اوايل که شروع کردم به نوشتن هر دو سه روز يه بار سعی ميکردم اپديت کنم . بعد کم کم  سرم شلوغ شد و اکثرا هم ميگفتن زياد مينويسم . من هم ديدم کم که نمی تونم بنويسم ! خوب پس دير اپديت ميکنم ! (ياد يکی از تبليغهای تلويزيونی اينجا افتادم که ميگه بچه تون را که نمی تونيد عوض کنيد (که خيلی با تلفن حرف ميزنه ) اشتراک تلفنتون را عوض کنيد (که ارزون تر بيوفته !) اما با اين حال الان چند روزی است که اصلا حس و حال نوشتن ندارم . يعنی راستش يه اتفاقهايی افتاده که ...

در برخورد با بقيه هميشه برای خودم يه تز داشتم اينکه هر جوری دل خودت است بقيه هم همون طوری اند.. اگه صادق باشی باهات صادقن . اگه مهربون باشی باهات مهربونن و ... . ولی هر چی بيشتر ميگذره بيشتر به اين موضوع پی ميبرم که اين طوری ها هم نيست . آدمها با هم فرق دارن . شايد بعد از يه مدتی که شناختنت ،اونها هم مثل تو رفتار کردند ولی تا بيان بفهمن که تو چه جوری هستی کلی بهت ضربه ميزنند و چه بسا خوردت ميکنند . مشکل اينجاست که بعضی وقتها  احساس ميکنم به خاطر اين طرز فکر مثل يه ساده ی احمق به نظر ميام . وحتی بعضی ها شروع به سوء استفاده هم ميکنن . مثلا موقع کنکور که بود من از هر کلاس و برنامه و امتحانی که با خبر ميشدم ميومدم برای بچه ها ميگفتم . بعد خود اونهايی که ميفهميدن ميگفتن حالا صداش را در نيار مجبور نيستی جار بزنی که ! ولی به نظر من چيزی از من کم نميشه که بقيه هم بدونند . بالاخره هر کسی به اندازه ی تلاشی که کرده جوابش را ميبينه ... ولی نه تنها ديدم همه بهم ميگن ساده و ... بلکه بعدا وقتی يه موضوعی پيش ميومد که من خبرش را نفهميده بودم ميديدم مثلا همه فلان امتحان را ثبت نام کردند جز من ! هيچ کدوم هم نگفته بودن  که يه همچين امتحانی هست ! با اين حال من همچنان اعتقاد داشتم که به قول مامان بزرگم هر کسی آب دلش را ميخوره .همين هم شد : آخر سال من خيلی بهتر قبول شدم و حتی بسياری از اونها اصلا قبول نشدن ...ولی خوب در اون دوران با اون استرس ... بعضی وقتها احساس ميکردم که بقيه حق دارند ...به هر حال اونها که عوض نميشدند پس شايد بهتر بود من عوض شم ...اما ...نميشه ...يعنی حتی در اوج ناراحتی هم از کرده ی خودم نيست که ناراحتم بلکه از بی وفايی بقيه غصه ام ميشد ...اينه که ....اصلا انگار نميخواهم ...خودم هم نمی خوام که عوض شم ... اصلا دوست ندارم  نقش بازی کنم . اگه يه جوری بشه و مجبور شم دروغ بگم همون طور که دروغ ميگم به طرف داد ميزنم که دارم بهت دروغ ميگم، برای همين ترجيح ميدم اصلا دروغ نگم ! ...

وقتی اينجا را ساختم ...اولش با خودم گفتم دليلی نداره خود خودم باشم .ميتونم يه شخصيت ديگه باشم . به جای يه نفر ديگه حرف بزنم .يه شخصيتی که ساختمش ...اون طوری دروغ هم نميشه. ولی همون دو سه پست اول فهميدم که من اينجا هم خود خودمم . هيچ فرقی هم ندارم ! هيچ فرقی ...فقط با اسم خودم نيستم !همين ! وگرنه تمام نوشته ها افکار خودمه . همه اتفاقها برای خودم افتاده يا يه جورهايی خودم شاهدش بودم ! به هر حال اگه کسی من را ميشناخت و اتفاقی سری به اينجا ميزد بلافاصله ميتونست بفهمه که« نگاه » کيه ! چيزی که من نميخواستم . دوست داشتم اين خونه مال خود خودم باشه . نميدونم چه طوری بگم ...ميفهميد منظورم را ؟ اينجا برام يه خونه امن است که باعث ميشه خودم را بيشتر بشناسم روی خودم ...اعتقاداتم ...روی افکارم بيشتر فکر کنم ...اينجا را خيلی دوست دارم ...چون هر بار که ميام از افکارم مينويسم قبلش خودم خودم را نقد ميکنم ...و برای همين احساس  ميکنم که با کمک بعضی از نظرات دوستانم (دوستان مجازی ای که حتی با اينکه ممکنه با خود واقعیشون هم خيلی فرق داشته باشن ولی  برام مثل دوستهای حقيقی و واقعی ميمونند )خودم را ميسازم ...برای همين هم بلاگ نويسی برام شيرينه ولی ... درسته که دروغ نمينويسم و از کسی هم خورده برده ای ندارم ولی ...اصلا دوست نداشتم کسانی که خودم را ميشناسن بيان افکارم را از «اينجا» بخونن .به هر حال اين اتفاق افتاد و همش هم از روی سادگی من...شايد هم خنگی نميدونم هر چی که اسمش را ميخواهيد بگذاريد ...به هر حال وقتی يه نفر بهم ميگه بلاگ داره و خودش با بلاگش خيلی فرق داره و دوست نداره کسی هم اسمش را بدونه من بهش احترام ميگذارم ولی دوست ندارم به خاطر اينکه من اينجاخودم هستم بياد وبلاگم را پيدا کنه... به هر حال ميدونم که حالا نه فقط اون که خيلی ها ميدونن که من هم يه خونه ی مجازی برای افکارم دارم و ميدونم که پيدا کردنش برای هيچ کسی مشکل نيست ! چون من  اينجا ...خود خودم هستم .

دوست ندارم از اينجا برم ...دوست ندارم يه خونه ی ديگه برای خودم بسازم . يعنی اصلا از فرار خوشم نمياد ... فقط ميدونم که اين اصلا عادلانه نيست ...من باز هم دارم چوب صادق بودنم را ميخورم .

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٢