به نام خدا

سلام
خيلی وقته که می خوام بنويسم ولی حقيقتش تو مقدمه گير کردم !همش گفتم آخه همین جوریکه نمیشود،با یه چيزی بايد شروع کنم ،بايد بگم هدفم از نوشتن چيه ؟ راستش هدفم اينه که يه جور هايی احساسات و طرز فکرم را بنويسم، تجربه هايی را که پيدا می کنم ،هر چی باشه الان بهترین سن کسب تجربه است ومن هم دائم در حال تعويض وتجديد افکار .اينجوری وقتی فکر هايم را مينويسم يا نگاهم را به اطرافم ؛بعدا می فهمم که چقدر فرق کرده ام!و البته وقتی نوشته هايم را اينجا جلوی يه عالم شاهد می گذارم يه جورهايی، هم اونها با گفتن نظراتشان من را راهنمايی می کنندو شاید هم من --والبته اميدوارم--تجربياتم را در اختيار آنها می گذارم به خصوص برای نسل جوان ،هم دوره ای های خودم!،شايد جالب باشه بدونند که يک دختر ايرانی توی يک کشور غريب نظراتش نسبت به دنيا و محيط اطرافش چيه،دنيا را چه رنگی ميبينه وبا اطرافيانش که شايد خيلی هم باهاش فرق داشته باشند چه جوری کنار ميايد.
راستش قصد دارم هر چی را که تو خيابون ميبينم هر نکته جالبی که نظرم را به خودش جلب می کنه بنويسم.کسی چه ميدونه شايد برای خودم يه سفر نامه نوشتم !به حر حال مطمئنم ک برای شناخت خودم کار درستی را دارم شروع ميکنم.اميدوارم که شما دوست های عزيز هم مرا با نظراتتان کمک کنيد.

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱