خوشبختی

باورم نمیشه که الان دو سال است که چیزی ننوشتم. این قدر ننوشتم که پیدا کردن حروف برام رو صفحه کلید مشکل شده! 

خوب این مدت سرم خیلی شلوغ بود. هم بیرون از خونه مشغول بودم و هم در خانه با مسوولیتهایی به مراتب سنگین تر از دوران دانشجویی و مجردی.

الان اما در اوج مسوولیتهای زندگیم قرار گرفتم ولی از همیشه فعالیتم کمتره! سه ماهی میشه که روی تخت بیمارستان دراز کشیدم بدون اینکه اجازه داشته باشم پا رو زمین بگذارم. قبلش صبح از خونه بیرون میزدم و شب خسته و کوفته بر میگشتم و تمام تفریح و برنامه جانبی زندگیم حرف زدن با همسر و مامان بابا و خرید شنبه ها و خواب صبح یکشنبه ها بود, برای همین تجویز استراحت مطلق در نگاه اول برام خیلی هم شیرین مینمود. با خودم گفتم تمام کتابهایی که دوست داشتم رو میخونم, نقاشی میکشم و یا حتی شروع میکنم زبان هلندی را یاد گرفتن و... البته مهمتر از همه اینکه این همون موقعیتی بود که میخواستم تا کارهایی که مامانم برای من کرد رو من هم برای نی نی ام انجام بدهم. آخه از اول دوران حاملگیم این عذاب وجدان را داشتم که من نمیتونم اون طوری که مامانم برای من بود من برای نی نی ام باشم. چون من حتی وقت نمیکردم که با نی نی ام حرف بزنم!

آره خیلی دوست داشتم وقت کنم تا با نی نی ام حرف بزنم ولی خیلی زود بهم فهموندن که شاید این آخرین حرفهایی باشه که بتونم با کوچولویی که تازه شروع کردم به حس کردن حرکات ظریفش بزنم. از اون موقع بود که من فهمیدم مادر شدن یعنی چه. این که حاضر باشی تموم آزادی و سلامتی ات را فدا کنی تا کوچولوت سالم و به موقع به دنیا بیاد. پس کل زندگی و خونه من خلاصه شد به یه تخت بیمارستان با کلی امید و اضطراب.

این که یک دفعه با تمام توانایی ها و فعالیت و استقلال تبدیل بشی به وابسته ای که فقط دستهاش میتونه حرکت کنه و خودش به سمت چپ و راست بغلطه خیلی سخته ولی همچین تجربه ای بهت کمک میکنه که بفهمی چه قدر خوشبخت بودی و هستی چرا که خیلی ها هستن که مجبورن مدتها و چه بسا یه عمر در همچین شرایطی زندگی کنند اون هم با درد. شاید همین قدر که من میتونم تکون بخورم هم نتونن. و مهم تر از همه اون امید و هدف زیبایی که من براش می جنگیدم را نداشته باشند. بار ها با خودم فکرکردم که اگه برای نجات خودم بود باز هم ادامه میدادم یا نه؟ یا چه میکردم اگه جای اون جانبازهایی بودم که محکوم هستند همه ی عمر این جوری روز و شب رو بگذرونند در حالی که شاید هزاران سوال در مورد هدفی که داشتند و نتیجه ی اون ذهنشون را درگیر کرده؟

به هر حال مهم اینه که آدم بتونه در هر موقعیتی بهترین ها را ببینه. من این مدت بهترینهای زیادی را درک و دریافت کردم که مهمترین اونها عشق بود. عشقی که در دوران سختی, اعضای یک خانواده را بیشتر و بیشتر در کنار هم قرار میده. بعضی وقتها زندگی های یکنواخت ما را از هم دور و دورتر میکنه. این اتفاق باعث شد که من بتونم پس از مدتها زمان زیادی را با مادرم بگذرونم. دستهای بابام رو بگیرم و نگاه محبت آمیز برادرهام را تند تند دریافت کنم و صد البته بیش از پیش رشته ی عشق پیوند با همسرم محکمتر بشه و با هم بی ریاتر و یکی تر بشیم. 

 من این رو به خوبی درک کردم که میشه روی یه تخت بیمارستان زندانی باشی تنهای تنها تو یه چهار دیواری ولی دلت گرم باشه که تنها نیستی و یه قدرت ماورایی هست که در بدترین ها هم برات خوبی میخواهد و تنهات نخواهد گذاشت.  

وقتی همه ی اینها را کنار هم میگذاری میفهمی که با وجود تمام سختی ها و ترس و واهمه ای که وسطش قرار گرفتی چه قدر خوشحال و خوشبختی! اون وقت دیگه به جای آرزوی یک دقیقه روی پا ایستادن, قدم زدن, کنار پنجره رفتن و هوای آزاد را بلعیدن, دوش گرفتن و دستشویی رفتن, برای مترو دویدن ها و برای نی نی خرید کردن ها و توی خونه ی خودت بودن ها ... فقط دلت یه چیز میخواد... اینکه به همه ی اون عزیزایی که کنارت هستند و تنهات نگذاشتن (از خود خدا گرفته تا خانواده و دوستان) بتونی بگی چه قدر دوستشون داری و از وجود و حضورشون خوشحال و خوشبختی! 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب :دنیای من


 

میبینم تقریبا یک سالی میشه که چیزی ننوشتم... تو این مدت چند بار خودم به اینجا سر زدم نمیدونم؟ شاید به اندازه ی انگشتهام! دلم میگیره میبینم این خونه ی محبوبم که روزی تنها دریچه ی ارتباط من با آدمهایی بود که حرفم را میفهمیدند و حرفشون را می فهمیدم این جوری مهجور افتاده. ولی چه میشه کرد؟ زندگی میگذره، آدمها میرند، ترک میکنند، بزرگ میشن... فرق میکنند... 

آره دلم میگیره ...به هر چیزی که من را به زادگاهم ربط میده وقتی فکر میکنم دلم میگیره ...چرا که از همه ی اون چیزها فاصله گرفتم و روز به روز بیشتر فاصله میگیرم... 

الان دیگه تایپ فرانسویم سریع تر از فارسیم شده. تو حرف زدنم هم بعضی جاها کلمات فرانسه راحت تر می آن!  دیگه برام مهم نیست که این طوریه ! اون هم برای منی که همه ی کسانی که این جوری بودند را همیشه مسخره میکردم. 

این روزها وقتی تلویزیون و روزنامه ها خبری از ایران میرن مثل قدیم شش دنگ حواسم را نمیدهم به خبر. مثل قدیمها اگر کسی ابراز اطلاعات از مملکتم بکنه و ازم یه سری سوال کنه خوشحال نمیشم و دیگه تلاش نمیکنم خوب بهش گوش بدهم و تا میتونم روشنش کنم. حالا حتی بر عکس تمام تلاشم را میکنم که به پست این جور آدمها نخورم و سوالی نشنوم که نخواهم تو جواب دادنش هنگ کنم!

پس نوشت: مطلب بالا مال 20 اسفند است . الان اردیبهشت! نوشتنش نصفه موند چون پر از غلط تایپی بود و احساس میکردم پر از غلط املایی هم هست ... دلم گرفته بود ...بیشتر گرفت...نوشتنم رها شد! الان که باز بعد از مدتها سری زدم به اینجا تصمیم گرفتم بفرستمش ...همین طور نصفه نیمه! 

دلیل نوشتنم یادم میآد ... پرواز مادربزرگم... بزرگترین پایه ای که من را به ایران متصل میکرد... یکی از عزیزترینهای توی زندگیم که میدونستم برای داشتنش در کنارم من باید به کنارش برم. حالا اون رفته ... حس میکنم با رفتنش آخرین بارقه های امید اتصالم به زادگاهم پاره شدند... من گم شده ام! 

این مطالب را پست میکنم شاید یه روزی با خوندن گذشته و حالم ...بتونم باز خودم را پیدا کنم ...شاید یه روزی! 

 

بعدتر نوشت: فکر کنم خیلی وقت بود که باید کلمه ی دانشجو ام را از مشخصات پروفایلم حذف میکردم! بالاخره پاکش کردم!!

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :دنیای من


 


بعضی آدمها هستند توی زندگی آدم، که همه ی ثروتتند، همه ی گذشته، همه ی حال و همه ی امیدت برای آینده ات. تو تک تک لحظه های زندگیت نقش داشتند و همیشه یه قسمتی از بار زندگیت را به دوش کشیدند. کسا
نی که خیلی دوستشون داری اما همیشه بیشتر از اونکه تو برای اونها باشی، اونها برای تو بودند. دارم از پدر و مادر حرف میزنم. کسانی که همیشه بخشیده اند، همیشه همراه و نگرانت بودند از وقتی که اولین نفس را کشیدی...نه!نه! حتی خیلی قبل تر از اون!

 پدر و مادرمن اما، بهترین بودند. همیشه همراه، همیشه دوست، همیشه تکیه گاه.

امروز اومدم اینجا تا از یکی از این آدمهای خاص بنویسم، آخه امروز یه روز خاص است!

میخوام امروز از یه نفر بنویسم که برام خیلی عزیز است، یکی که خیلی خیلی دوستش دارم. یکی که از ابتدای خلقتم تا حالا همیشه در کنارم بوده و دعای خیرش پشت سرم. کسی که برای بودنش، داشتنش، حضورش هر چه قدر خدای مهربون را شکر کنم باز کم است. کسی که غمش برام سنگین و دردش بی طاقتم میکنه. بهترین و نزدیک ترین و فداکارترین و معلمترین و مهربان ترین و بخشنده ترین دوست در تمام زندگیم بوده و هست و همیشه خواهد بود، ان شاءالله.

دارم از مادرم حرف میزنم

کسی که زبان و دستم قاصر است از بیان محبتهاش. همه ما فکر میکنیم که مادرمون بهترین مادر دنیاست. اما من قسم میخورم که یکی از بهترین مادرهای دنیا را دارم. و دوست دارم بارها و بارها و بارها بهش بگم که :

مامانیم ؛ بهترینی! ممنونم، به خاطر همه چیز

دوست دارم بارها و بارها بهت بگم که خیلی دوستت دارم

خیلی زیاد!

 

از اینکه همیشه غمهام را برات میآرم، از اینکه همیشه نگرانت میکنم، از اینکه هنوز هم خودم را لوس میکنم و دختر کوچولوت میدونم، راستش خجالت میکشم! اما میدونم ازم راضی هستی ...آخه طبیعت فرزند بودن اینه که همیشه فقط بگیری و هیچ وقت نبخشی، همیشه غمت را برای پدر و مادر ببری و شادیت را برای خودت نگه داری... و مامان بابا ها اون قدر خوبند که همیشه بچه هاشون را میبخشند.

ولی من نمیبخشمتون اگر                                                                                            

 یه موقع تنهام بگذارین...                                                              

 باید قول بدین که کنارم بمونین... تا همیشه ...

دوستتون دارم.


پ ن : چه قدر خوب که در سال روزهایی هست که یادت می آره از کسانی که دوستشون داری تشکر کنی و حرفهایی که شاید همین جوری همیشه تو دلت باشه و هیچ وقت رو زبانت نباشه را بیان کنی.

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :دنیای من