يه روز پر دردسر

ديديد بعضی روزها همه چيز بر وفق مراده وبرعکس بعضی وقتها کنار دريا پا ميگذاری خشک ميشه ؟!! به قول فرانسوی ها اون روز اصلا روز تو نيست ! مثلا فقط يه فصل از کتاب را ميخونی اما نصف سوالهای امتحان از همون فصل مياد عوضش بعضی وقتها همه کتاب را ميخونی جز يه فصل اون وقت نصف سوالها از همون يه فصلی است که تو نخوندی .من عقيده دارم که همه چيز تو اين دنيا حساب کتاب داره يعنی با هر دست بدهی با همون دست پس ميگيری . اگه آدم يه انتظاری از پروردگارش داره بايد ببينه خودش به عنوان بنده چه قدر از دستورات اون را به جا آورده. وقتی همه چيز خوب يش ميره يا يه جورهايی خوب تر از معمول يعنی مثلا ميشد يه اتفاقی نيافته ولی مثلا به اصطلاح آدم شانس مياره و اتفاقی که به نفعش است رخ ميده مسلم لطف خدا شامل حالش شده اما الزاما دليلی نداره که آدم بدونه چرا اين لطف شامل حالش شده . اصولا به نظرم خدا يه هر حال رحيمه و لطفش شامل حال هر کی که بخواهد هر وقت که بخواهد ميشه .اما وقتی يه اتفاقی بيافته که حتما قراره به ضررت تموم بشه (به طوری که ميتونست هم نشه ) اينجا شايد تو يه کاری کردی که رحمت خدا شامل حالت نشده .شايد کاملا اين طور نباشه اما به شخصه وقتی احساس ميکنم که آسمانها و زمين بر عليه مسير من ميچرخند و همه چيز داره برام سخت گره ميخوره با خودم نسبت به اعمالم و افکارم فکر ميکنم. سعی ميکنم خطای انجام شده را شناسايی کنم . اما راستش کار اصلا آسونی نيست .اما همين فکر کردن هم ممکنه خيلی چيزها را در اعمالت و افکارت برات روشن کنه که همون فکر کردنش هم خدا را راضی ميکنه و اون وقت شايد قبل از اون که بخواهی معذرت بخواهی دوباره همه چيز رو به راه ميشه. 

در سخنرانی های شبهای احيا تعريف ميکردند که يه آقايی خيلی کرامت داشته يه بار هر چی تلاش ميکنه نميتونه در نمازش تمرکز بگيره .خيلی ناراحت ميشه و خلاصه کلی دعا و رياضت و هر کاری خودش ميدونسته و من نميشناسم که بگم انجام ميده تا دوباره به حالت قبلی بر ميگرده .در همون حس و حال ميخواهد تا براش بگند چرا از حالات معنويش دور شده بوده . يادش می آورند که روز قبل وقتی گرسنه بوده وبراش نان مياورند قسمتی از نان را که ميخوره گرسنگيش بر طرف ميشه اما چون نان خوشمزه بوده همه ی نان را ميخوره ! همين باعث شده بوده تا يه همچين کسی با چنين کراماتی نتونه در نمازش تمرکز بگيره. برام اين ماجرا خيلی جالب بود! با خودم گفتم خوش به حالش که اقلا يکی از اون بالا می اومده در گوشش براش ميگفته  مشکل چيه !

ديشب با کمک ايشون متوجه شدم که مرکزی که من سايتی که معمولا تصاويرم را روش قرار ميدهم  در ايران فيلتر شده و در ايران همه نه تنها عکسام را که کل قالب را خالی ميبينند.ديشب با کلی خستگی نشستم و درستش کردم اميدوارم مشکل بر طرف شده باشه .

اما روز پر دردسر :
۱) امروز صبح که از خونه زدم بيرون بارون مياومد . از روزهای بارونی خيلی بدم مياد به خصوص اگه لباسم تازه از لباسشويی بيرون اومده باشه . اين همه آدم که خيلی هاشون بوی آبجوشون آدم را خفه ميکنه و سگهای خيس و خيابونهاييی که پر از کثافت سگهاست و ... برای منی که تا حدودی هم وسواس دارم دردسره ! (البته اين شهر اين طورها هم نيست ها اما برای يه آدم وسواسی که همه چيز رابا عينک ذره بينی ميبينه اين جور چيزها بزرگتر به نظر مياد...)اصلا من از هر چيز خيس بدم مياد برای همين هم از روزهای بارونی که آدم ها خيس ميشن بدم می آد! بارون فقط از پشت شيشه قشنگ است . يا  قدم زدن زيرش در يه پارک سر سبز اون هم وقتی که نم نم می باره.
۲)صبح اولين جلسه حل تمرين اسپکترو بود. از دوبلورها (=رفوزه ها=اينجا در دانشگاه واحد نمی افتيم کل سال را رفوزه ميشيم! ) پرسيدم کلاسش چه طوره ؟گفتند عالی! خيالم راحت شد . اولين مساله را که دادند استاده گفت من عادت دارم يکی را صدا بزنم بياد پای تخته تمرين را حل کنه .حدس بزنيد اولين کسی که صدا زد کی بود؟معلومه من!

۳)بعد از ظهر آزمايشگاه داشتم.روی برگه های سلولز نبايد دستمون را بگذاريم چون اون وقت به جای شناسايی پروتئينهای نمونه، پروتين های دستمون را پيدا ميکنيم!بعد از سه ساعت اندازه گيری سايز کاغذو بالن، دختره اومده خودکارم را بگيره دستش را صاف ميگذاره رو کاغذ!! مجبور شدم دوباره يه کاغذ بگيرم و از اول شروع کنم! خوب طبيعتا نسبت به بقيه کلی عقب افتاده بودم .اين بود که تند تند داشتم دوباره نمونه ميگذاشتم که نميدونم يه دفعه چه طور شد دستم خورد به بالن و شترق شکست! آخ حرصم در اومده بود .البته همون موقع با خودم گفتم شکستنش فدای سرم! اما اينکه يه ساعت دوباره بايد يه بالن جديد را خشک ميکردم حرصم را در آورده بود! البته هنوز دوباره شروع نکرده بودم که يکی از استاديارها اومد به خيال خودش با دلسوزی گفت ميدونی بالنی که شکستی ۴۲ يورو بود ! سرم سوت کشيد! من خود کتاب بيوشيمی را ۴۲ يورو نميدهم بخرم ۴۲ يورو بدهم برای اين شيشه که جز دردسر برام هيچی نداشت !!؟ خلاصه سرتون را درد نيارم ...معلوم نبود چرا زمين و زمان امروز دست به دست هم داده بودند تا اين آزمايشگاه را برای من جهنم کنند!؟ البته خدا را شکر خودش گر ز حکمت ببندد دری به رحمت گشايد در ديگری و خلاصه اين جوری شد که خيلی زود تونستم خودم را خوشبختانه به بقيه برسونم.برای همين هم اصلا احساس خستگی ندارم.

و اما همه ی اين صغری کبری ها را چيدم تا بگم دو تا کمک ميخواهم :

۱- اگه يکيتون با اون بالاييها رابطه داريد يه پارتی بازی بکنيد يکی را بفرستندبرای من هر وقت افکار احمقانه کردم يه زنگ بالای سرم بزنه .چون کار احمقانه را آدم ميفهمه اما فکر احمقانه ميتونه فقط يه تجسم برتری و منيت باشه يا منت يا خيلی چيزهايی که آدم اصلا فکر نکنه فکر بدی بوده!

۲- اين يکی خيلی مهمه >>>> خواهشا التماسا ! يکی نيست یه مرکز لوازم آزمايشگاهی در ايران بشناسه قیمت بالن ها را برای من در بياره ؟ من اصلا دوست ندارم ۴۲ يورو پول بی زبون را بدهم اينها! جان من يکی اين زحمت را قبول کنه از آزمايشگاهی چه ميدونم يه جايی بپرسه . اگه کسی ميتونه بگه تا اسم و مدل دقيق بالن را هم بگم . اگه بتونم اين استاده را راضی کنم از ايران يه بالن بيارم بدهم بهشون کلی به زرنگی خودم آفرين خواهم گفت ! پليييييييييييیززززززززززززززز هلپ می!!:دی

PS:از همين حالا ميدونم که هيچ کدومتون اين دومی را کمک نخواهيد کرد! غير از اينه؟ خلافش را ثابت کن! 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳