يه دوست خوب ...

قبل از هر چيز يه موضوعی را ميخواستم بگم : چند روز پيش بين نظرات يه پيام خداحافظی از يکی از بلاگرهای قديمی داشتم که  گفته بود وبلاگش را کاملا حذف کرده . يه دفعه شوکه شدم ! چون اصلا به نظر نمی اومد که قصد اين کار را از قبل داشته باشه ...و چون وبلاگ را هم حذف کرده ديگه هيچ راهی حتی حداقل برای  جواب خداحافظی دادن نيست ... خلاصه کلی ناراحت شدم .خواستم ازتون خواهش کنم ديگه اگه يکی تون تصميم گرفتيد يه روزی بريد اين طوری يه دفعه ای نگيد بای بای .بعد هم هيچ ردی از خودتون نگذاريد .درسته که اينجا يه رابطه ی مجازی با هم داريم ولی خوب آدم کم کم به خوندن بعضی از نوشته ها و وبلاگها عادت ميکنه اگه يه هو قرار باشه برن ... سخته ... به هر حال اميدوارم که اون دوستمون هم هر جا هستن هميشه موفق باشن .


ديروز برای پرسيدن يه سوال رفتم محل ثبت نام دانشگاه ...من نميدونم چرا همه جای دنيا مردم کارهاشون را ميگذارن دقيقه نود وقتی که اولتيماتوم اومده ديگه وقت نيست ؟! پس فردا(دوشنبه) کلاسهای دانشگاه ها شروع ميشه ...همه تازه ديروز يادشون افتاده بود بيان ثبت نام !! خلاصه برای پرسيدن يه سوال ساده دقيقا ۲ ساعت توی صف معطل شدم .   تو صف که ايستاده بودم هيچ کاری جز تماشای مردم نداشتم ...ماشاا... هر کسی هم که يه تیپ و شکلی است ...پر از تنوع ! هيچ شکلی برات تکراری  نيست ! يکی کلی خوشگل و ناز ،يکی هم کلی عجيب غريب : همچين خودش را وحشتناک درست کرده  که ازش ميترسی ...يکی از کنارت که رد ميشه  بويی از خودش به جا ميگذاره که دوست داری يه نفس عميق بکشی ...يکی هم وقتی از کنارت رد ميشه تا ۵ دقيقه (چه بسا بيشتر ) مجبوری سرفه کنی تا اون بوی گندی که وارد ريه هات شده از تک تک کيسه های هوايی ششهات بياد بيرون ! خلاصه ...همين طور که توی صف اين انواع و اقسام آدمها داشتن از جلوم رد ميشدن ...ياد حرفهای چند روز پيش يه دوست افتادم :

 برای ورود به دانشگاه بايد يه سری امتحان بگذرونم که اولين اونها زبان است و اون هم انشا به زبان فرانسه . من در فارسی هم قاعده ی انشا نويسی را درست نميدونم ...يعنی هميشه در مدارس موضوعهای انشا نويسی خيلی پيچيده نبودند در مورد قواعد نگارش هم خيلی سخت نميگرفتن روش نگارش همون يه ذره ای بود که آخر کتابهای ادبيات بود و هميشه ميگفتن خودتون بخونيد، يادم نمياد چيز ديگه ای هم بوده ...به هر حال اگه قرار بود به فارسی انشا بنويسم همين طور مثل الان ميرفتم جلو و از هر دری ميگفتم ...ولی در فرانسوی هر چيزی قانون خودش را داره ...حتی يه نامه ي« ببخشيد بچه ام مريض بود که نيومد»*! برای معلم از همون قواعدی پيروی ميکنه که برای يه اداره نامه مينويسی ...خلاصه من عزای خودم را گرفته بودم که چه جوری اين موضوعهای فلسفی ای که حتی فهميدن خود موضوعش سخته را به رشته ی تحرير در بيارم و چه جوری سوژه را در مقدمه حل کنم و از اين بحثها ... که شنيدم يه خانم ايرانی هست که ممکنه بتونه به من کمک کنه .من هم با پرروگی رفتم پيششون و عاجزانه در خواست کمک کردم !! اما راستش در کلاس درسی که با هم داشتيم بيشتر از يه روش ديگه ...يه روش قشنگتر از متد انشا نويسی حرف زديم !  حرفهای اون خانم اون قدر شيرين بود که احساس ميکردم که روی ابرها نشستم و دارم به حرفهاش گوش ميکنم .کلی از حرفهاش روحيه گرفتم . با اين که اين حرفها  برای همه تون حتما تکراری است ولی يه بار ديگه دوست دارم اونها را اينجا هم بنويسم ...

ميگفت « وقتی آدم به اين فکر ميکنه که خدا برای هيچ بنده ايش بد نميخواد ...اين که هر چی پيش مياد صلاح بنده است ...اين که خدا اون قدر مهربونه که هميشه هر چه قدر هم که گناهکار باشی باز هم آغوشش را برات باز ميکنه ...آدم به اين پی ميبره که هيچ تکيه گاهی محکم تر از خدا نيست ...و وقتی خدا را داری ... وقتی به اون تکيه کردی ،از هيچ چيزی نمی ترسی نه از غربت ..نه از شکست نه ...... اون چه مهمه اينه که او هميشه باهاته، بايد به او توکل کنی و هر کاری که ميکنی او را مد نظر داشته باشی . برای هر کاری تلاشت را بکنی ،بقيه اش را بسپری دست او .مطمئن باش تنهات نميگذاره »

و اما  با ديدن اون جمعيتی که وصفشون را کردم ياد اين جمله افتادم:« خدايا تو از رگ گردن به تک تک اين آدمها نزديک تری ،پس چرا من هميشه فکر ميکنم که تو فقط مال منی ؟!»

*هر چی فکر ميکنم اسم فارسی اش يادم نمياد

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٢