خسته نباشيد !

خيلی سخته بين زمين و هوا گير کردن ... بين دو راهی گير کردن . خيلی غمگين است از قافله عقب افتادن  ... خيلی بده دل آدم گرفته باشه و از همه بد تر اينکه خود دل بخواد گرفته بمونه  ... اون وقت همش يه طناب سنگين از بغض دور گردنت ببنده ....بعد وزنه های اشک (و نه قطره ها ) همه جا دنبال يه راه ...يه وسيله برای توجيح خروج بيموقعشون از چشمهات بگردن ...

من اصلا عادت ندارم وقتی دلم گرفته حتی خاطره بنويسم .چون به نظرم مياد که بعدا يه روز که شادم و دفترم را باز ميکنم که از ايام قديم بخونم همش ميشه روزهای غمگين  و اونوقت تازه دلم ميگيره . اينجا هم دوست ندارم از غم  بنويسم ،چون اونوقت دل دوستهام هم ميگيره ... اينه که وقتی دلم گرفته ...سعی ميکنم اينجا هم ننويسم  ! خلاصه ببخشيد که دير دير به روز ميشه .

اينجا دانشگاهها باز شده . چند روز پيش همون روزهای اول بعد از بازگشايی يک گردش علمی از يکی از باغهای دانشگاه را داشتيم .  تجسم کنيد در حالی که به نظرتون گردش از باغ دانشگاه يه نيمساعتی  نگاه کردن به چند تا گل و بوته در چند تا باغچه يا گل خونه است  با  يه گردش دو سه ساعتی از دشت و کوه و تپه و راه رفتن در بين گل و لای و ماسه و پريدن از روی جويها و چاله های به قطر يه متر رو به رو بشيد  ...تازه کفشی هم که پوشيديد اقلا ۵-۶سانتی متر پاشنه را داشته باشه !!!! من نميدونم من که مثلا در دانشگاههای ايران هم با اين جور گردشها آشنايی داشتم  چرا خيال کردم منظورشون از گردش در باغ دانشگاه يه باغچه ی گلخونه ايه؟! هر قدمی که بر ميداشتم با خودم ميگفتم يا حالا کفشم جر ميخوره يا پام میپيچه يا ... الانه که سه چهار دور اين تپه را قل ميخورم و دست آخر روی زمين پخش ميشم !خلاصه که اگه من الان اينجا سالم نشستم و دارم اراجيف به هم ميبافم يه معجزه است !

اگه بدونيد اين چند روز از دست اين دانشجوهای بی زبون اينجا چه کشيدم .... من نميدونم چرا کسی به ذهنش نميرسه بياد اين اروپاييها را استعمار کنه ؟! از بس جوونهاشون بی زبون و ساکتند و صداشون در نمياد !! ما هم در ايران يه مدت سال اولی بوديم ديگه اين قدر خجالتی و آروم نبوديم ...اما  اينها تا آخر سالش هم همين طورند . پارسال اواخر سال که ميرفتم دانشگاه استاد تند تند مطالب روی ترانسپرنسی را ميخوند و هنوز بچه ها ننوشته بودند که برش ميداشت  ...هيچ کسی تا آخرش را ننوشته بود ولی هيچ کدومشون صداشون در نمياومد ... . اين هم از امساليها . در همين گردشه، اولش که از قبل اصلا نگفته بودند چه قدر طول ميکشه .ظهر دانشگاه جشن بود و بعد از ظهر روز ورزش ...همه کلی برای خودشون برنامه ريزی کرده بودند... همه اش به هم ريخت ! اما صداشون در نيومد ! تازه اولش استاد ميگه تا ساعت يک و نيم طول ميکشه اما ...يک ونيم ميشه دو ،دو ميشه دو و نيم  و ... جناب استاد هم به روی مبارکشون نمی آورند! همش هی درخت و علف نشون ميده و می پرسه اگه گفتيد حالا اسم اين چيه ؟!  من بد بخت هم که اسم درختها را به ايرانيش نميشناسم چه برسه فرانسه اش! همين بود که فقط جلوی پام را ببينم دمر نشم !! و همش حسرت بخورم که اگه ايران بود اقلا يکی میپرسيد استاد جون چه قدر ديگه مونده ؟ يا اقلا يه ساعتی نگاه کنند ...يه چيزی بگن ... يه خسته نباشيدی آخ که چه قدر جای اين کلمه در فرانسه خالی است !تلفن ميزنی اطلاعات بگيری  نميدونی بعد از سلام چی بگی که خستگی طرف را کم کنه و به سوالت با حوصله جواب بده ،  ...۵ دقيقه از کلاس مونده ...مبحث هم تموم ميشه ...همه تقريبا وسايلشون را جمع ميکنن ...استاد شروع ميکنه مبحث جديد را گفتن !! دوباره همه جزوه هاشون را در ميارن !! بابا فقط ۵ دقيقه مونده !!!!! يکی بگه خسته نباشين!!! خلاصه قدر اين خسته نباشيد را حسابی بدونيد که خوب کلمه ای است ،خوب !

يکی نيست به من بگه من با اين فونت چه کار کنم ؟ هر تيکه ای را هر سايزی خودش می خواد ميزنه ،نميدونم برای همه همين طور است يا فقط با من لج کرده ؟!مثلا اينها همه فونت ۳ است ولی بالايی ها را من در صفحه ريز تر ميبينم. خودم به اندازه ی کافی گيج هستم ،ديگه اين هم نور علی نوره  !

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٢