اعتصاب و آزمايشگاه

اين چند وقت افکارم شديد در هم بود. اصلا حال و حوصله ی هيچ کاری را نداشتم . ديديد بعضی وقتها که ذهن آدم به موضوعی مشغوله که فکر کردن به اون هم ناراحت و خسته کننده است، سعی ميکنه بهش فکر نکنه اما خواه نا خواه هم اون موضوع در ذهنش هميشه هست هم از بقيه ی فعاليتهاش باز ميمونه.من هم از وقتی که تصميم گرفتم که در همين دانشگاه بمونم و مقاومت کنم همچنان اضطراب اين جلسه ی آزمايشگاه را داشتم و هر چی به اولين جلسه نزديک تر ميشديم اضطراب من هم بيشتر ميشد.علاوه بر اون برای اثبات حقم و انتخابم احتياج داشتم که اين موضوع را اول برای خودم روشن کنم که تا چه قدر و چرا اين موضوع برام اهميت داره؟ چون فقط باهاش بزرگ شدم و بهش عادت دارم يا اينکه واقعا بهش اعتقاد دارم؟ اينکه آدم بخواهد افکار خودش را برای خودش تجزيه و تحليل کنه بعضی وقتها کار سختی است وسخت تر از اون اينه که يه چيزی را درک کنی اما نتونی برای ديگران شرحش بدهی.

-------------------------------------------------------------------

صبح زود آزمايشگاه داشيتم . تقريبا اولين جلسه ی رسمی آزمايشگاه.آزمايشگاهی که همون طور که قبلا گفته بودم حجاب را درش ممنوع کرده بودند. بچه ها در اين مدت خيلی تلاش کردندو قرار شده بود که ما هم مثل خود اونها با کلمات بازی کنيم و همون طور که اونها کلمه ی پوشش سر را به جای حجاب آورده و اون را ممنوع اعلام کرده اندما هم حجابی داشته باشيم که تا حدودی شبيه تل باشه که آزاد اعلام شده .خلاصه اينکه يه مقنعه معرفی کرديم و موافقت رئيس دانشکده را مبنی بر اينکه اين پوشش انتخابی ما نوعی تل تُرک محسوب ميشه گرفتيم . با اين حال بچه های سال اول همچنان از ورود به آزمايشگاه حتی با اون پوشش تصويبی منع شدند و اين زنگ خطری بود برای ما. البته چون بچه های سال اول همگی با علم به اين موضوع باز هم در اين دانشگاه ثبت نام کرده بودند قبلا خودشون را برای اين موضوع آماده کرده  و در حقيقت خيلی براشون اهميت نداشت و برای همين بدون مقاومت متاسفانه تسليم شده بودند.اما ما که سالهای بالاتر بوديم تقريبا چاره ای جز ماندن در همين دانشگاه نداشتيم. و اما اون روز صبح من که استرس زيادی داشتم و خودم را برای هر جور برخوردی آماده کرده بودم، صدها بار در ذهنم برای خودم مرور کردم که اگه کار بالا کشيد و با استاديارها به نتيجه نرسيدم و مجبور شدم به شخصه برم رئيس دانشکده را برای تاييد دوباره ببينم به آنها چه بگویم و چه طور بگويم که کار خرابتر نشود.
صبح زودتر از هميشه از خونه بيرون زدم . وقتی جمعيت کنار ايستگاه را ديدم خيالم راحت شد که به موقع رسيده ام و اتوبوس تا چند دقيقه ی ديگه ميرسه . برای همين بدون نگاه کردن به تابلوهای کامپيوتری ساعات رسيد اتوبوس باز در افکار خودم غرق شدم . يک دفعه به خودم آمدم و احساس کردم چيزی بيشتر از ۱۰دقيقه است که منتظرم و جمعيت همچنان داره زياد و زيادتر ميشه به طوری که اگه اتوبوس برسه اين جمعيت را نميتونه تو خودش جا بده . ساعت را نگاه کردم : يک ربع به هشت ! نزديک بود سکته کنم .يه لحظه احساس خفگی بهم دست داد. يه ربع ديگه آزمايشگاه شروع ميشد و دير رسيدن هم معادل خروج از آزمايشگاه ! از بين جمعيت رفتم تا ساعت ها را ببينم :۲ دقيقه ديگه تا اتوبوس بعدی برسه .استرس لباس آزمايشگاه از يه طرف و دير رسيدن هم از طرف ديگه باعث شد اين دو دقيقه را با حالت خفگی شديد بگذرونم .بعد از اين دو دقيقه به جای اينکه اتوبوس برسه ناگهان ساعت به «۳۰ دقيقه مانده تا اتوبوس بعدي» تبديل شد ! همه ی مردم سرگردون بودند. کم کم صحبتها بالا گرفت.همه ميگفتن قرارِاعتصاب اتوبوسها فردا بوده نه امروز! بالاخره يه موتوری اومد و رو به جمعيت فرياد زد اتوبوس نمی اد .از قرار خود راننده ها تصميم گرفته بودند اون روز را هم به اعتصاب اضافه کنند!حال بدی داشتم . زنگ زدم به فرشته ی نجاتم: آقای پدر ! خوشبختانه باباجان هم سريع اومد و به قول خودش چريکی ۵ دقيقه ای گذاشتم دانشگاه . خدا را شکر به موقع رسيدم و باز هم خدا را شکر مسوولين آزمايشگاه در مورد پوشش هيچ چی نگفتند ! با اينکه در توضيحات روز های قبل روی پوشاننده سر تاکيد کرده بودند ولی فکر کنم اون موافقت نامه ی رئيس دانشکده موثر واقع شده بود. با اين حال هر بار که هر کدوم از استاد يار ها از کنارم رد ميشدند انتظار داشتم يه چيزی بگن. خدا را شکر که فعلا به خير گذشت. خيلی خوشحالم . اين چند وقت شديد اعصابم به هم ريخته بود . برای همين هم اصلا حال و حوصله ی اينجا را نداشتم و نه چيزی مينوشتم و نه به کسی سر ميزدم . البته من هنوز هم کمی استرس دارم .اما اونچه مسلم است اينه که اين قانون برای سال اولی ها جدی است تا به قول معروف گربه را همون اول بکشند و از ازدياد روز افزون دختران محجبه جلوگيری کنند اما با اينکه «فعلا» همه چيز برای ما به خير گذشته من هنوز هم ميترسم . به هر حال اين سری مسولين آزمايشگاه مهربون بودند . اما همچنان راه برای آدمهای مريض برای اذيت کردن باز است ...خدا به خير کنه !

----------------------------------------------------------------

اما اين اعتصاب ها خيلی جالبه . روز اعتصاب اتوبوسها که ميشه همه دارند راه ميرند يا دوچرخه دارند. يا يه ماشينهايی شون را از پارکينگهاشون در آوردند که معلومه سالهاست موتورش روشن نشده بوده ! ترافيک هم که غوغا ميکنه . اون وقت خيلی کيف ميده آدم پياده از همه ی ماشينها جلو بزنه و زودتر به مقصد برسه !

کم کم داريم به شبهای قدر نزديک ميشیم .اين ماجرای روز اول ماه رمضون و آخرش هم ديگه داره حرص من را در مياره . حالا شما که ايرانيد افقتون متفاوته . من نميفهمم واسه چی شيعيان اينجا روز اول را با ايران ميگيرن و شبهای قدر را هم مثل ايران حساب ميکنند؟ آخه مگه مربوط به منطقه نميشه ؟ وقتی اين همه مسلمون فلان روز را اينجا روز اول ميدونند چه اهميتی داره که با چشم مسلح ماه را ديدند يا غير مسلح؟ مهم اينه که مسلمونها دارند شهادت ميدهند که فلان روز روز اول ماه بوده! خلاصه که شب قدرمون هم معلوم نيست دقيقا کِی هست؟ به نظر من دين اون قدر سخت نيست که ما يه جاهايی اين جوری پيچيده اش ميکنيم! خلاصه اين همه مقدمه برای اينکه بگم اين شبهای عزيز من را هم از دعای خيرتون بی نصيب نگذاريد.

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳