ماجراهای اتوبوسی (قسمت اول )*

در اتوبوس نشسته بودم ،اون قسمت عقب عقب همون جايی که پشتش شيشه بزرگه ی اتوبوس هست . در عالم خودم بودم که اداها و رفتار يکی از مسافرها حواسم را پرت کرد . مثل اينکه ماشينی که پشت اتوبوس بود با مسافره آشنا در اومده بود و خلاصه با هم با ايما اشاره شروع به احوال پرسی کرده بودند و بعد هم با همون اداها شروع به حالی کردن حرفهاشون به همديگه . نگاه کردم ديدم همه ی مسافرها (به غير از اونهايی که سرشون تو کتاب بود )دارند به اين بشر و اداهای جلفش نگاه ميکنند ! يه ذره تو بقيه دقيق شدم و بعد رفتم دوباره در عالم خودم .اتوبوس که به ايستگاه رسيد طرف با کلی تعارف که دارم ميرم و مزاحم نمی شم و چه بسا ناز که حالا پياده شم و نشم و...  پياده شد . خوب در اين مدت طبعا همه خيلی دلشون ميخواست ببينن اين با کی داره اين طوری حرف می زنه و چون همه نشسته بودند هيچی نمی ديدند . به محض اين که طرف پياده شد ديدم ملت يکی پس از ديگری دارند از روی صندلی هاشون بلند ميشن و يه نگاه از پنجره ی عقبی به ماشين پشتی می اندازند و بعد دوباره می شينند ! حتی يه عده که بايد ۱۸۰ درجه سرشون را می چرخوندند !برگشتند و نگاه کردند . اولش کلی با ديدن اين صحنه خنده ام گرفت و با خودم گفتم چه مردم فضولی ! چه آشکارا ! ولی راستش از شما چه پنهون من خودم هم داشت فضولی خفه ام ميکرد که يه نگاهی بياندازم ! وقتی همه ی آدمها فضولند حسم ميگفت اشکالی نداره تو هم نگاه کن ديگه ! چون ايستگاه بعدی پياده می شدم ميتونستم به اين بهونه بلند شم اما با خودم گفتم فضول ! حالا با هر کی که بوده ! يا حالا همه فضول باشن ... تو چی کار به همه داری؟  خودت را بساز ! بايد مقاومت کنی ! وقتی از اتوبوس پياده می شدم کلی به خودم باليدم که بين اين همه آدم فقط من بودم که بر فضولی ام غلبه کردم ! بعد يه دفعه ديدم يکی تو دلم به خودم خنديد و بهم گفت جون خودت ! اگه اونها فضولی کسی را کردند که خودش با حرکاتش فضولی همه را تحريک ميکرد تو فضولی اون همه مردم  را کردی که خيلی عادی رو صندلی هاشون نشسته بودند و داشتن به اون نگاه ميکردن !حالا تو فضول تری يا اونها ؟!!

*اين ماجراهای اتوبوسی ام يه ذره زياد شد گفتم دو قسمتش کنم سرتون را درد نيارم .

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢