سفرنامه ی ژنو (۱)

 سلام . بعد از دو هفته سلام ! تا حالا سابقه نداشت يه هويی بی خبرانه اين طوری ننويسم ها ! حتی يادم نمی آد در اين ده يازده ماهی که مينويسم روزی باشه که حد اقل يه بار هم که شده به اينجا سر نزده باشم  (البته به جز همين هفته ی آخری !) هفته پيش آخرين امتحانم را که دادم خواستم بيام يه سلامی بکنم و يه خداحافظی که همون روز کامپيوترمون رفت تو کما ! خلاصه حسابی قاطی کرد ! (شانس که نيست، نگذاشت وقتی امتحان داشتم قاطی کنه ها !! ) خلاصه اين بود که من مجبور شدم بدون خداحافظی و سر زدن به دوستان برم سفر ! يه سفر چند روزه به شهری که سه سال از بهترين و تنهاترين سالهای عمرم را درش گذروندم : ژنو ! شهری که با اينکه همه جاش برام بوی غربت ميده ولی دوستش دارم . شهر کوچولويی که خيلی از بزرگترين تصميمات دنيا درش گرفته ميشه ! يه شهر توی سرزمين افسانه ای کوههای آلپ ...سرزمينی که من و شما اون را با «هايدی» و «آنت و لوسين» در بچگی شناختيم : سوييس ! 
                             
   
۴ سال پيش وقتی از ژنو می رفتم فکر نميکردم يه روز ديگه دوباره برگردم و ببينمش ! اصلا فکر نمی کردم يه بار ديگه چشمم به تابلوهای تبلیغاتی آری و خير رفراندومهاشون بيوفته ...به اتوبوسهای نارنجی شون ...به اون صندلی شکسته ی وسط ميدون ِ جلوی سازمان ملل يا به دبيرستانی که درش سه سال درس خوندم ،به محلمون ،خونه مون ،به کشتزارهاشون ،چراگاههای گاوهاشون !و خيلی چيزهای ديگه ای که هر کدومش برام کلی خاطره است ...برای همين هم وداع با ژنو برام تا حدودی سخت بود چون احتمال ديدار دوباره ی اون برام خيلی کم بود ...با اين حال وقتی از ژنو ميرفتم خوشحال بودم ! با همه ی ترس و دلهره ای که نسبت به آينده داشتم از اينکه شهر غريبی ها و تنهايی هام را به اميد رسيدن به وطن ...جايی که خيال ميکردم همه مثل من هستند ترک ميکنم خوشحال بودم ... .

و الان ...باز بازگشت به همون شهر کوچک و دوست داشتنی .
برام باورش سخت بود ...يه جورهايی دوست نداشتم بر گردم ...نميدونم بعضی وقتها احساس ميکنم که ياد آوری خاطرات مثل در آوردن يه سری کتاب قديمی از قفسه هاشون است که وقتی گرد گيريشون کردی دوباره يادت ميره اونها را سر جای اصليشون بگذاری ...اون وقت دفعه ی بعد که خواستی گرد گيريشون کنی با جای خاليشون مواجه می شی ! برای همين دوست دارم تا اونجايی که ميشه گرد گيريشون نکنم ! نميدونم ميفهميد چی ميگم يا نه ؟ به هر حال قدم زدن و گشتن تو خيابونهای ژنو به من همون حسی را ميداد که به پيرمردهای باز نشسته دست ميده موقعی که تو کوچه های محله های قديمی شون قدم ميزنن ! با ديدن هر قسمتی از شهر يه خاطره بود که برام زنده ميشد ... شبی که بعد از ۴ سال برگشتم پشت در خونه ای که سه سال عمرم را توش گذرونده بودم ،گريه ام گرفت ! نميدونستم با يادآوری تنهايی ها و غربت دارم گريه ميکنم يا به ياد عمر گذشته ...يا به خاطر ياد آوری همه ی لحظه های خوب و قشنگی که هر کسی در سن و سال ۱۶ -۱۷ سالگی ميتونه داشته باشه ؟! اصلا اين گريه از شادی بود يا از غم ؟هر چه بود من گريه ميکردم و با هر قطره اشکی صحنه ای از اون روز ها را به ياد می آوردم ... مسير خونه تا ايستگاه اتوبوس را همين جوری گريان رفتم. خوشبختانه اون شب مثل خيلی ديگه از شبهای ژنو ، آسمون هم گريه ميکرد و نميگذاشت اشکهای من لو برن ! آخه آسمون ژنو شبها بارونی و روزها آفتابی است ! 

من اصلا شاعر نيستم و هيچ وقت هم سعی نکردم باشم چون ميدونم که اصلا در اين زمينه استعداد ندارم. ولی بعضی وقتها خيلی دلم ميخواسته که ميتونستم احساساتم را با شعر بيان کنم و بعضی وقتها در اوج اين آرزو احساسم خودش يه جورهايی نه به صورت شعر که شايد بهتره بگم معر ! فوران ميکنه! يکی از همين موقع ها، روزی بود که در اين سفر ،دوباره شايد برای آخرين بار (و شايد هم نه؛ کسی چه ميدونه ؟! )نزديکيهای خونمون در ژنو نشسته بودم و هر چی به خاطر می آوردم در دفترم مينوشتم که اگه روزی دوباره خواستم ياد آوريشون کنم حتی اگه حافظه ام هم جواب نداد، برای هميشه مکتوب مونده باشن.راستش تا حالا اين جور نوشته هام را برای کسی نخوندم اما امشب نميدونم چرا حوس کردم سنت شکنی کنم و برای اولين بار يه قسمتی از اون چيزی را که در دفترم نوشتم بدون تصحيح و به عينه اين جا بيارم ...

.....تموم اون لحظه ها     
تموم اون صحنه ها    
همه مثل يک فيلم    
ميان جلوی چشمام
ميبينمش همون جا     
يه دختر ،تک و تنها      
غرق تو افکاريه    
که پر از تنهاييه

تنهايی هاش را ميبينم    
با غربت های تو چشمهاش
دلم ميخواد برم پيشش    
دست بگذارم رو شونه هاش
بهش بگم : ببين گذشت 
ببين بزرگ شدی حالا !
بغض گلوت را رها کن 
همش ميشه خاطره ها !

بهش بگم :ببين من را ! 
من همونم که غصه هام 
دورم يه برجی ساخته بود 
اندازه ی تنهايی هام
اما حالا ....اون تنهايی 
همدم و همزاد منه
دوستش دارم چون ميدونم
هميشه همراه منه !
  

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢