ل بيز

جالبه وقتی در خونه ام و وقت دارم چيز بنویسم چیزی ندارم که بنویسم وقتی میرم بیرون و کلی اتفاق برام می افته که دیگه آن قدر خسته ام که حال چیز نوشتن ندارم برای همین هم هست که خیلی وقته چیزی ننوشته ام.
ديروز جشن کارناوال بود و تعطيل بود .من ۴روزی ميشد که بيرون نرفته و راه نرفته بودم با اينکه ديروز هم صبح زود از خواب بيدار شدم ولی امروز هر کاری کردم ديدم حالش را ندارم ساعت ۷ و نيم صبح برای کلاسی بلند شم که فايده ای هم برام نداره.اصلا خيلی عجيبه تا چند وقت پيش که کلاسها را برای رفع بيکاری شرکت می کردم و دانشجو به حساب نمی آمدم همه ی کلاسها را شرکت ميکردم اون وقت حالا که قرار شده قبولم کنن و امتحان بدهم حال کلاس رفتن ندارم ...
واما امروز بالاخره برای کلاس رياضی بلند شدم و بعد از ۴ روز کمی راه رفتم ...اما راستش همون اولين لحظاتی که وارد دانشگاه شدم اتفاقی افتاد که حسابی حالم را گرفت:
تا امروز هر چی از رسم و رسوم های اینجا حرص می خوردم مر بوط به کار هايی می شد که عربها می کردند ومن نه، مثلا دست دادن با آقايان .راستش خيلی سخته وقتی دختر با حجابی که بغلت ایستاده با آقايی دست بده و تو فقط به اون آقا که دستش رابه طرفت دراز کرده نگاه کنی وبگی ببخشيد من با آقايون دست نميدهم ! اون وقت همه ميگويند خوب اون خانم هم مسلمان است پس چرا اون دست ميده ؟وتو بايد يک ساعت توضيح بدی که برای او مهم نيست ولی برای من چرا و...با اين حال ديگه داشتم خوشحال ميشدم که کم کم راهش را ياد گرفته ام و وقتی با اين دختر عربها به يک پسری ميرسيديم من يواش يواش عقب ميرفتم که يعنی من اصلا با اينها نيستم که با من هم نخواهد سلام کنه (به هر حال خوشبختانه کسی من را نمی شناسد)البته ديگر تقريبا آنهايی که با دوستهای مسلمان من سلام و عليک دارند ديگر همه من را می شناسندوحتی يکی از آنها هست که هميشه بعد از دست دادن با بقيه روبه من دستش را روی سينه اش می گذاره و کمی خم میشه و سلام ميکنه!!
اما اتفاقی که امروز برام افتاد باعث شد خدا را شکر کنم که در اين زمينه عرب ها هم با ما هم عقيده اند ! یکی از رسم های اینجا این است که معمولا اولین باری که در روز ۲ آشنا به هم میرسند با هم رو بوسی می کنند یا به قول خودشان«بیز» میکنند.(رسمی که من در ایران هم از آن متنفر بودم و در مهمانی های زنانه همیشه از دور سلام می کردم که نخواهم ۳ بار تک تک مهمانها را بوس کنم!!) خوشبختانه دختر های محجبه ی اینجا فقط با دختر ها روبوسی میکنند اون هم ۱ بار .واما ماجرا:
راستش امروز وقتی رسيدم هنوز همه ی بچه ها نيا مده بودند من هم همان جا کنار يکی از دختر های مراکشی (که بی حجاب است )ايستادم و با هم مشغول به صحبت بوديم ،يک دختر سياه پوست هم در نزديکی ما بود در همين اثنا يه پسری که داشت رد ميشد ايستاد و با اين دختر سياه سلام و دست و رو بوسی کرد.
اون آقا پسری که گفتم از قضا با دختر کناری بنده هم آشنا در اومد و بعد هم چون خيال کرد که من را هم می شناسه اومد به طرف من که......چشمتون روز بد نبينه من که اصلا انتظارش را نداشتم ۲ کيلومتر فقط پريدم عقب که نزديک بود برم تو باغچه - و چنان نه ای گفتم که تا طبقه پنجم فکر کنم صدایم رفت . بيچاره پسره سریع معذرت خواست و رفت !بیچاره!فکر نکنم تا حالا هيچ دختری اين قدر خوردش کرده بود .هر چند که به نظر من حقش بود آدم اين قدر خنگ؟!!ديگه هيچ کدوم از دختر های با حجاب اينجا روبوسی نميکنن ،تعدادشان هم که کم نيست ما شا لله!بعد از رفتن پسره، دختر سياهه همچين به من زل زده بود که انگار آدم فضايی می بينه!آخرش هم طاقت نياورد و پرسيد چرا من رو بوسی نکردم ،دختر عربه کنارم هم سريع جواب داد آنهايی که روسری دارند« بيز »نميکنند !!البته ادامه داد که معمولا مسلمانها نبايد بکنند ولی برای بعضی مهم نيست.
خلاصه اين هم ماجرای امروز بنده که فکر کنم نظير آن در آينده باز هم برام پيش می آيد هر چند که اميدوارم اين طور نباشه.
تا بعد

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸۱