تا سال ديگه خداحافظ !

                      سال نو مبارک !

ديگه چيزی به آغاز سال نو نمونده ! من هم کم کم دارم باور ميکنم که بهار داره مياد به خصوص که اينجا آب و هواش هم تقريبا بهاری شده !

چند سال پيش يه همچين روزهايی بود که «ماهی جون» من دار فانی را وداع گفت ! بهم نخندين که اين جوری ميگم! آخه اين ماهی برای من از صد تا حيوون خانگی عزيز تر بود ! سه سال عيد را در کنار ما سر سفره ی هفت سين نشسته بود ! در هواپيما در راه برگشت از سوييس به ايران روی صندلی کنار خودم نشسته بود ! خلاصه کم کم ماهی جونم داشت چهار ساله ميشد که ... راستش مقصر مرگش من بودم ! خيال کردم چون از سوييس تا ايران را اومده و سالم مونده ميتونم در ايران هم از اين شهر به اون شهر بچرخونمش، اون هم در مسافرت ماشينی !! فکر احمقانه ای بود! آخه کم کم باورم شده بود که اين ماهی با تموم ماهی های دنيا فرق ميکنه ! اما خوب ديگه...همش تقصير خودخواهی است ...ميخواستم يه سال ديگه هم موقع تحويل در کنارمون باشه غافل از اينکه اون سال بايد به خاطرش شب عيدی مشکی بپوشم  ! به هر حال هر سال آخر سال که ميشه علاوه بر غصه های معمولی آخر سال ...يه غصه ی ديگه هم دارم و اون ياد و خاطره ی ماهی جونم است !  ميدونم که امسال خيلیها غصه دارند و به قولی اون قدر زيادند کسانی که امسال به داغ عزيزانشون نشستند که اين که من دارم غصه ی ماهی ام راميخورم مسخره و بی معنی و يه جورهايی خجالت آور است ...ولی خوب اين هم يه جوری باعث ميشه که من هر سال موقع تحويل به ياد بيارم که خيلی ها عزيز تر از يه ماهيشون را از دست داده اند و سر سفره ی هفت سين جای خالی عزيزانشون را ميبينند...اينه که اين موضوع باعث میشه که يادم بمونه قدر حال را بايد بيشتر دونست و هميشه در همه حال بايد شکر خدا را به جا آورد .
                 خیلی شبیه ماهی جون منه !
 چند شب پيش خوابم نمی برد اين بود که داشتم برای خودم خیالات می بافتم. قصه ای که برای خودم ساختم اين بود : «سرم درد میکرد و کارم به بیمارستان کشید ، بهم خبر دادند که يه تمور مغزی دارم ! بعد هم قراره ظرف ۲۴ ساعت عمل بشم» . بعد با خودم فکر کردم در يه همچين شرايطی در اين ۲۴ ساعت قراره چه حالی داشته باشم؟ از مرگ ميترسم يا نه ؟! همون طور که خودم را در همون حالت تصور ميکردم و خلاصه حسابی حس گرفته بودم ! يه نگاهی به گذشته انداختم و بعد به خاطر همه ی اون لحظاتی که از دست داده ام بغضم گرفت ! ديدم با اينکه به اين نتيجه ميرسيدم که الان برم خيلی بهتره تا چند سال ديگه که گناههام بيشتره اما باز هم ته ته دلم خيلی ميخواد فرصت داشته باشم تا خيلی چيزها را جبران کنم ! بعد به خودم گفتم حالا این فرصتی را که اگه در اون حالت بودم آرزوش را داشتم که داشته باشم الان بهم هديه داده اند : الان که  نه توموری در کار است و نه قراره عمل بشم همون فرصتی است که اگه اين اتفاقها برام ميافتاد آرزوش را ميکردم داشته باشم ! پس چه بهتر که تا ميتونم قدر حال را داشته باشم که فردا همين امروز ميشه ديروز و ديگه دستم بهش نميرسه !

و اما اولين قدم برای از دست ندادن فرصت همين الانه ! : اين آخر سالی هر چی بدی ديديد حلال کنيد .  موقع دعای تحويل هم خوشحال ميشم اگه من را هم جزو ملتمسین دعا حساب کنيد . 

 اميدوارم امسال سال خوب و پر از شادی و سلامتی و موفقيت برای تک تک شما دوستان خوبم و همه ی ايرانی ها باشه .

             

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٢