تا حالا شده بين دل و غرورتون گير کنيد ؟ اصلا اين غرور چيه ؟ يکی ميگه واجبه ...يکی ميگه بيخوده، يکی ميگه شخصيت مياره ...بعضی ها هم اون قدر غرور دارند که شخصيتشون ترکيده !!!

به نظر من غرور لازمه ولی تا حدی ...اون هم يه جاهايی . اما هميشه وقتی پای دوست و فاميل مياد وسط من هميشه بين دو اين دو راهی گير ميکنم . مثلا به نظر من آدم هر بار که دلش برای کسی تنگ می شه يا برای کسی احساس نگرانی می کنه بايد بره سراغش ،حالش را بپرسه . مهم نيست چند بار تا حالا من سراغ دوستم را گرفتم و او نگرفته مهم اين است که حال دوستت را بپرسی ،چون براش نگران بودی . ولی خوب وقتی اين احوال پرسی های يه طرفه دو سه بارش ميشه سه چهار بار و هر بار هم ميدونی که خدا را شکر دوستت مشکلی نداشته ...کم کم شخصا سعی ميکنم ديگه مستقيم حال اون دوست را نپرسم بلکه غير مستقيم از ديگران جويای احوالش باشم (يه چيزی مثل دنيای وبلاگ . اگه چند بار به يه دوست سر زدم اون هم هر بار که من بهش سر زدم جوابم را بده يا حتی نده خوب دفعه ی بعد اگه سر زدم پيغام نمی گذارم چون نمی خوام اون نشونه ای از اين باشه که بيا به من سر بزن ! اگه بهش سر می زنم برای دل خودم است نه برای اينکه اون بياد بهم سر بزنه ...) حالا اين چيزی که می خوام بگم اصلا ربطی به دنيای وبلاگ نداره . می خوام بگم وقتی يه مدت از يه دوست اين طوری بی خبر می مونم ...ميرم تو فکر اين که نکنه من کاری کردم که از من دلگيره ؟ نا خواسته حرفی زدم ، عملی انجام دادم ...که شايد اون می تونسته يه برداشت ديگه ای کرده باشه . اون وقت تموم فکرم را آخرين مکالمات و ديدارها پر می کنه برای يافتن جواب و اگه به نتيجه نرسم ...اون وقت ...اعصابم به هم ميريزه ...ميمونم سرگردون بين دل و غرور .

غرورم ميگه : تو از اولش هم اون قدر که او برای تو ارزش داشته برای اون ارزش نداشتی ...خيالت راحت! حتی به فکرش هم نمی رسه که تو منتظرشی ... تا الان هم زيادی من را دست کم گرفتی و اون را تحويل!
دل : حتما يه اتفاقی افتاده ...اگه تو به اون فکر ميکنی و نگرانش هستی حتما اون هم همين طوره ...هر چی باشه دل به دل راه داره ... يادته فلان مشکل را داشت ...حتما بهت نياز داره ...نبايد تنهاش بگذاری ... شايد ...شايد منتظر يه چراغ سبز از تو است ....شايد از دستت ناراحته ...حداقل برو بفهم چرا ازت دلگيره...
غرور: اگه رفتی و دوباره هيچی ...اون وقت چی ؟ اگه دوباره سلامت بی جواب موند چی ؟ می دونی من را خورد کردی اون وقت ؟

چند ماه پيش نامه ای داشتم از يه دوست صميمی . براش مشکلی پيش اومده بود و با من درد و دل کرده بود . من مشاور نيستم ولی راستش به نظر من داشت مسير را اشتباه می رفت . برای همين سعی کردم تا اونجايی که می تونم سعی کنم که حرفهام را طوری بهش بزنم که تاثير داشته باشه و بيشتر روی کارش فکر کنه . برای همين هم در ۲-۳ نامه براش نظرم را شرح دادم . طبق قرارمون قرار بود که هر هفته برای هم نامه بدهيم و هم ديگه را بی خبر نگذاريم اما....دو ماه گذشت و حتی يه سلام هم از اون نيومد . همش می ترسيدم که حرفهای من خيلی تند بوده باشه ... شايد من سريع حرف زده بودم ... در عين حال شديدا نگرانش بودم .چند بار خواستم به دوست هاش ميل بزنم ...و از طريق اونها ازش با خبر شم (خودش دسترسی به کامپيوتر نداره ) چند بار گوشی تلفن را برداشتم تا بهش زنگ بزنم ...اما هر بار غرورم اجازه نداد . تا اينکه چند روز پيش ميلی ازش دريافت کردم مبنی بر اينکه تا به حال سه نامه برای من فرستاده و منتظر جواب من است ! من تا حالا هيچ نامه ای از اون دريافت نکرده بودم ! ولی خوش حال بودم ...خوش حال بودم که اون از من ناراحت نبوده و اين که تموم اين دو ماهی که هر روز من صندوق پستيمان را به اميد نامه ی او نگاه می کردم او هم منتظر نامه ی من بوده !
راستش از اين که حرف دلم را گوش ندادم خيلی دلم گرفت ... واقعا اين حرف خيلی درسته که دل به دل راه داره ! اما خوب چه فايده ! نرود ميخ آهنين در سنگ ! الان دوباره برای يه دوست ديگه يه همچين حالتی دارم ...ولی اين بار حتی دلم هم باهام راه نمی آد ...در عين حال که خيلی ميخواد حرفهاش را بيرون بريزه اما ...احساس ميکنم که بد جوری مطيع غرور شده ! شايد چون می دونه که غرورم خيلی نازک تر از دلمه !

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢