باز هم گرما !

روز يکشنبه برای ناهار تصميم گرفتيم با چند تا از دوستامون بريم بيرون در هوای آزاد ناهار بخوريم و به پيشنهاد بقيه رفتيم در يک پارکی که زمستون کلاغ هم توش پر نميزد ! اولش که رسيديم فکر کرديم اشتباه اومديم ...از بس شلوغ بود ...بعد فهميديم که آهان تابستونه و ملت ريختند کنار درياچه ! ما هم رفتيم بر عکس بقيه که دنبال آفتاب ميگشتند يه جای خلوت پيدا کرديم و نشستيم توی سايه !  راستش تابستونها در سوييس که يه همچين جاهايی ميرفتيم من اصلا احساس راحتی نميکردم ،چون همه يه جورهايی عجيب غريب بهم نگاه ميکردن اما اينجا ...اون قدر با حجاب فراوون است که اصلا من توشون به حساب نمی اومدم ! خلاصه خيلی راحت بودم اين بود که بعد از غذا با دوستم دو تايی دوچرخه هامون را برداشتيم و رفتيم چرخيديم ! پارکش يه جورهايی من را ياد پارکهای کنار زاينده رود اصفهان می انداخت ...اما خداييش فکر نکنم که در ۱۳ بدر هم اين قدر جمعيت که من يکشنبه توی اين پارک ديدم در اصفهان ميومدن !! دوچرخه سواريش هم که با اعمال شاقه بود ! از بس  يه هويی يه بچه يا يه سگ جلوت سبز ميشد ! از هر قوم و نژاد و تیپ و هيکل!  و قيافه هم که بگيد توشون پيدا ميشد ! از همه مسخره تر بعضی از اين عربها بودند : مامان خانواده با روسری مشکی نشسته بود ،در کنارش دخترش با بيکينی مشکی!

از وقتی که شروع کردم به وبلاگ نويسی احساس ميکنم دنيای اطرافم را بيشتر نگاه ميکنم ، قبلا خيلی وقتها دوستهام هم که از کنارم رد ميشدند نميديدمشون و همش داشتم جواب پس بدم که خانوم تحويل نميگيری و اين حرفها ...در حالی که من واقعا به اطرافم بی توجه بودم. ولی الان احساس ميکنم که يه کمی بيشتر چشمهام را دارم باز ميکنم ! انگار اين جوری خيلی هم بد نيست !

راستی ...دلم تنگ شده ...
علاوه بر آدمها و فاميل به خصوص مامان بزرگم که جای خودش را داره دلم برای خيلی چيزها در ايران تنگ شده ... مثلا برای بوی کولرها !! يا برای استخر دانشگاهمون ... به نظرم ميرسه که تابستون حتی با دمای ۴۰ درجه هم بدون بوی کولر، تابستون به حساب نمياد !...عجب دنيايی داريم ها ...هميشه بايد از همه چيز دور شويم تا قدرشون را بدونيم ... آخه بوی خاک نم دار کولر هم چيزی است که من دلم براش تنگ بشه ؟! ولی ميشه !

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٢