آيا اين ها آزادی است؟

اوايل که اومده بودم اروپا بعضی چيز ها به نظرم عجيب غريب می اومد . مثلا بعضی رفتار ها و کارها هست که در فرهنگ ما بی ادبی حساب می شه ولی برای غربی ها يا از اول زشت به حساب نمی اومده يا اينکه الان که به سوی بی قيد و بندی پيش می روند اون چيز ها هم قبحش را از دست داده .نمی دونم شايد هم بعضی چيز ها از فرهنگ های ديگه وارد شده و هنوز هم برای خود اروپايی ها (که به نظر من خیلی با اصالت تر از مثلا آمریکایی ها هستند ) زشت به حساب می آید ولی در جامعه اتفاق می افته .
مثلا همون اوایل در سوییس ،یک بار که رفته بودم فروشگاه در یکی از قسمتها که خلوت بود یک آقایی- که پشتش به من بود -شروع کرد به... ،معذرت می خواهم ، فین کردن .من تا این صحنه را دیدم به خیال اون که طرف فکر می کرده تنهاست، سریع از اون محل دور شدم که باعث خجالتش نشم ! بعدا دیدم این یکی از عادی ترین کارهاست و هیچ کس حتی سر کلاس هم خجالت نمی کشه !الان هنوز هم وقتی به اون روز فکر می کنم از خودم خنده ام می گیره !!

همين چند هفته که برای امتحان هایم درس می خوندم بعضی وقتها هم می رفتم کتابخانه ی دانشگاه . يک بار در همين کتابخانه نشسته بودم و غرق درس بودم که يک دفعه يک نسيمی !! آمد که نفس کشيدن را برايم مشکل کرد ! يک نگاهی به زير ميز های اطرافم انداختم ولی چيزی دستگيرم نشد .من هم که ديدم الان خفه می شم بلند شدم تا کتابی را که گرفته بودم پس بدهم .همين طور که از کنار ميزها رد می شدم لحظه به لحظه نفسم تنگ تر می شد تا اينکه به نقطه ی اوج رسيد ! نگاه کردم ديدم يک سياه پوسته انگار که اومده خونه ی خاله اش ،پايش را از توی کفشش در آورده و راحت نشسته با آرامش درس می خونه !!!!

باز هم در این کتابخانه و در همین ایام ،من مثل یک دختر خوب نشسته بودم درسم را می خوندم که دیدم یه آقای دیگه با یک لیوان قهوه اومد نشست ۲ تا صندلی اون طرف تر .با خودم گفتم مردم چه راحتند!خوب است ۲۰ جا نوشته چیز نخورید و نیاشامید .[البته خوب هیچ کس این بند آخری را گوش نمی ده و همه ،همه جا آب می خورند ولی قهوه ]خلاصه دوباره تمرکزم را بردم تو کتاب که يه هويی يه صدای فـــــــــــــــــــــــــــورت مو را به تنم سيخ کرد!! برگشتم ديدم آقا دارند قهوه شان را می خورند! خلا صه نمی دونم ليوانش ۳-۴ لیتر گنجايش داشت يا اون آقاهه ميلی سی سی هورت می کشيد ؟!به هر حال باعث شد در ظرف اون ۱ ساعتی که من در کتابخونه بودم هر ده دقيقه يک بار با صدای دلخراش هورت ايشون از جا بپرم و هر بار در دلم می گفتم صد رحمت به چايی خوردن خشايار مستوفی!

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٢