مدرسه (سفرنامه ۳)

اين شروع نوشتن هم کار خيلی سختيه ها ! به خصوص اگه حس نوشتنتون يکی دو هفته باشه چمدونش را بسته باشه رفته باشه قهر !!  خوب شد حالا من يه سفر دو روزه رفتم که سه چهار هفته همش ازش بنويسم !

college rousseauاين چند وقته همش به ياد مدرسه هام افتادم ! نميدونم به خاطر دهه فجراست که هميشه برام تداعی کننده ی کاغذ رنگی ها و جشن های تو مدرسه است يا رفتن و گشتن تو دبيرستانم تو ژنو . دبيرستانی که حتی برنامه ی کلاسهای پشت درش تغيير نکرده بود ... چند روز پيش اون قدر هوايی شده بودم که هر چی سايت همکلاسی بود رفتم اسم و مشخصات خودم را ثبت کردم تا بلکه همکلاسی های قديمم را پيدا کنم . به خصوص دبستان ! اما هر جا می رفتم نفر دوم سومی بودم که از اون مدرسه ثبت نام کرده بود ! اون نفرات قبلی هم هيچ کدوم با من همدوره نبودن ! راستی تا دير نشده يه سری به اين سايت ها بزنيد شايد شما همکلاسی هاتون را پيدا کرديد !(دنيا را چه ديديد ؟ شايد همکلاسی هم در اومديم ! )

اين چند وقته خيلی از سوييس حرف زدم آخه خيلی هم ازش حرف دارم . وقتی يه جايی را يه مدت توش زندگی کردی و بعد ازش دور شدی وقتی دوباره بر ميگردی بيشتر ميتونی نقاط ضعف و قوتش را کشف کنی . حتی ايران خودمون را وقتی برای اولين بارازش خارج شدم همش فقط خوبی هاش يادم بود . بعد که برگشتم ايران چون به يه سری چيزهای ديگه عادت کرده بودم برام پذيرفتن يه سری چيزها سخت و عجيب بود . مثل مثلا سلام کردن ! من سوييس ياد گرفته بودم که به همه بايد سلام کرد ! اصلا مهم نيست اين همسايه ات را تا حالا نديديش و نميشناسيش يا حتی اين يارو مهمون همسايه ات است نه خودش ....اين که اون آقا است تو خانمی يا اون خانمه تو آقا ...تو سوييس همه به هم سلام ميکنن . ايران که برگشتم يه بار با دختر خاله ام سوار تاکسی شديم من به راننده سلام کردم ، راننده عوض اينکه جوابم را بده برگشت همچين نگام کرد انگار چی کار کردم ؟!  از اون موقع همش بايد خودم را کنترل ميکردم که سلام نکنم !! حالا اين را تازه در نظر داشته باشيد که چه قدر در دين ما به سلام سفارش شده ! اين جور مواقع به ياد حرف دکتر شريعتی می افتم به اين مضمون: « در شرق مسلمان ديدم اسلام نديدم ،در غرب اسلام ديدم مسلمان نديدم »

يک مثال ديگه باجه های روزنامه فروشی ژنو بود . در هر محله ای چند تايی صندوق کوچولو هست (مثل صندوق پست ) هر کدوم برای يه روزنامه . ميتونی راحت در صندوق را باز کنی روز نامه را برداری و ورق بزنی و بعد پول اون را در قلکی که کنارش وجود داره بندازی اما اگه نيانداختی هيچ کسی اونجا نایستاده که يقه ات را بگيره . يعنی فقط خودتی و وجدانت ! البته اين بار که رفته بودم يکی دو تا از محله ها صندوق هاشون عوض شده بود ! شده بود مثل يک گاو صندوق که تا پول را نياندازی برات روزنامه را نميده بيرون ! خود دستگاه هم کلی قفل شده بود ! نميدونم در حال تعويض برای همه ی محله ها بودند يا فقط برای محله هايی که خارجی زياد داره اين کار را کرده بودند ! آخه اون سال آخری که ما اونجا بوديم تازه يه عالم کوزوويی ريخته بودند اونجا و يه جورهايی مثل مراکشی های بلژيک مايه ی درد سر مردم شده بودند ... به هر حال اون روزها برای من هميشه اين روزنامه فروشيها جالب بود !

کلی به خودم اين دفعه قول دادم کم بنويسم ! فقط يه چيزی بگم يه کم  بخندين ! ديروز تو اتوبوس نشسته بودم يه دختری هم دو تا صندلی اون طرف تر کنار پنجره نشسته بود موهای بلند و بلوندی داشت و در حال کتاب خوندن بود . همين طور که داشتم از پنجره ی کنارش بيرون را نگاه ميکردم يه دفعه احساس کردم مغزم داره اررور ميده ! اون وقت برای پيدا کردن اررور چشمم را از پشت پنجره آوردم داخل و ارور را کشف کردم : دختره ريش داشت ! در اين فرصت که من در بهت بودم مغزم خودش محاسباتش را انجام داد و صدای ربات مانندش را در سرم شنيدم که ميگفت : اررور کشف شد ...اررور کشف شد : دختره پسره !  خيلی نابغه ام نه ؟!

(بعد از تحرير :) داشتم توی سايتها دنبال يه عکس از دبيرستانم در سوييس ميگشتم که سايتش را پيدا کردم . دارم می ميرم از ذوق ! از ديدن و خوندن اسم دبير ها کلی خاطره يادم اومد ... به خصوص ديدن اسم دبير زمين شناسی من را ياد يه خاطره انداخت که حيفم مياد اينجا نگم !شايد يه چيزی را باور نکنيد ولی من قسم ميخورم که بالای در کلاس زمين شناسی ام در همين دبيرستانی که الان سايتش را گذاشتم يه عکس مثل همون عکسهايی که بالای تخته سياهها در ايران آويزونه از امام و آقای خامنه ای گذاشته بودند !! باور کنيد من خودم وقتی ديدم شوکه شدم  اون قدر که ديگه اصلا حواسم تو امتحانی که ميدادم نبود ! خيلی دوست داشتم از دبيرم در مورد اون عکس بپرسم ...ولی چون در يه کلاسی بود که دانش آموزها رفت و آمد نداشتن و در حقيقت مربوط به خود دبير می شد و من هم اونجا فقط يه بار رفتم تا امتحانی را که براش غايب بودم  بدم ، روم نشد ازش بپرسم . اين دبيرمون خودش دو بار با ماشين ايران اومده بود اما زمان شاه .کلی هم تحقيقات در مورد ايران کرده بود .اون موقع که من اونجا بودم يه کنفرانس هم داد در مورد زمين شناسی ايران و من را هم دعوت کرد . عکسهايی که نشون ميداد اون قدر جالب بود ...فکرش را بکنيد اون موقع با ژيان! تمام ايران را گشته بود ! يادمه اون اوايل کلی از شهرهای مختلف ايران می گفت و ازم می پرسيد فلان جا را مثلا ديدم ؟و من با شرمندگی سر تکان ميدادم که نه ! خيلی بده آدم کشور خودش را خوب نشناسه ها ! بهتون توصيه ميکنم که اگه قصد داريد دنيا را بگرديد از همون ايران خودمون شروع کنيد که واقعا جهانی در يک مرزه ! به هر حال اون عکس بالای کلاس در «کالج روسو» همچنان برام معمايی است ...يه معما يا شايد هم يه خاطره ی شيرين !

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٢