جملات ديواری

نميدونم چه جوريه که اکثر کسانی که عادت به نوشتن بر روی در و ديوارهای مکانهای عمومی دارند زبان انگليسی را برای نوشتن جمله هاشون انتخاب ميکنند ! حالا ميخواد در اروپا باشه يا در ايران ! شايد خيال ميکنند اين جوری کلاس کارشون ميره بالا و کسی زشتی عمل کثيف کردن در و ديوارشون را نمی بينه !

چند روزی است دوباره تنبل شده ام ! حتی کتابخونه رفتن هم نميتونه من را به سمت کتاب ترغيب کنه . حاضرم هر کتاب داستانی را ساعت ها بخونم و بابتش از اينترنت و سريال و خوابم بزنم اما کتاب شيمی که بياد دستم اول از همه خوابم ميگيره ... خلاصه چند روزی است در کتابخانه هم بيشتر در عالم هپروت سير ميکنم تا در کتابهام و کوچک ترين اتفاق ميتونه من را يـــــــــک ساعت از درس دور کنه ! مثلا امروز نوبت نوشته های روی ديوار کتابخونه بود ! نه اون کتابخونه که شکل موزه بودها ! اون را از بس نشستم  وسط درس تابلوها و مجسمه هاش رانگاه کردم طلاقش دادم ! همين کتابخونه معموليمون ! امروز مثلا رو به دیوار هم نشسته بودم که حواسم پرت بقيه نشه عوضش يک ساعت داشتم نوشته های روی ديوار را ميخوندم !

 بعضی از جملاتی که روی همين ديوارها نوشته ميشه جملات جالبی هستند و آدم را به فکر ميبرند مثلا در دانشگاهمون در ايران روی يکی از ميزها يه نفر يه جمله ای نوشته بوده که خوندن همين جمله محرکی ميشه برای يکی ديگه از دانشجوهای دانشگاه برای نوشتن يک مثنوی در مورد دانشگاهمون ! مثنوی ای که برای من به شخصه يه يادگار خيلی جالب از اون دورانه . اون جمله اين بود : «عشق تپه ای است که هر خری از آن بالا ميرود . » که البته بعد ها همين جمله توسط اون خواننده به شعر در مياد  :

«عشق يعنی تپه ای کز هر وری       ميرود زان تپه بالا هر خری » ( با عرض معذرت از همه ی آقايون و خانمهای عاشق پيشه ! من قصد اسائه ی ادب به ساحت کسی را ندارم فقط نقل قول کردم ! )

واما روی اين ديوار کذای کتابخانه ی ما علاوه بر اراجيف معمول، جمله ی جالبی بود که باعث شده بود در اون قسمت ديوار يه انجن گفتگو (forum) راه بياندازه ! اون جمله اين بود :

زندگی آسونه به شرطی که سخت نگيريش !

دور اين جمله پر از فلش بود که هر کسی نظرش را داده بود :
----> (با خطی عصبانی ) چه طور ميشه سخت نگرفتش ؟!!!----> (جوابش با يه خط ديگه) با فهم به اين که سختی اون هم جزيی از زيباييش است !

-----> you're right men!( اين يارو از کجا فهميده بود نويسنده نه يه مرد که چند تا مرد است خدا ميدونه ! )

----->(با خطی که از اون بی خيالی ميباريد )هيچی در زندگی آسون نيست !

-----> نا خوانا !

واما يه بنده خدايی (متخصص دپرس کردن آدمها) وسط ديوار با فونت (!) بزرگ يه جمله ی سوالی نوشته بود  که نا خود آگاه بعد از خوندنش آدم سرش را به علامت تائيد تکون ميداد و بعد احساس ميکرد دوست داره کتاب ها را همون جا پرت کنه به ديوار !  اون جمله اين بود :   « فکر نميکنی داری ديوانه ميشی ؟»


 راستی شهادت يکی ديگه از رهبران حماس را به همه ی آزادی خواهان تسليت ميگم ...بعضی وقتها آرزو ميکنم کاش ميشد سوپر من نه ببخشيد سوپر وومن! ميشدم ميرفتم خدمت اين اسرائيل ميرسيدم ميشوندمش سر جاش !

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۳