خداحافظ ۸۱

نمی دونم چند وقت بود پرشين بلاگ قاطی کرده بود يا کامپيوتر ما.به هر حال انگار الان سالم است و من با اينکه خيلی وقت ندارم وبايد سريع غذا بخورم و نماز بخونم و برم دانشگاه ولی دلم نمياد هيچ چی ننويسم . ديشب برام از خوابگاه دانشگاه صنعتی نامه اومد چه دوستهای گلی! فکر نمی کردم اين قدر به فکر من باشند .يعنی معمولا از قديم و نديم گفتند« از دل برود هر آنکه از ديده برفت» .ولی خوب نامه ی ديروز بچه ها بهم ثابت کرد که اونها هنوز هم به من فکر میکنند .ولی خداييش خيلی ذوق زده شدم يه دفعه ۵تا نامه برام اومده بود داشتم از هيجان می مردم!!ولی واقعا دوست های با حاليند کارت تبريک عيدشون دقيقا قبل از عيد به دستم رسيد!
گفتم عيد...
فقط ۱ روز ديگه از سال ۸۱ موندهراستش را بخواهيد کمی می ترسم و اين ترس هميشه اول هر سال با من است ...ترس از آينده و اينکه در سال جديد چه اتفاق هايی قرار است بيفتهبا اينکه پارسال سال دوست داشتنيی برام نبود ولی با اين حال انگار دلم نمی خواهد که تموم بشه !!!فکر کنم اين حس را همه ی ايرانی ها موقع تحويل داشته باشند ...نمی دونم شايد هم خيلی ها بر خلاف من، هميشه از اينکه سال نو می شه و يک سال جديد را پيش رو دارند خوشحال هم باشند.به هر حال این حس منه و از کودکی هم همین طور بوده...ولی همیشه آرزو دارم که بتونم یه جور هایی این حس را عوض کنم.
احتمالا این آخرین نوشته ی سال ۸۱ من در اینجا باشه...هر چند همین را هم نمی شه پیش بینی کرد!
نمی دونم امسال هم مثل هر سال موقع سال تحويل گريه ام می گيره ؟شما چی ؟موقع سال تحويل معمولا چه حسی داريد؟

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸۱