گــــــدا

دیروز بعد از مدتها رفتم مرکز شهر(به قول مامانم کوچه برلن بروکسل !) ...آخه الان مدتی است فصل حراج است ولی  من اصلا خوشم نمی یاد در این ایام برم بیرون چون هم شلوغ است هم این که آدم وقتی قیمتها را می بینه که اولش چه قدر بوده ،حالا چه قدر است وسوسه می شه بخره ...اون وقت کلی چیز می خری که هیچ احتیاجی  بهشون نداشتی و دست آخر مجبور می شی برای سوغاتی کنار بگذاری! تازه اکثر این قیمتها هم تقلبی است یعنی اینکه اولش قیمت را زیادتر می کنند وبعد ۵۰ درصد روش می زنن اون وقت در اصل  تخفیف ۲۰ درصد حساب می شه ... خلاصه که دیروز سنت شکنی کردم و یک ساعت برای باز شدن دل و تماشای آدمها ! رفتم بیرون  .

ولی راستش هر بار که می رم مرکز شهر اشکم در میاد از بس ۲۰ قدم به ۲۰ قدم گداهای با حجاب روی زمین نشسته اند ، سرشون را پایین انداختند و  یه لیوان جلوشون که ملت صدقاتشون را توش بریزند ... یادم می یاد دفعه ی اولی هم که برای مسافرت و تفریح به بلژیک اومده بودم  این صحنه خیلی متاثرم کرده بود به خصوص که من اون موقع در سوئیس زندگی می کردم کشوری که هرگز ،هرگز درش یک بار هم گدا ندیده بودم ،دیگه چه برسه به گدای مسلمون ...

میدونید من اون روزها همش با خودم فکر میکردم که اگه قرار بود ،خدای نکرده ،روزی در موقعیت اونها بوده  که مجبور به گدایی باشم حتما روسری ام را بر می دارم ولی الان که فکر میکنم می بینم من حق ندارم برای اونها تعیین تکلیف  و یا در مورد عملشون قضاوت کنم که آیا اونها آبروی اسلام و مسلمونها را می برند یا نه ...

 البته فکر کنم مسلمون بودن یه جورهایی آوانتاژ به حساب میاد برای گدایی .... چون احساس میکنم اکثرا سعی می کنند نشون بدهند که مسلمانند تا بقیه ی مسلمونها  به قول خودشون بهشون صدقه بدهند .مثلا دیروز یکی از این گدا ها روسری اش در وسط سرش بود  در صورتی که من از ظواهر عربهای اینجا نتیجه گرفتم که برای این عربها (اگه روسری داشته باشند) با دامن و بدون جوراب می تونند باشند یا بلوز آستین کوتاه بپوشند ولی یه تار موشون نباید پیدا باشه !!! نمیدونم شاید هم من اشتباه میکنم .... 

حالا که حرف گدایی شد یاد داستانی که چند روز پیش  مامانم  تعریف می کرد افتادم . مامانی میگفت که :در ماشین منتظر بابام بوده که پشت در رستوران  یه دختر و پسر جوونی  که تیپشون اصلا به گدا ها نمی خورده را میبینه که جلوی عابر ها را میگرفتن و  باهاشون صحبت و ازشون در خواست پول میکردند مامانم چون دور بود نتونسته بود بفهمه چی می گفتن ولی به نظر میومده که مثلا می گفتن کیف پولشون را جا گذاشتند و فقط  احتیاج به ۷۰ سنت دارند یا مثلا یه اتفاقی افتاده که الان به این میزان اندک پول احتیاج دارند و ...اون وقت عابرها هم دلشون می سوخته و...حتی یکی شون که پول خورد همراهش نبوده می ره از تو ماشینش میاره !! و یا جالب تر اون که یکی از عابرها که از سر و وضعش کاملا مشخص بوده که کارگر است  از همه بیشتر پول میده :یه اسکناس فکر میکنم ۵ یورویی !! مامانم می گه شاید اونها در اون چند دقیقه بیشتر از  ۱۰ یورو کاسب شدند ! هر وقت هم که عابری نبوده می پریدند بغل همدیگه و  !

خوب این هم برای خودش  یه نوع گدایی است !  

اما در ایران :

همون طور که می دونیم در ایران  گدا خیلی هست و روزانه انواع و اقسامش را در جامعه دیدیم و حتی بعضیهاشون برای خودشون ارگانیزاسیون دارند! یعنی یه عده میان دنبالشون  می برنشون و صبح ها میارنشون ! ولی راستش من یک بار یه گدایی در تجریش دیدم که ...واقعا می خواستم جیغ بکشم و به زمین و زمان شکایت کنم : یه مرد کاملا متشخص که معلوم بود این کاره نیست با زنش که چادرش را روی صورتش کشیده بود و ۲ تا پسرشون که کاملا هم لباسهای تمیز پوشیده بودند و آروم داشتند برای خودشون بازی می کردند ،نشسته بودند گوشه ی پیاده رو و پدر بچه ها سرش را زیر انداخته بود ...انگار که همه ی بارهای جهان را روی شونه هاش انداخته باشن ... یادم نیست کاغذی هم از شرح حالشون جلوشون بود یا نه ،چون اونها در پیاده رو بودند و من در خیابان راه می رفتم ...فقط میدونم که اون روز با دیدن این صحنه واقعا آتیش گرفتم ... 

در این مواقع فقط همین جمله به ذهنم میرسه :

                          <<   اللّهم عجّل لولیک الفرج    >>

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٢
تگ های این مطلب :اجتماعی