اول از همه يه معذرت خواهی درست و حسابی از همتون بکنم . ميدونم که الان مدتی است که هر کدومتون فکر ميکنيد فقط به شماست که سر نميزنم .اما راستش تازگيها يه جورهای عجيب غريبی ام . يه بار اومدم اينجا از حسم براتون بنويسم اما از اونجايی که انلاين مينويسم و معمولا همزمان به يه موزيک هم گوش ميکنم، کامپيوتر گير کرد و خلاصه همه چی پاک شد ! فهميدم حالا حتما هنوز موقعش نشده ...يه ذره ديگه صبر ميکنم و اگه ديدم با خودم نميتونم کنار بيام اون وقت يه تصميم جدی ميگيرم . خلاصه اين چند وقت تا اونجايی که ميتونستم سر ميزدم و می زنم ولی بعضی وقتها هم ميام خونه هاتون و ميرم بدون اينکه حتی سلام کنم . خلاصه به دل نگيريد اگه رد پايی ازم نميبينيد . هيچ کدومتون را فراموش نکرده و نميکنم . حتی اونهايی که ديگه نمی نويسند .


شنيديد ميگن «آفتابه لگن هفت دست ،شام و نهار هيچ چی ! »؟ (برای اونهايی که مثل من دير ميگيرن توضيح بدم که مراد از آفتابه لگن اون ظرفهايی است که قديمها سر سفره می آوردند تا دستهاشون را همون جا- سر سفره -قبل از غذا بشويند . و اين ضرب المثل کنايه از وقتی است که امکانات زياد هست ولی امکان استفاده از اين امکانات نيست . ) حالا اين را برای چی می گم ؟ دانشگاه اين چند روز انتخابات داشت برای انتخاب نماينده ی دانشجوها برای نميدونم چی چی !! خلاصه حدود يک ماه پيش يه نامه از طرف دانشگاه اومد خونه که فلان روز انتخابات است و آدرس صندوقهای رای هر دانشکده را هم نوشته بودند . و خواهش و ياد آوری که يادتون نره ! چند روز بعدش يه نامه از طرف دانشکده اومد که درسته که شما يه نامه دريافت کرديد که بياييد رای بدهيد ولی بايد به اطلاعتون برسانيم که از طرف دانشکده ی شما هيچ کانديدی وجود نداره ! و در نتيجه شما انتخابات نخواهيد داشت !!! چه بچه های اکتيوی داريم ما !!! روز انتخابات هم ديروز پريروز بود . اوه !! سه چهار تا صندوق با قفل گذاشته بودند و چندين ناظر و اتاقکهای مخصوص رای نوشتن !! البته مال يه دانشکده ديگه بود . ولی خوب ...برام جالب بود .همون موقع ياد اين ضرب المثل افتادم و ياد يکی از دوستام در سال اول دانشگاه در ايران :يادمه هنوز نيومده دانشگاه دنبال اين انجمن و اون انجمن ميگشت و همون سال اول عضو انجمن علمی ،کانون ادب و شب شعر و اين چيزها ،کانون فرهنگ و مسافرت و اين حرفها  و دست آخر هم انجمن يزديهای دانشگاه ! تازه به اون هم رضايت نميداد چون باباش يه ريشه ی کرمانی هم داشت انجمن و جشن های کرمانی ها هم ميرفت ! بعد هم می اومد تو اتاق، ما را که از اتاقمون تکون نخورده بوديم از اخبار و وقايع روز مطلع ميکرد و بعد  ميرفت سالن مطالعه به درس خوندن ! خداييش حسابی هم درس ميخوند . موقع انتخابات که ميشد خودش می اومد خبرمون ميکرد که فلان تاريخ انتخابات است (می دونست رو در و ديوار را هم نمی خوانيم !) بعد هم دست آخر خودش کارتهامون را ميگرفت می برد به خودش رای ميداد !! الان دارم به اين فکر ميکنم که درسته که حجم درسهای اينجا خيــــــلی بيشتر از ايران است اما دانشکده ای که حداقل ۱۰۰۰ نفر ورودی يه سالش است يه دونه آدم اين مدلی توش پيدا نمی شه ؟ البته بگم ها ... اينجا هم انجمن دارند ...اما ...چه انجمنی!! ...اول سال بايد می ديديد هر کی ميخواد عضو انجمنشون بشه چه بلاهايی سرش در نمی آرن ! همش وسط دانشگاه موی چيده شده ريخته بود ...روی لباسهاشون کثافت می ريختند ....حتی شنيدم بايد ... ميخوردند تا عضو بشن . حالا مزيت عضو شدنشون چی بود ؟ ۱- از پارتی های شبانه ارزون تر استفاده ميکردن ۲- همش آبجو ميخوردند  ۳- همين کارها را سر ورودی های سال بعد در ميارن عقده هاشون خالی ميشه !!! ۴-از اين کاسکت ها که در عکس کناری می بينيد بهشون می دادن ،اون وقت اون کاسکت را با زنجيرش از شونه هاشون آويزون ميکنن و کلی باهش پز ميدن که ما عضو شديم !  البته الان ديگه کم کم از مد افتادند (يادشون اومده امتحانها داره شروع ميشه ديگه کم پيدا اند ) ولی اون اوايل خيلی زياد بودند . همشون هم موهاشون را يا بايد کوتاه می کردند يا سبزش ميکردن ...اون هم چه سبزی !! تا به حال بد رنگ تر از اين رنگ برای مو نديدم !  يک بوی گندی هم ميدن ...خودم که عمرا نميرم پهلوشون بشينم اما يه بار از بد شانسی نشسته بودم که يکيشون اومد کنارم نشست . چشمتون روز بد نبينه ! تا آخر ساعت من اين شکلی بودم  !!!

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢