش با اینکه سنی ازش گذشته ولی جرات نمیکنه کارش را به دست کسی بسپاره چون میدونه هیچ کی به دلسوزی خودش کار نمیکنه. در حالی که مشاهدات اون از کارمندهای دور و برش که هر کدوم یکی از فروشگاههای زنجیره ای را اداره میکنند اینه که اکثر بلژیکی ها طوری کار میکنند که انگار سود و زیان متحمل خودشون میشود.



این روزها هر جا نگاه میکنی خبر از انقلاب و تظاهرات و خروج حاکمان مستبد دنیاست. نمیدونم این قدرت چیه که هر کی بهش میرسه دو دستی بهش چسبیده! فقط میدونم ارزشش به اندازه ی ریختن خون هموطنها نیست و تاریخ ثابت کرده به محض اینکه حکومتی دستش یه خون شهروندانش آغشته شد، اون خون بی جواب نخواهد موند و شمارش معکوس برای عمر اون حکومت شروع میشه. فقط حیف که چه کم از تاریخ درس میگیریم.   

آیا اینان سیر در زمین نمی‌کنند تا بنگرند سرنوشت آنان(طغیانگران پیشین) چگونه شد...؟ (روم، 9)

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :اجتماعی