این هم از ماه رمضون ...حیف ...دیگه کم کم داره تموم میشه ...اون روزها هر چی جوون تر بودم این ماه برام جذاب تر، پر رمز و راز تر و شیرین تر بود ..اون موقع وقتی بزرگترها بهم میگفتن که شماها هنوز پاک هستید برای ما ها هم دعا کنید اصلا از این حرف خوشم نمی اومد .یعنی کلا از تعریف هنوز هم خوشم نمی آید چون به نظرم باعث میشه آدم یه جورهایی فکر کنه که نکنه واقعا یه چیزیه که تعریفش را میکنند اون وقت اون چیزی را که داره از دست میده !  به هر حال همیشه بعد از این حرف بزرگترها  با خودم فکر میکردم که من که تا حالا نه نماز شب خوندم نه میتونم یه جزءهم از قرآن بخونم ... چرا از من و همسن و سالهای من التماس دعا دارند ؟اون روزها ...ماه رمضون که میشد کلی تلاش میکردم تا چند تا سوره هم که شده از قرآن بخونم . هر چی مامانم را میدیدم که یه روزه ۲ -۳ تا جزء میخونه یا مامان بزرگم را که در این ماه چند بار قرآن را ختم میکنه بهشون حسودیم میشد .اون موقع ها در ماه رمضان از هر فرصتی برای به دست اوردن پوان های مثبت (ثواب )برای اون دنیا استفاده میکردم .حتی وقتی میخوابیدم با این فکر به خواب میرفتم که چه خوب میخوام ثواب کنم! اما حالا ؟!....الان تازه میفهمم که چرا اونها به من ده ساله میگفتند التماس دعا .الان احساس میکنم که خودم هم کم کم دارم اون کودک درونم را از دست میدم ...اون کودکی که همیشه همه جا همراه منه داره کم کم دور میشه .  احساس میکنم برام همه چیز داره رنگ عادت را میگیره ! دیگه انگار جمع کردن اون چیزهای خوب خوب به نظرم مهم نمی آد .... خیلی غصه داره ، نه؟... میترسم ... بعضی وقتها اون موجود دم دار و قرمز را می بینم که بالای سرم نشسته و میگه ...اووه حالا این قدر ماه رمضون تو زندگی ات هست ! غصه نخور اگه این یکی را از دست دادی ! مثلا بهم امید میده و خیالم را راحت میکنه !!!
این روزها  وقتی دخترهای ۹ -۱۰ ساله را در مهمونی ها سر سفره ی افطار می بینم بهشون غبطه میخورم . به اون تلاشی که برای خوندن دعای جوشن میکنه برای حفظ کردن الغوث الغوث ... تو دلم بهش میگم خوش به حالش . 

امشب شب ۲۷ام این ماه عزیز است . میدونم که دیر دارم اعلام میکنم . البته شما را نمی دونم ولی من به تازگی فهمیدم که تعداد زیادی از مسلمونها این شب را و در حقیقت ۳ شب آخر ماه رمضان را شب قدر می دونند . به هر حال هر کی این چند روز گذشته را از دست داده یه دو روز دیگه مونده که فرشته ها (از اونهایی که لباس سفید دارند و یه حلقه ی طلایی رو سرشون است و دفتر چه های سفید دستشون و نه اون قرمزهای دم دار !) میان پایین رو سرمون . شاید هنوز هم یه کوچولو وقت باشه برای جبران لحظه های از دست رفته .

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ۱۳۸٢
تگ های این مطلب :اعتقادی