ماجراهای اتوبوسی

اول از همه خدمت همه ی دوستان کنجکاوم ! عرض کنم که اون قصه ی اون دفعه ای تموم شده بود ديگه ! دنبال بقيه اش نگرديد ! من که گفتم مقاومت کردم نگاه نکردم کی بود ! البته بگم ها ...اگه ميدونستم که اين همه آدم مشتاق می شن ببينن کی بوده ،اون موقع قضيه فرق می کرد . چون رسالت اطلاع رسانی !! بر دوشم بود حتما نگاه ميکردم ! حالا که ديگه گذشت ! شرمنده !

 می دونستيد اين راننده اتوبوسها همه جا يه مدلند ؟ چند وقت پيش اتوبوس که از ايستگاه حرکت کرد يه صدای ضربه ای از جلوی اتوبوس اومد. اول ما فکر کرديم تصادف شد که نگه داشت و راننده هم پياده شد . حالا نگو چند تا از اين جوون جاهلها !!! (اصطلاحات مامان بزرگی !) زدند به بدنه ی اتوبوس که نگه دار و راننده هم نفس کش گفته بود و ...!! خلاصه راننده که پياده شد ديد اوه اوه فقط  همين دو نفر نيستند... يه گله آدم پشت سرشون دارند ميان ! اون هم يه ذره دعواشون کرد و تا بقيه شون نرسيدن پريد بالای اتوبوس ! اولش که يارو پياده شد و داد زد کلی شاخ در آوردم ! يه لحظه شک کردم اينجا کجاست ؟! اروپا ؟ 

چند روز پيش اتوبوس يه ۲۰ دقيقه ای تاخير داشت . معلوم نبود تصادف شده بود چیاتوبوس و تراموا (بروکسل ) بود ...به هر حال اگه پياده رفته بودم زودتر ميرسيدم ولی چون صبر کرده بودم همش ميگفتم الان ديگه مياد بهتره پياده نرم . خلاصه نيم ساعت زجر آوری بود به خصوص که در ايستگاه يه بچه سياهه يه ربع تموم جيغ می کشيد و گريه ميکرد ..و دريغ از يه قربون صدقه ی خشک و خالی يا اقلا يه داد يه ذره وحشتناک از مامانش برای خفه کردنش !!  انگار نه انگار اين بچه مال اونه که اين جوری جيغ ميکشه ! بقيه مردم هم به هکذا ! حالا اگه ايران بود باز اقلا يکی شروع ميکرد با بچه هه حرف زدن يا بهش چشم غره رفتن ...ولی همه با اعصاب راحت ! وايستاده بودند منتظر اتوبوسی که نيم ساعته تاخير داره ! اين وسط فقط من بودم که ۳۰ ثانيه به ۳۰ ثانيه ساعتم را نگاه ميکردم و داشتم از حرص خفه می شدم و عزای خودم را گرفته بودم که با اين استاده که ۱ دقيقه دير برسی کلی ضايعت ميکنه چی کار کنم ؟(خوشم می آد اين اروپايی ها انگار  به هيچ وجه استرس تو خودشون راه نمی دهن . همينه که همشون ۹۰ ساله اند و ما ۲۵ ساله سکته ميکنيم ديگه!)  اون روز در راه برگشت چشمم افتاد به شعار اتوبوسرانی بلژيک :«اين کار ما است که شما را به کارتون برسونيم ». برای خودم که ترجمه اش می کردم نا خود آگاه همون اول  اين ترجمه اومد در ذهنم : اين کار ماست که شما را سر کار بگذاريم !(به من چه که فارسی اش ايهام داره !)

اما خداييش با همه ی مزيتهايی که اتوبوسها ی اينجا دارند ولی خوب خيلی سر ساعت نمی يان . ژنو من دقيقا يک دقيقه قبل از ساعت رسيدن اتوبوس از خونه که می اومدم بيرون به اتوبوس می رسيدم اما اينجا حتما بايد از ساعت اعلام شده  يه دو-سه دقيقه قبل خودم را ايستگاه بگذارم چون اگه زودتر بياد و اتوبوس بعدی هم ديرتر ... ولی خوب هر چی باشه ساعت اعلام شده داره ،با تابلوهای کامپيوتری که در هر ايستگاه رسيدن اتوبوس را به ايستگاههای گذشته و بعدی نشون ميده . حالا در ايران خودمون هم تقريبا سر ساعت مشخص می اومدند ها ولی مثلا به جای اينکه بنويسند ساعت -۷:۰۲ نوشته بود صبح ها هر ده دقيقه يک بار . اينجا شايد اين ۷:۰۲ بشه ۷:۰۵ يا هرازگاهی تابلوهاشون کار نکنه اما از کلاسش که چيزی کم نمی شه ! 

اوه اوه ...انگار خيلی بدی اين بلژ های بيچاره ی بی آزار را گفتم ! فکر کنم اگه يه بلژيکی اين نوشته های من را بخونه ...از فرداست که ديگه دم در اتوبوسها ايستادند عکس من را هم زدند روی در ها يه wanted بزرگ هم بالاش زدند ! تازه من پررو عکسی که گذاشتم هم از سايت اتوبوسرانی گرفتم ! خوب حالا يه ذره هم از ماجراهای اتوبوسی ايرانم ميگم که رعايت مساوات باشه !

اولين بار که از سوييس برای تعطيلات اومده بودم ايران قرار بود درسهای آزمايشگاه دبيرستان را که به صورت غير حضوری  نمی شد پاس کنم در همون تابستون بگيرم . بعد از کلی دردسر يه مدرسه پيدا کرديم که حاضر شد برای من کلاس آزمايشگاه بگذاره . ما هم که مسافر بوديم و نه ماشين داشتيم نه خونه . اين بود که همش با آژانس برو و برگرد بود تا اينکه با يکی از بچه ها در اون مدرسه آشنا شدم و خونه ی او هم نزديک خونه ی مامان بزرگ من بود و خودش با اتوبوس و تاکسی ميرفت خونه . من هم که از خدام بود و از بچه گی برام عقده شده بود سوار اتوبوس تاکسی شم برم مدرسه بيام، يه بار باهاش اومدم تا ياد بگيرم چه طوريه . خلاصه دفعه ی دوم که تنهايی خواستم برم خونه ،يه مسيری بود که هم می شد تاکسی گرفت هم اتوبوس .من هنوز جرات تاکسی گرفتن نداشتم ولی ظهر بود و هوا وحشتناک گرم. با خودم گفتم بگذار ببينم چه قدر ديگه مونده تا اتوبوس برسه اگه چيزی نمونده صبر کنم . هر چی نگاه کردم ديدم هيچ جا در ايستگاه ساعت نزده . (اون موقع ها ده دقيقه را هم نمی زدند ) خلاصه رفتم از اون پير مرده که بليط ميفروشه پرسيدم معمولا اتوبوس کی مياد ؟ ...اگه بدونيد چی شد ...يارو نزديک بود من را درسته قورت بده ! گفت من چه ميدونم کی مياد مگه من مسوول ساعت های اتوبوسم ؟! -من بيچاره :  ! با خودم گفتم عجب آدم بی خيری . صبح تا شب نشستی اون تو ،يعنی هنوز بعد از يه عمر نفهميدی اتوبوسها معمولا کی ميان ! ؟ حالا اصلا نفهميدی ،بگو نميدونم چرا ديگه می زنی ؟؟(اينها را فقط با خودم  گفتم ها ! کی جرات داشت بهش بگه !) اما خوب اون خاطره ی اولی واقعا استثنا بود که اون آقاهه بد اخلاق بود . بعدا که کلا برگشتيم ايران و من مجبور شدم يکی دو بار برای گير آوردن کتاب تست کنکور فرانسوی ميدون انقلاب تهران را گز کنم (و هر دفعه هم دست خالی برگردم !) کارم اين بود که از همون پيرمردها بپرسم کدوم اتوبوس ميره فلان جا ؟ ايستگاه فلان اتوبوس کجاست؟ ...واونها هم کلی مهربونانه با دخترم دخترم گفتن بهم آدرس ميدادند . اينجا ها بود که همش ميگفتم چه قدر خوبه در ايران بليطها را دستگاه نمی فروشه ها وگرنه معلوم نبود که من نا آشنا در اين شهر بی در و پيکر به کجا می رسيدم !

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٢