يه کوچولو سياسی !

صدام را ديديد ؟! من  صحنه ی اولی که ازش ديدم  در حالی بود که دکترها داشتن لای موهاش را نگاه ميکردند .  در اتاقم داشتم مثلا درس می خوندم که با شنيدن سر و صدای خانواده شنيدم که صدام را گرفتند و با هيجان از اتاقم اومدم بيرون که اين صحنه را ديدم . راستش يه حالی شدم ،بهم نخنديد ها اما همون لحظه ی اول براش گريه ام گرفت ! نميدونم چرا !! خودم هم حرصم گرفته بود که دلم براش سوخت ...اما  از اين که ميديدم يکی با اين همه قدرتی که داشت الان اين طوری ذليل شده گريه ام گرفت ! البته بلافاصله بعدش يه گزارش در موردش گذاشتند که از اين که دلم براش سوخته بود بيشتر حرصم گرفت ! صحنه های بعد از بمب های شيميايي ايرانيها و کردها دلم را آتش زد و بعد هم صحنه ی هديه دادن اون کلاشينکف طلا از طرف فهد به صدام بعد از جنگ با ايران !! يه لحظه با خودم گفتم کاش فهد هم الان کنار صدام با همون سر و وضع بود ! خوشحالم که حداقل اين جنگ هيچی که نداشت مظلوميت ما را به دنيا نشون داد .اگه محاکمه اش هم کنند که بيشتر دست خودشون رو ميشه !... سوييس که بودم خيلی در مورد ايران با معلمهام بحث های سياسی می کردم . هميشه هم بحث را می کشوندم به صدام ...چون وقتی به اون می رسيد ديگه اروپاييها هيچی نداشتن بگن ! بهشون ميگفتم اون صدامی که الان اه اه شده  همينه که يه روزی بهش اسلحه می داديد با ما بجنگه و ... اونها هم اعتراف ميکردن و ساکت ميشدند يا بحث را عوض ميکردند !خلاصه اون روزها برای خودم يه پا سياسی بودم ! همه ی معلمها هم از اين که با يه بچه ی ۱۵ -۱۶ ساله بحثهای سياسی می کنند کلی تعجب می کردند و براشون جالب بود! (به نظر من جالب تر اينه که اونها اين قدر در مورد ما ميدونستند !!) البته بعد که برگشتم ايران ديگه قضيه فرق کرد ! اولين بار که سر موضوعی با دبير دينيمون بحثم شد بچه ها بهم گفتن فاتحه ات خونده است !! پرونده ات رفت آموزش پرورش !!  البته معلمه خيلی روشن فکر بود حتی در طول سال باهام چپ هم نتابيد ! تازه بعدا فهميدم الکی اون روز از کسی دفاع کردم که او بديش را ميگفت !! اون موقع بود که فهميدم دنيای سياست پيچيده تر از اونی است که من در موردش با شنيده های اندکم قضاوت کنم . اين بود که ديگه معمولا وارد اين چيزها نميشم .البته هنوز هم هر کسی به مقدساتم توهين کنه نمی تونم جلوی خودم را بگيرم . حيف که بعضی چيزها باعث شده اون چيزهای مقدس هم ارزششون را در جامعه از دست بدهن .

بگذريم ...چند وقتی است فرح پهلوی افتاده تلويزيون فرانسه ! هر کانالی را می زنی می بينی فرح توشه ! همه ی اين برنامه هايی هم که دعوتش ميکنند حتما يه بار هم که شده خوابگاه دوازده متريش را در پاريس تو سرش می زنن !!  يه بار در يکی از اين برنامه ها يکی را دعوت کرده بودند که می خواست خاطره ای از شاه بگه : ميگفت  اولين بار که شاه را می بينه در يه بيمارستان در آمريکا بوده روی تخت با يه پيژاما  در حالی که صدای تظاهرات کننده های بيرون بيمارستان شنيده می شد و حتی تلويزيون را هم که روشن ميکرده صدای مرگ بر شاه اخبار را می شنيده . آقاهه ميگفت جلوی خودم يه تصوير از استبداد را می ديدم و می ديدم که چه جوری يه ديکتاتور داره خورد و خورد تر می شه و با ديدن اين صحنه دلم براش می سوخت . (جالبه همه ی اين ها را جلوی فرح می گفت ! )
با ديدن صدام و اين که يه لحظه دلم براش سوخت ياد حرفهای اون آقاهه در مورد شاه افتادم .خلاصه که دنيا همينه !  همين طور پشت سر هم تاريخ تکرار ميشه و هر کسی هر کاری ميکنه بالاخره يه جوری خوب يا بد عملش بهش بر ميگرده. اما انگار همبشه قراره تاريخ فقط درس عبرتی باشد برای «سايرين» ! به خودمون که ميرسه ... حتی خود من هم که الان دارم از درس عبرت حرف ميزنم باز هم يادم ميره که «در هميشه به روی يه پاشنه نمی چرخه» . چرا بايد وقتی به يه جايی می رسيم همش طرفدارامون را ببينيم ؟ فقط به حرفهای اونها گوش کنيم ؟ در مورد سياست نمی گم ها ! همين زندگی روز مره ! وقتی يه اتفاقی می افته که دور و برمون را خيلی ها ميگيرن ...فکر ميکنيم چه خبره ...فقط همون ها را می بينيم. در حالی که بعضی وقتها اطرافيان آدم مثل همون «مگسانند دور شيرينی » و خبر نداريم !

چند روز پيش در بلاگ يکی از دوستان يه لينک جالب ديدم  . رو من که خيلی تاثير گذاشت ...بيشتر از هر نوشته و بازارچه ای ... بعضی وقتها هنر موسيقی بهتر از هر چيز ديگه ای می تونه باهات حرف بزنه . نه ؟

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢