ــــ

دلم گرفته ...دلم خيلی گرفته ... ميدونم قرار نبوده اينجا اين حرفها را بزنم ...قرار نيست اينجا از احساساتم بگم ...اما دارم خفه ميشم ...احساس ميکنم اگه ننويسم می ترکم ...برای دل خودم مينويسم ...مينويسم تا خالی شم .

خسته ام ...خسته از اينکه ديگران به جام حرف بزنن ...بقيه برام نظر بدن يا نظرشون را بهم تلقين کنند ...خسته ام از شنيدن سخنان رنگ و وارنگ ...خسته ام از اينکه ديگران برام حقوقم را تعيين کنند ...سرنوشتم را رقم بزنن ... من خودم آدمم ! من اين جوری تو خانواده ام بزرگ نشدم که جامعه با من اين طوری رفتار ميکنه ...نميدونم شايد بهتر بود در خانواده ام هم زير سلطه ی يه ديکتاتور زندگی ميکردم ... شايد بهتر بود مامانم چپ وراست برام تعيين تکليف ميکرد که چی بخور چی بپوش چی بگو ...شايد بهتر بود داداشم به جای من حرف ميزد ...نميدونم ...شايد اون موقع برام قبول موقعيت راحت تر بود ...کاش ياد گرفته بودم که به همه چيز همون جوری که هست نگاه کنم و همون جوری که هست قبولش داشته باشم ...کاش هيچ وقت به نظرم کاری اشتباه نمی اومد که بخوام بگم نه ! ...

ولی خوشبختانه !! اين طور نيست ...ميدونم که بايد خدا را شکر کنم که اين طور نيست . اينکه خودم ميتونم به جای خودم در همين حد هم حرف بزنم عاليه ...اما ...وقتی يه جاهايی نميشه چی ؟ وقتی يه جاهايی هيچ کسی صدات را نميشنوه ...

دلم ميخواد داد بزنم... هوار بکشم  بابا من خودم به اندازه ی تک تک ايرانی ها  راسيست (نژاد پرست) هستم ! و شايد خيلی بيشتر از اون چيزی که هر دختر معمولی در وجودش ميتونه باشه فمينيست ! آره اعتراف ميکنم که به تازگی اين صفت جديد را در خودم کشف کردم که يه جورهايی فمينيستم ! مثلا تا حالا به هيچ کس اجازه نميدادم که بگه در حق زنها ظلم ميشه چون همين جمله را معادل نا برابری زن و مرد ميديدم و با اصل اين که نابرابری وجود داره ذاتا مخالفم ! اما به تازگی دارم احساس ميکنم که خود اين تعصب و اين طرز فکر يعنی فمينيست بودن من ! هر چند يه چيز را مطمئنم...افکار من با همه ی اون فمينيستهای دو آتشه فرق ميکنه .حتی فکر ميکنم شايد اگه يکيشون به پای حرفهام بشينه حکم قتلم را هم صادر کنه !(به خصوص اگه اون يکی همونی باشه که امشب حرصم را در آورده و به جای من از حقوق «من» حرف ميزنه !) به هر حال داره طرز فکرم نسبت به همه چی عوض ميشه واين تغييرات خيلی زود پيش مياد اون قدر ناگهانی که باهاشون يه جورهايی خودم را گم ميکنم ...ميترسم ...از اين گم شدن ميترسم ...از اين تغييرات ميترسم ...و از همه بدتر از شک و ترديد ميترسم ...

بگذريم ...اون چيزی که ميخوام بگم و سر دلم داره سنگينی ميکنه هيچ کدوم از اين ها نيست .[هر چند که همه ی اينها خيلی وقته ذهنم را مشغول کرده ] من فقط ميخوام بگم که من خودم ميتونم به جای خودم حرف بزنم ...خسته شدم از بس به جای من حرف زدن ...مگه من يه دختر ايرانی نيستم ؟ تو اروپايی بد قيافه چه حقی داری که اومدی از حقوق من حرف ميزنی ؟ من اگه حق خورده شده ای داشته باشم خودم بايد بگيرم ! تو برو به داد هموطنهای خودت برس !

خسته شدم از اين که بهم امر کنند برو رای بده يا نده !

خسته شدم از اينکه ميبينم دارم مثل آدمهايی حرف ميزنم که يه روزی خودم سعی در ارشادشون داشتم !

آتش ميگيرم از اينکه با کشورم اين جوری بازی ميشه ...از اينکه افکار طالبانی داره نقش اسلام را نه فقط در افغانستان که يه جورهايی تو کشور خودم بازی ميکنه ...اينکه اين افکار شده تو دنيا يه چماق رو سر همه ی مسلمونها ...اين که اين افکار چه تو ايرانش و تو کشورهای اسلامی توسط مسلمان نام ها و چه در دنيا توسط ضد مسلمان ها ! به عنوان اسلام واقعی به بقيه مردم دنيا معرفی ميشه ....

آتيش ميگيرم از اينکه ميبينم کشورم ...مملکت دوست داشتنی ام ...انقلابی که براش اين همه جوونها خون دادن ...انقلابی که يه روزی مثال بود برای همه ی کشورهای اسلامی ...حالا شده يه ضد مثال ...حالا شده باعث سر شکستگی مسلمونها ...اينکه خرابکاری بعضی ها را در ايران بايد مسلمونهای اينجا در ميزگردهای  اسلام يا حجاب جواب بدن ..اين که هر وقت بحث اسلام ميشه ايران را ميارن ميکوبند تو سر مدافعين اسلام در برنامه هاشون ...مدافعينی که بحثشون برای دفاع از حجاب اسلامی است نه سياستمداران مسلمان نام ! سياست... سياست ...حالم از اين کلمه به هم ميخوره ...دردم را به کی بگم ؟ چرا نميفهمن ؟ چرا هيچکسی صدای من را نميشنوه ؟ دلم ميخواد برم بالای سر قبر تک تک شهيدها ...زار زار گريه کنم ...بهشون بگم ...به خدا ما جوونها خون شما را پايمال نکرديم ...اونهايی که ادعای دوستی شما را دارند ....

ساعت ۱ونيم شبه ...تا همين الان داشتم يه ميز گرد را از يکی از شبکه های فرانسه ميديدم .خانمه خيلی راحت در مورد «حق» من حرف ميرنه ...از اون طرف پسر شاه جنايتکار را آوردند ...داره برای من از تروريستها حرف ميزنه ! حالا همه شدند وکيل وصی ايران ! ترور کجا بود ؟ همه اين وسط دارن برای خودشون ماهی ميگيرن! ...اين از اين خائنها که نقش آدمهای وطن دوست و خير خواه را بازی ميکنند!!! ....اون هم از آمريکا که ميشينه در مورد ايران لايحه تصويب ميکنه ...حرصم در مياد ...حرص همه ی ايرانی ها در مياد ...کدوم ايرانی ای خوشش مياد که يه خارجی براش تعيين تکليف کنه يا دل بسوزونه ؟ چرا خودمون با خودمون اين طوری کرديم که حالا هر آشغالی به خودش اجازه ی اظهار نظر در مورد ايران و ايرانی را بده ؟ يا به قول خودش دل بسوزونه ؟ چرا اين طوری کردند ؟

همه ی اين چند روز از خودم میپرسيدم که اگه ايران بودم رای ميدادم يا نه ؟با خودم به اين نتيجه رسيده بودم که نميرفتم . امشب بعد از ديدن اين برنامه به اين نتيجه رسيدم که باز خودی ها را به بيگانه ترجيح ميدم ! حتی اگه اونی که ميخواستم بره خانه ی ملت به جای من حرف بزنه  نبود  باز يکی را پيدا ميکنم واگه اون هم در مجموع رای نياورد  ...مهم نيست !حداقلش اينه که  من خودم به جای خودم حرف زدم ! تا جايی که تونستم ! تا جايی که توانايی داشتم يا بهتره بگم تواناييش را بهم دادند ! اما اين کار را ميکردم چون از سکوت بدم مياد ! ميخوام فرياد بزنم ! وقتی سکوت کنی ....بقيه به جات حرف ميزنن ...اون وقت هر چی ميخوان ميگن ...نه! من به هيچ کس اجازه نميدم به جای من حرف بزنه !

اين جوری نميشه ...بايد برم تو سايتها آدرس ايميل اون خانمه را هم پيدا کنم ...بايد بهش ميل برنم و بهش بگم به جای دخترهای بد بخت خودتون حرف بزن ! اون دخترهای بدبختی که به قول يکی ديگه از مهمونهای ميزگردتون  فروخته ميشن ! اون بيچاره هايی که نقش عروسک را دارند تا آدم ! به خاطر جسمشون ارزش بهشون ميدن و نه روحشون ... نمی خوام تو برام دل بسوزونی !

برای اين نوشته ام کامنت نگذاريد ...خونديدش چيزی بهم نگيد ...اينها را برای راحت شدن خودم نوشتم ...برای تخليه ی افکارم ...برای اينکه امشب راحت بخوابم ... ننوشتم که بخونيد بياييد بگيد درسته يا غلطه ...بهم سر بزن،اپديت شد يا زياد نوشتی ،کم نوشتی ...برای همين هم اين نوشته ها را نگه ميدارم تا پست بعدی را که فرستادم اون وقت باز سازی ميکنم . اما اگه واقعا يکيتون خواست ارشادم کنه يا کمکم ...برام ايميل بزنيد ! اينجا برای خودم حرف زدم دوست دارم نظرهای بقيه هم برای خودم باشه !

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢