مهمون هم مهمون های قديم !!

سلام ! من اومدم !يعنی اصلا جايی نرفته بودم که بيام ! چند روز پيش منزل نبودم که برام سرزده يه مهمون اومد (معرف حضورتون هستند که ؟! ) بعد چون صاحب خونه نبود اين جناب مهمون هم از خودشون پذيرايی کردند ! بعد که اومدم ديدم به به !شاهکاری بر شاهکارهای ادبی ام افزوده شده !!!...البته اين جناب نقره ای به محض تمام کردن شاهکارش من را خبر دار کرد ولی خوب از اونجايی که من صاحبخونه ی خيلی خوب و مهمون نوازی هستم ! هيچی نگفتم ! گذاشتم اثرش هم دست نخورده باقی بمونه ...(راستش خودم هم بدم نمی اومد ببينم بقيه به نظر سنجی اش چی جواب می دن ! )

در اين مدت يه عده که اومدن و هيچی نگفته برگشتند و يا حرف خودشون را زدند و برگشتند .... و يه عده هم دوستهای ناز که  نقره ای را دعوا کردن !  يه عده ی قليلی هم ....... من را اين شکلی کردند:

فعلا که برگشتم منزل و با اين که بعضی وقتها به سرم ميزنه يه« خداحافظ » گنده اينجا بنويسم و برم ... ولی دلم طاقت نمی آره .آخه من در اين کشور غريب خيلی تنهام و شما ها تنها دوستانم هستيد که می تونم با هاتون حرف بزنم ،به حرفهاتون گوش بدم ... و احساس دوری از وطنم و دوستام نداشته باشم . اين طوری حداقل اميدوارم با اينکه از وطنم دورم ولی وقتی بر ميگردم ايران کمتر  احساس غريبی  و تفاوت خواهم کرد ...شايد اگه اون بار هم که سوييس بودم اينترنت برای من و ايرانی ها این قدر جا افتاده بود که الان جا افتاده و وبلاگی وجود داشت که باهاش اين قدر دوست پيدا کنم ،بعد از برگشتن به ايران اون قدر احساس تفاوت نداشتم ...

بگذريم ...

اما حالا که حرف مهمون و اين حرفهاست بحث را ادمه می دم ...

چند روز پيش يعنی دوشنبه روز نميدونم چی چی بلژيکی ها بود (ببخشيد من اين قدر اطلاعاتم زياده !) خلاصه که همه پرچم بلژيک از پنجره هاشون آويزون کرده بودند (من اين قدر اين رسم را دوست دارم ) و مرکز شهر کنسرت بود و آخر شب هم آتيش بازی و اين حرفها که من حتی از تلويزيون هم دنبال نکردم!  ...

ببينم  اگه يه موقع يه دوستی ،آشنايی در يکی از کشورهای همسايه داشته باشيد (يعنی باباتون داشته باشه ) که ساعت ۱۰ شب خونه تون زنگ بزنه بگه  با خانواده اش برای تعطيلات دارند سفر می کنند و الان هم از پاريس رسيدند اينجا و اينکه زنگ زدند که شما بهشون يه هتل خوب معرفی کنيد ! فکر ميکنيد  چی بهشون می گيد ؟! معلومه ! هر چی باشه ما ايرانی ايم و مهمون نواز ديگه ...ولی من موندم چه طور می شه يه عده اين قدر پر رو می شن  يه عده هم هميشه رودربايستی (رودرواسی؟) دارند ؟ کلا من هيچ وقت نمی تونم آدمهای پررو را درک کنم . حالا مثلا چی ميشد که اقلا يه روز قبل از اومدن زنگ بزنيدو اطلاع بديد که صاحب خونه هم معذب نباشه ؟ ... تازه دستورهای بعدی و ... بماند که ...فکر کردن بهش هم کفرم را در مياره ...خلاصه اين هم از روز تعطيلمون ...  از اين بيشتر تعجب می کنم که تا وقتی نيومده بودن و حتی الان پيش شما از دست پر روگی  دارم غر غر ميکنم  ولی با اين حال هر چند که غير منتظره بود وحتی  قبلا هم هيچ وقت نديده بودمشون ولی کلی از ديدنشون و از اينکه يکی داره مياد خونه مون خوشحال شدم !  ... آخه ميدونيد ... ايرانی جماعت کلا مهمون نوازه ،به خصوص در يک مملکت غريب که آدم از هيچی بيشتر از ديدن دوست و آشنا لذت نمی بره ولی کاش ياد ميگرفتيم که  کمی آسايش و راحتی ديگران را هم در نظر بگيريم ... اصلا نه تعارف زياد  خوبه و نه  رو داشتن زياد  :«خير الامور اوسطها » !

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٢