بغض ترانه سنگی است ...من ولی جنس شیشه ام

                                     دل را به غربت نزدم ....تیشه نخورده ریشه ام

یه بار که پشت در یکی از دفترهای دانشگاه  منتظر بودم که نوبتم بشه، بین بقیه ی  کسانی که مثل من منتظر بودند یه سیاهپوستی هم بود که روی لباسش پرچم آمریکا داشت . در مورد اینکه ترتیب ورود به دفتر چه جوریه و نفر بعدی کیه سر صحبتمون باز شد . مال کنگو بود و اومده بود برای ثبت نام دکترا در رشته ی فلسفه یا حقوق .یادم نیست مال کدوم کنگو هابود ..(محض اطلاع برای اونهایی که مثل من از آفریقا خیلی سر در نمی یارن عرض کنم که تا اونجایی که من میدونم دو تا کنگو داریم یکیشون جمهوری دموکراسی اسمش است یکی دیگه شون فکر کنم کنگوی خالی است )... خلاصه وقتی گفت از کنگو است من هم برای اینکه افاضه فضل کرده باشم پرسیدم کدوم کنگو ها ... اون هم که خیلی کیف کرده بود که من کشورش را میشناسم شروع کرد برام تعریف کردن ... راستش لهجه ی این آفریقاییها خیلی وحشتناک است من از هر سه تا کلمه یکیش را تشخیص میدادم چی میگه ! ولی  این طور که از حرفهاش فهمیدم این دو تا کشور با هم جنگ دارن و یکیشون توسط آمریکاییها بر علیه دیگری حمایت میشه . اولش فکر کردم اشتباه فهمیدم ولی بعد دیدم درست شنیدم و این آقا متعلق به همون کشوری است که آمریکا علیه ش است!  ازش پرسیدم برای همین است که روی لباست پرچم آمریکاست ؟؟ خندید و گفت ....این طوری همه فکر میکنم من از سیاهپوستهای آمریکا هستم ! ! توی دلم پوزخند سردی زدم ...با خودم گفتم بد بخت اون ملتی که دانشجوی دکترای حقوق یا فلسفه شون تو باشی ! واقعا  هر بلایی سر این آفریقایی ها بیاد حقشونه !
اون موقع که داشتم در مورد اون آفریقایی در دلم قضاوت میکردم اصلا فکرم به این نمیرسید که بعضی از ایرانیها ...

  

چند روزی است در سلف (غذاخوری )اصلی دانشگاه یه سری از پناهجوهای ایرانی که مدت اقامتشون تموم شده و دارن اخراج میشن به عنوان اعتراض جمع شدند . خوشبختانه دانشکده ی من اون طرفها نیست و اخبارش از بقیه ی ایرانیهای دانشگاه بهم رسیده بود ...تا اینکه چند روز پیش اونجا بودم و اتفاقا مجبور شدم برم از سلف هم ساندویچ بگیرم . صحنه هایی را که میدیدم نمیتونستم باور کنم . اون قدر عصبانی شده بودم که صدای ضربان قلبم را به وضوح میشنیدم . انگار که قلبم دقیقا وسط گلوم قرار داشت و در هر ثانیه هم دو بار میزد ... نفسم تو گلوم حبس شده بود انگار دیگه غیر ارادی نمیشد نفس بکشم ... راستش الان هم که دارم اینها را براتون مینویسم از یاد آوری اون صحنه ها باز داره احساس خفگی بهم دست میده : یه سری آدم مثل گداها یه موکت پهن کرده بودن و نشسته بودن . از اون طرف دور تا دور عکسهای وحشتناکی از چوبه ی دار و خون و این چیزها گذاشته بودن که حال هر کسی را به هم میزد . باور کنید که اگه من خودم ایرانی نبودم و نمیدونستم ایران چه خبره با دیدن این عکسها میگفتم اونجا گوشه ی خیابون همین طور زرت و زرت آدم میکشن ... به هر کسی هم که میومد ناهار بخوره یه برگه از موقعیت زنها و ازدواج اجباری و این چیزها میدادن ...دلم میخواست جیغ بزنم بگم بس کنید این بازیها چیه در آوردید ؟ چرا دارید با آبروی یه ملت برای گرفتن یه کارت این طوری بازی میکنید ؟  دلم میخواست داد بزنم بگم ...آبروی ملت به جهنم ...دلتون به حال اون بچه ای بسوزه که مثل گداها اون گوشه گذاشتینش ...پس فردا اون بچه چه جوری سرش را تو جامعه بلند کنه وقتی اون موقع که باید یاد میگرفته سر بلند باشه بهش گفتن سرت را پایین بیانداز تا دل مردم برات بسوزه...دلم میخواست بگم ایرانی صورتش را باسیلی سرخ نگه میداره ...ایرانی عزت نفس داره ... اقلا اسم ایران را بکنید از روی در و دیوار  ... خیلی چیزها دلم میخواست بگم  ولی همش یاد نصیحتهای بقیه می افتادم که بهم توصیه میکردن اگه اون طرفها رفتم هیچ حرفی نزنم ... 

میدونید من یه نقطه ضعف بزرگ دارم و اون این که اصلا نمیتونم حرفم را توی دلم بگذارم .با اینکه همه کلی ترسونده بودنم که هیچی نگم ولی وقتی میخواستم بیام بیرون با اینکه دلم میخواست هر چه زودتر برم یه ذره هوا بخورم حالم جا بیاد ،دیدم اگه حرفم را بهشون نزنم خفه میشم و هیچ وقت خودم را نمی بخشم . من هم رفتم و بهشون گفتم که ایران هر چی هست مال خودمونه ... این دانشجوهای اینجا حتی نمیدونن ایران کجای این کره ی خاکی هست  ! چرا برای منافع خودتون با آبروی یه ملت بازی میکنید ؟ چرا یه کاری میکنید که وقتی اسم ایران را  میشنون ،این صحنه های وحشتناک بیاد تو ذهنشون؟ یه دفعه دیدم ۷-۸ نفر دورم را گرفتن و میخوان ارشادم کنن !!. راستش وحشت کردم ! همه ی اون بقیه ی حرفهام را قورت دادم و اومدم بیرون . البته خدا را شکر بد رفتار نکردن و  محترمانه سعی کردن من را روشن کنند ! میدونید ...من نمیدونم اونها واقعا چه تیپ آدمهایی بودند ، اینکه جزء چه گروه و فرقه ای بودند و یا اینکه اصلا بودند یا نبودند ؟! ولی این را میدونم که هدف از این کارهاشون فقط به دست آوردن منافع خودشون بود نه هیچ چیز دیگه و برای به دست آوردن اون منافعشون آبروی ۶۰ میلیون هموطن که سهله ،آبروی خودشون هم مطرح نبود.من نمیگم اونها مشکل ندارن ...چرا دارن، حتما دارن ...اینکه به چه دلیل نمی تونن یا نمی خوان بر گردن به ایران هم  حتما برای خودشون دلایلی قابل قبول دارند و باز هم نمیتونم قضاوتی در این مورد داشته باشم. ولی این را میدونم که این راهش نیست .من با تحصنش هم مشکلی ندارم ،ولی نشون دادن تصویری اغراق آمیز و وحشتناک از جایی که وطن مینامیمش ... نه! هر چی فکر میکنم در این مورد دیگه نمیتونم سکوت کنم ،چشمهام را ببندم ... درسته ...اون عکسها همه در ایران گرفته شده ...کسی نمیتونه منکر این باشه ... ولی ... مطرح کردن این موضوع بین دانشجوهایی که مهمترین زحمتی که تشکلهاشون میکشن راه انداختن پارتی و جمع کردن گروه با لباسهای تیکه ،پاره و ریختن کثافت رو سرشون و خوردن آبجو است ! چه دردی از ملت ما را میتونه درمون کنه؟؟ ...جز اینکه آبرومون را ...اون ابهت و افتخاری هم که برامون مونده را از بین ببره ؟

همنفس این وطنم ...همدل دلبستگیهاش ...

همدم دلواپسی و ...همقدم خستگیهاش

   بعد ، هر کی از ماجرا خبر دار شد  برام انا لله خوند ! همه بهم میگفتن که بابا رستم هم یه تنه نمیره به جنگ یه لشکر ! ولی من برای جنگ نرفته بودم جلو ...من رفتم که فقط حرف دلم را بزنم تا شاید یه ذره ...یه اپسیلون رو حرفهای من فکر کنن ...هر چند که هیچ تاثیری نداشت ...اما الان که جمع بندی میکنم به یه نتایج و تجاربی  برای خودم میرسم :یک اینکه  بهتره هیچ وقت روی اعتقادات و رفتار هیچ کسی قضاوت نکنم . حتی اگه موضوع به من هم مربوط بشه ...بالاخره تو این دانشگاه فقط من ایرانی نیستم ...اینهمه ایرانی که همشون به من توصیه میکردن هیس ! باید عمل هر کسی را در موقعیت خودش سنجید . دیگه اینکه یه جایی حرفم را بزنم که اثر داشته باشه . سه اینکه هیچ وقت وقتی خیلی ناراحت و عصبانی ام حرف نزنم چون ممکنه نتونم به درستی فکرم را جمع کنم و بعد افسوس حرفهای نگفته یا گفته شده را بخورم. به هر حال امیدوارم خدا همه مون را به راه راست هدایت کنه !

 خلاصه بگم که اگه اپدیت اینجا از یه هفته بیشتر شد بدونید که «نگاه را کشتند.. هی هی... خینش را ریختن هی هی !! ... » خودمونیم این اسم نگاه هم خیلی مسخره است! همه کچلم کردن که این اسم را عوض کنم ...راست هم میگن ...هر چند دوستش دارم چون دفعه ی اولی که وبلاگ زدم خود به خود اون اسم اومد در ذهنم و همیشه میگن بخت بخت اول ! ولی خوب شاید در آینده با یه اسم جدید براتون کامنت گذاشتم !

راستی قالب را به مناسبت فصل دوست داشتنی پاییز یه ذره تغییرش دادم ! البته روانشناسی ام اصلا خوب نیست چون طبیعتا باید تابستون که هوا گرمه از رنگهای سرد استفاده میکردم و حالا که هوا داره سرد میشه از رنگهای گرم تا خسته کننده نباشه !ولی خوب من اگه روانشناس بودم که این همه بلاهای که نوشتم  به سرم نمیومد !

دست آخر اینکه فکر میکنم امروز تولد یک دوست است ...البته من یه بار شنیدم متولد دسامبر است یه بار مهر ! این دو تا هم ۲ ماه با هم فرق دارن! چه جوری موقع تولدش یه روز شدند خدا میدونه !! به هر حال  « روز تولد شمسی ات مبارک ! »  

                                   

یه چیز دیگه ... ببخشید این قدر زیاد شد ! حرف دل را نمیشه کوتاه کرد ...ولی قول میدم دیگه این قدر طولانی ننویسم !

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳۸٢
تگ های این مطلب :ایرانی ها