آينده

هر جا که ميری حرف از بهار و اومدنش است ...همه ی بلاگ ها (حتما مثل فضای درون کشور) بوی بهار را ميده ! مطمئنا الان ايران خيلی شلوغه و مردم همه در حال جنب و جوش برای استقبال از سال نو هستند . نميدونم چرا با اين که احتمال ميدهم امسال بايد کمتر از پارسال دلهره داشته باشم اما ...انگار خيلی ذوق سال جديد را ندارم ! حالا يا از آب و هوای اينجاست که همچنان داره برف می باره !! يا اينکه کلا مربوط به سن ميشه ! آخه آدم تا بچه است ميخواهد زود تر بزرگ شه و سری تو سرها در بياره اينه که هر سال که بزرگتر ميشه کلی لذت ميبره .اما وقتی از ۱۸-۱۹ ديگه ميره اون ور آدم يواش يواش هول برش ميداره که نکنه من هم کم کم بايد بخوانم :«ای که ۷۰ گذشت و در خوابي» !!

اين چند هفته ای هوای بروکسل يه ذره عجيب غريب شده ! همش ۲۰ دقيقه برف مياد بعد آفتاب ميشه ! هر چند آفتابش هم يخ زده است ! ولی خوب اين طوری خيلی بهتر از اينه که ۱۰ سانتی متری برف بياد ! دو هفته پيش ۷-۸ سانتی متر برف اومده بود ، کل شهر از حرکت باز ايستاده بود ! تمام اتوبوس ها در ايستگاهها ايستاده بودند اما مسافر سوار نميکردند چون دستور حرکت نداشتند ! حتی تا چراغهای عابر پياده برای گذر از خيابون کار نميکرد ! با خودم فکر ميکردم اينجا اگه زلزله ای چيزی بشه کشورهای همسايه احتمالا زودتر به داد مردم برسند تا خودشون !!

با اينکه معمولا خيلی بد در مورد اينجا حرف ميزنم و همش يه جورهايی مسخره شون ميکنم اما اعتراف ميکنم که تازگی کم کم دارم به بروکسل علاقه مند ميشم ! ميدونم شهری است که درش کلی از خاطرات زندگيم اتفاق می افته ... درسته که تا حالا همچين خيری ازش نديدم اما اين هم يه جورهايی طبيعی است چرا که ورود به هر جای جديد دردسرهای مخصوص خودش را داره . به هر حال من اينجا با اين که مدت زيادی نيست زندگی ميکنم اما خيلی کمتر احساس بيگانگی ميکنم تا ژنو . حالا اين يا به خاطر آشنايی با زبان است و اين که بهتر ميتونم با بقيه ارتباط بر قرار کنم تا اون موقع که بلد نبودم يا به خاطر خود جو اين شهر است و يا شايد هم اين که ديگه بزرگ شدم و کم کم تجربه ی کنار اومدن با محيط جديد برام داره يه عادت ميشه ! به هر حال هر تغييری اولش سخته اما تجربه باعث ميشه که آدم راحت تر و سريع تر با تغيير کنار بياد و محيط جديدش را بپذيره . فقط همش به اين فکر ميکنم که روزی که قراره از اين شهر هم بروم چه احساسی دارم ؟! در دفتر خاطراتم در ژنو نوشته ام که «ميدونم يه روزی حسرت اين روزها و اين سن و اين تجربه ها را ميخورم اما ميدونم که ديگه هرگز حاضر به دوباره گذروندن اين دوران نيستم » هر وقت اين قسمت دفترم را ميبينم از خودم میپرسم اگه امکانش برام فراهم باشه آيا حاضرم برگردم گذشته و دوباره همه را از اول زندگی کنم ؟خوب ، اگه با تجربه ی الان باشه بد نيست ...اما ...نه واقعا حاضر نيستم دوباره اون دوران را تجربه کنم ! ولی الان فکر کنم که در آينده بدم نياد يه روزی دوباره برگردم به همين سنی که الان هستم ! شايد يه روزی با خوندن اين مطلب خودم برای خودم کامنت گذاشتم و جواب دادم که حاضرم برگردم يا نه ! اه ! از حرف زدن از آينده خوشم نمی آد... نميدونم چرا حرفهام به اينجا کشيد ؟! 

الان که دارم به اين چيزها فکر ميکنم يادم اومد چند وقت پيش يه لينکی را ديدم که متاسفانه گمش کردم . گفته بود يه نامه برای آينده تون بنويسيد مثلا ۲۰ سال ديگه ! اون وقت ما اون را ۲۰ سال ديگه به باکستون ميفرستيم ! ميدونستيد نوشتن نامه برای خود آدم اون هم ۲۰ سال ديگه اش  کار همچين آسونی نيست؟! به خصوص اينکه عادت داشته باشيد وقتی نامه مينويسيد چهره ی طرف را و حال و هواش را موقع خوندن اون تجسم کنيد ! آدم وقتی ميخواد بنويسه حتی نميدونه يعنی اون روز اصلا زنده است که اون را بخونه يا نه !

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢