يه همچين روزی ....

صدای باد می آيد دوباره

شکسته باز هم بغض ستاره

نم باران نشسته باز امشب

 به چشم ابرهای پاره پاره

ببين ماهی به زير آب رفته

ز بس که گريه کرده خواب رفته

گرفته پيش چشم ماه را ابر

ببين از شهر شب مهتاب رفته

دل گنجشکها از غم شکسته

کبوترها چه غمگينند و خسته

ببين از لانه ها در حال کوچند

پرستوهای غمگين دسته دسته

۲سال پيش يه همچين شبی بود ...خيلی غمگين نشسته بودم تو اتاقم و به گذشته، به اون فکر ميکردم ،تمام خاطراتی که با هم داشتيم از جلوی چشمام رد ميشد ...و وقتی فکر ميکردم او در اون لحظات گوشه بيمارستان آروم و بی صدا خوابيده ... اينکه معلوم نيست فردايی باشه که چشم باز کنه به من لبخند بزنه ،بشينم کنارش و هر چی سوال دارم ازش بپرسم و بهم با مهربونی جواب بده ،اينکه ديگه شايد هيچ وقت  صدای شوخی هاش را نشنوم ... يخ ميکردم ...خيلی دلم ميخواست احساساتم را در اون لحظه روی کاغذ بيارم تا خالی شم ولی فقط زمزمه ی اون شعر بالا در گوشم بود . يادم نمی آيد اين شعر از کی است و چی شد که من حفظش شده بودم ... يا اينکه اصلا همش را حفظم يا در ذهنم تغييرات هم کرده بوده ...هر چی بود ...اون شب احساس من را خوب بيان ميکرد . الان دو سال از اون شب غمگين ميگذره ... احتمالا همون موقع که من داشتم با خودم اينها را زمزمه ميکردم عموم « مهمون» داشته و با مهمونش پر کشيده و رفته ... به هر حال اون روز ۶ شهريور ۸۰ آخرين روزی بود که من عموم را ديدم ،آروم و بی صدا گوشه ی بيمارستان خوابيده بود ، با يک چهره ی نورانی ...نورانی تر از هميشه ....

خيلی دلم ميخواد داد بزنم ...برم بالای سر خاکش گريه کنم ...بهش بگم که دلم براش خيلی خيلی تنگ شده ...دلم ميخواد سرم را بگذارم رو شونه هاش و های های گريه کنم و از دل تنگيهام براش بگم .

**********************************************

مسجد شجره
(نمايی از مسجد شجره )

۱ سال پیش یه همچین روزی، ۵ شهریور ۸۱ ، در تدارک رفتن به یه سفر بودم ... آخه همون شب یه سفر خیلی خیلی مهم و دوست داشتنی در پیش رو داشتم . سفر به یه جایی که من هم مثل همه آرزوی دیدنش را داشتم و با این که برام باور کردنی نبود قسمتم شده بود .يادش به خير... در فرودگاه و هواپيما با دوستهام يه جورهایی بهت زده بوديم انگار داريم خواب ميبينيم... فقط بعد از دیدن «مسجد شجره» از داخل اتوبوس بود که واقعا  باورم شد که در مدینه شهر پیامبر هستم ... یادش  به خیر ...چه ۲ هفته ی خوبی بود ...چه قدر آرزو کردیم که این ۲ هفته تموم نشه ... اما خوب بالاخره هر آغازی يه پايانی داره .
اگه در حال حاضر دانشجو هستید بهتون توصیه میکنم از الان در فکر ثبت نام برای عمره های دانشجویی باشید که خیلی عالی است به خصوص که همه از یک نسل و سطح تحصیلی هستیم و ديگه پادردی و اينها دنبالمون نيستند!

********************************************** 

و اما ... راستش را بخواهيد من هنوز مرخصی ام تمام نشده ...سابقه دارم ديگه! ...کاريش نميشه کرد. هیچ وقت نشد من بگم نمینویسم و به عهدم تا آخر وفا کنم ... و با اينکه  در حال حاضر کلی گرفتارم ولی خوب دلم هم حسابی برای اينجا و همه تون تنگ شده... و چون دوست ندارم بدون اينکه مطالبتون را بخونم  فقط سر بزنم و پيغام بدم که «من برگشتم»،«آپديت شد » و از اين حرفها... سعی ميکنم يواش يواش تو زنگ تفريح هام بيام به همتون سر بزنم که مطالبتون را هم بخونم .  

فقط يادتون نره برام دعا کنيدها .ممنون!

آهان يه چيزه ديگه ...تا يادم نرفته :ريحانه جون رسيدن به خير

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٢