پیرزن،پیرمرد های اروپا!

صبح وقتی بلند شدم همش دلهره داشتم که امروز روز خوبی نیست خلاصه همش هم یه چیزی بهم می گفت من امروز یک خراب کاری میکنم .البته تو طول روز چون همش منتظر یک خراب کاری بودم خود به خود یه جاهایی سوتی میدادم ولی خوب الان که فکر میکنم می بینم همچین هم مهم نبوده و خدا را شکر به خیر گذشت .
امروز فقط برای« ست» بودن یکی از کت هایم را که خیلی گرم نیست پوشیدم با خودم می گفتم «آره الآن این را بپوش، وقتی از سرما دندانهایت شروع کرد بهم خوردن اونوقت آرزو میکنی لباسهایت ۲۰ رنگ بود، ولی گرم بود»،ولی خوشبختانه هوا خیلی سرد نبود به خصوص وقتی نزدیکی های دانشگاه یک پیرزن را دیدم که یک مینی ژوپ پوشیده و بدون حتی جوراب داره تند تر از من راه میره به «اون» خودم-که گفته بود سردت میشه- گفتم: یاد بگیر ۳-۴ برابر تو سن داره !اون وقت تو میخواستی مثل کولی ها«جینگیل مستون» بیایی بیرون !
ولی خداییش این پیرزن پیرمرد های اینجا تعریف دارند ،یادمه تو سوئیس هم که بودیم بیشترین چیزی که از اول توجهمان را جلب کرد همین پیر زن پیرمرد ها بودند به خصوص پیرزن ها شون .آخه ایران پیر ها خیلی گرفته و غمگین هستند ،درسته که اکثرا ـبر خلاف اینجاییهاـپهلوی خانوادهشان وبچه هایشان هستند ولی خودشان را در یک سری چارچوبها اسیر کرده اند مثلا همین مادر بزرگ من :اگر لباسی که بهش هدیه میدی حتی گل سرخ داشته باشه میگه وای نه این قرمز داره برای من زشته!» ولی سوئیس هر چی صورتی وقرمز و سرخابی و...رنگ تند بود مال پیرزن ها بود !یادمه اوایل که رفته بودیم سوئیس من یک کاپشن قرمز خریدم، بعدا فهمیدم چه اشتباهی کردم چون لباسهای جوان ها بیشتر تو مایه های قهوه ای و طوسی بود .یا حتی همسایه مان یک پیرمرد ۸۰ساله بود که با همسرش که اون هم پیر بود (و فکر کنم زن اولش هم نبود)زندگی میکرد،یارو اون قدر پیر و مچاله بود که نگو !یک بار هم حالش خیلی بد شد و در همین حال که بود وقتی ازش پرسیدیم زنت کجاست گفت رفته اسکی!!! البته موقعی که از سوئیس برمیگشتیم حالش خوب خوب بود.اینکه بیشتر از سوئیس حرف میزنم برای این است که اونجا تعداد پیرها بیشتر از بلژیک است اینجا که اون قدر خارجی داره که جوان هایش را تشکیل بدهند.
یک منظره هم امروز در راه برگشت دیدم که تعریف کردن آن خالی از لطف نیست :
یک پیرزن شیک وناز با یک پیرمردی از خیابون داشتند رد می شدند ،مرده -که محکم بود و بدون عصا راه میرفت- دست زنه را گرفته بود وداشت بهش کمک میکرد که راه برود نمیدانم ماشین ها چقدر برایشان ایستاده بودند!!! چون من وقتی رسیدم که دیگه به این طرف خیابان آمده بودند و البته تا پیرزنه آمد یک قدم دیگر بردارد من از کنارشان رد شده بودم ولی با همین یک نطر دیدم خانمه که با عصا بود حتی کفش پاشنه بلند (البته شبیه به کفشای طبی )پوشیده بود !!! در دلم گفتم چقدر خوب است که آدم وقتی پیر میشه در کنار شریک زندگی اش باشد و این همسرش باشه که کمکش میکنه نه پرستار یا حتی بچه یا نوه اش!

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸۱
تگ های این مطلب :اروپا