چند روز پيش دوستم ازم يه سوالی پرسيد که من هم امروز اون را از شما میپرسم : اگه يه بچه ی ده دوازده ساله با ظاهری معمولی که فقط يه ذره لباسهاش زير بارون خيس شده تو مترو بين همه ی جمعيت شما را (که کاملا هم تیپ و قيافه تون معمولی است ) انتخاب کنه و ازتون درخواست ۵۰ سنت (شما بگيريد ۵۰۰تومان) پول بکنه آيا بهش ميديد ؟

من در جواب دوستم گفتم خوب بستگی به موقعيت داره .چون معمولا اين جور مواقع آدم لحظه ای تصميم ميگيره .اون هم همين را گفت و گفت که در اون لحظه گفتم حتما واقعا احتياج داره و بهش دادم اما خانمی که در کنارم نشسته بود کلی دعوام کرد که اين شما ها هستيد که آدم ها را گدا بار مياريد . وقتی بهش پول بدهی از اين پول مفت خوشش مياد و ميره اين کار را تکرار ميکنه و ميشه يه گدای درست حسابی ! من به دوستم گفتم که حرف اون خانمه درسته ولی اين جور مواقع آدم بايد به احساسش نگاه کنه هر چی حس آدم گفت همون درسته .

قبلا براتون از گداهای مسلمون که گوشه و کنار خيابونها به خصوص مرکز شهر نشسته اند گفته ام .ماجرای اون دختر و پسر هم اگه اون مطلب قبليم را خونده باشيد حتما يادتون هست . اما شيوه های ديگر :

يکی شيوه ی فرهنگيه ! به اين صورت که توی رستوران، مترو يا هر مکان عمومی ديگه، طرف به هر کسی يه کاغذ ميده که شرح حالش را روش نوشته وقتی برای همه توزيع کرد بر ميگرده و برگه ها را جمع ميکنه .اگه کسی خونده باشه و دلش خواسته باشه يه پولی هم روی کاغذ ميگذاره اگه نه که کاغذ خالی را بر ميداره تا ببره جای ديگه توزيع کنه . نميدونم فقط اين که پول نداره چه طور اين همه برگه را چاپ کرده؟!

يه مدل هم هست که مثلا طرف خودش در مترو همونهايی را که نفر قبلی روی کاغذ نوشته بلند بلند ميگه و بعد از جلوی همه رد ميشه تا پولها را جمع کنه .

اما يه سری ديگه هم هستند که البته اصلا گدا نيستند و به نظر من گدا ها حق اينها را ميخورند! چون اين جور آدمها واقعا زحمت ميکشند مثلا ويلون ميزنند يا خودشون را به صورت مجسمه در ميارند و اينکه تقريبا همه از هنرشون استفاده ميبرند اما از اين «همه» فقط تعداد اندکی هستند که به خاطر اين استفاده (مثلا شنيدن يه آهنگ آرامش بخش در واگن مترو ) بهشون  پول ميدهند.
برای من به شخصه اين آدمهايی که خودشون را به صورت مجسمه در ميارند خيلی جالبند. مثلا تمام روز به حالت رکوع ايستاده و فقط هر از گاهی ميچرخه . من نميدونم اون پولی که بهش می دهندخرج رنگی که به صورتش ميزنه را در مياره ؟! در پاريس در کنار کليسایی که در بلند ترين نقطه ی شهر پاريس است (متاسفانه اسمش يادم نمی آد ) از اين مجسمه ای ها زياد بودند که شيوه ی جالبی داشتند .مثلا يکيشون چشمهاش را ميبست و وقتی هر کدوم از توريستهای ژاپنی ميخواست باهاش عکس بگيره بايد يه پول ميانداخت توی يه سطل،آقاهه با شنيدن صدای سکه چشمهاش را باز ميکرد عکس ميگرفت و دوباره ميبست ! 

همون کلسایی که اسمش یادم نمیاد !

و اما اصل مطلبی که باعث شد اينها را بنويسم و اصلا فکر من را در مورد گدا مشغول کرده اينه که چند روز پيش در مسير خانه يک نفر (از اين تیپهای مراکشی ها ) جلوم را گرفت و گفت ميشه خواهش کنم ۵۰ سنت به من بدی که من يه ساندويچ بخرم ؟من که يه دفعه از افکار خودم بيرون پرت شده بودم نميدونستم چی بگم . هم تیپ طرف اِند خلاف بود .هم چهار ستون بدنش سالم .به هر حال چون اصلا دلم نميخواست برای يه همچين آدمی دروغ بگم و بگم ندارم و روم هم نميشد بگم نميدهم،بهش گفتم بايد نگاه کنم .همين طور که داشتم توی کيفم ميگشتم ديدم دستش يه نايلون سوپر مارکته . گفتم شما که الان خريد کرديد؟طرف که تازه يادش اومده بود اين هم دستش بوده و خودش را جای ندارها جا زده گفت نه اين برای من نيست !! در همين حال من پول را ديگه در آورده بودم و از اونجايی که با زمين و زمان هم رو در بايستی دارم بهش دادم ! از اينکه آدم احمقی جلوه کنم اصلا خوشم نمياد .نه اينکه بگم ۵۰ سنت پولی باشه ها اما اون آدم اصلا حقش نبود.بعد هم از اين حرصم ميگيره که حتما طرف کلی بهم  خنديده که چه دختره ساده و خنگی ! البته بعدا که با خودم فکر کردم ديدم باز خدا رحم کرد که ۵۰ سنت را دادم و رفت اگه يارو با اون قيافه ی خلافش به محض اينکه من کيفم را در آورده بودم کل کيف را برده بود اون وقت ۵۰ يورو با کلی کارت شناسايی و ...را از دست داده بودم و من مونده بودم وسط خيابون با ۸ کيلو کتاب و دفتر و جزوه روی دستم !

به هر حال با اينکه هنوز هم معتقدم که حس آدم ۹۰ درصد درست ميگه و اگه حسم ميگه حقش هست يا نه به احتمال زياد درسته اما الان که دارم اينها را مينويسم از اونجايی که يه مطلبی خونده ام دارم به نتيجه ميرسم که گدا پروری و ...اصلا مهم نيست . مهم اينه که آدم قربه الی ا... کاری را انجام بده .

از اونجايی که ماه رمضون ماه خود سازيه سعی کنيد يه نگاه به اين صفحه بياندازيد . به نظرم به امتحانش می ارزه .

 در ضمن اين چند روز آينده را هم خيلی خيلی برام دعا کنيد. ان شا ا... بعدا ميگم نتيجه دعا تون چی شد!

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳