عید و تولد و گل

  باز هم دوباره اردیبهشت رسید و دوباره اون روز کذا ...روزی که دوباره میفهمم که انگار ازش یه قدم دور تر شده ام ! روزی که تازه میفهمم چه قدر دوستش داشتم و چه قدر کم کم داره ازم فاصله میگیره ! نمیخواهم ...اصلا نمیخواهم که بره و دور شه . خودش هم میدونه اما حتی اگه من هم جلوش را بگیرم باز هم میره ...باید بره ! راه دیگه ای نیست ...تا حالاش هم یه مقدار بیشتر از معمول پیش خودم نگهش داشتم... بیشتر از خیلی از همسن هام و حتی خیلی از کوچکتر ها ! کم کم داره تحمل تمسخرهای بقیه وقتی که میفهمن اون هنوز هم با منه مشکل میشه ! البته بگمها ...این اصلا برام مهم نیست که بقیه چی میگن ...اما مهم اینه که من با نگه داشتن اون بیش از حد معمول دارم اون را هم از بین میبرم و ازش یه توهم اشتباه میسازم ، یه شکل غیر واقعی ...یه چیزی که با واقعیت اصلیش با اون چیزی که واقعا بوده داره متفاوت میشه ...برای همینه که الان مدتی است که دیگه مقاومتی برای جلوگیری از دور شدنش نشون نمیدم ! نباید اون چیزی که اصل و ماهیتش است را تغییر بدهم و یه چیز دیگه به همون نام برای خودم نگه دارم ... بهتره همون طور که بوده همون طور هم در ذهنم بمونه ...به هر حال میدونم که هر چه قدر هم بگذره ...هر چه قدر هم دور بشه  یه قسمتی از اون همیشه با من میمونه ...همیشه ی همیشه !
امسال هم مثل هر سال دیگه یه پله میرم بالاتر یه پله دور تر... . ولی صدای اون خنده ها و شادی ها و پاکی ها را از پشت سرم میشنوم ...یه ذره کم رنگ تر از قبل اما هنوز صداش را میشنوم ! بعد با خودم میگم خوبه یک همچین روزی هست که من دنبال اون صدا بگردم و بهش گوش کنم و دور شدنش را اندازه بگیرم ! سعی میکنم به پله هایی که به جلوم مونده نگاه کنم و در ذهنم پله های رد شده را مرور ! دست آخر یک آه و ...یه بای بای کودکانه با  اون قسمت از کودکی عزیزم که ازم دورتر شده ... .بعد هم تو دلم ازش میخوام با همون معصومیت و پاکیش برام دعا کنه ...دعا کنه که بدون اون هم همونی باشم که با اون بودم ...همونی باشم که اون میخواسته باشم . دعا کنه که حداقل حالا که دارم ازش دور میشم اون رویاهاش را بتونم بر آورده کنم تا خیلی سر افکنده اش نباشم و سال دیگه که قرار شد دوباره یه پله بالا تر بروم، سرم را با شرمندگی ازش بر نگردونم بلکه محکم برگردم خودم را بهش نشون بدهم تا در موردم قضاوت کنه و قضاوت کنم که چه قدر به اون چیزی که میخواسته نزدیک تر شده ام ؟آره عزیزم ...برام دعا کن ...برای آینده ی خودت ! میگن خدا حرف بچه ها را بیشتر گوش میده !

*****     **********     *****      

میدونم خیلی تاخیر داشتم و میدونم که بهتون سر نزدم ...خیلی هاتون لطف کردید و در این فرصت سراغم را گرفتید خیلی ها هم که یا سرشون مثل خودم شلوغ بوده یا اینکه عادت دارند سراغشون بری تا سراغی ازت بگیرند... نقلی نیست ...فعلا که من شدیدا سرگرم امتحانهام . اما خوب عوضش بعد از این همه تاخیر با دست پر اومدم !

کشتزارهای گل هلند

نیست اردیبهشت فصل گل و بوستان و بلبل و این حرفهاست (توجه دارید که این همه صفات خوب برای اینه که من درش متولد شده ام ها !) خلاصه در این ماه قشنگ هر ساله در کشورِ گل یعنی هلند هم یک کارناوال گل راه میاندازند که خیلی دیدنی و جذاب است . من خودم پارسال این کارناوال را رفتم اما امسال متاسفانه به دلیل مصادف شدن این برنامه با امتحان آز شیمی که بسیار هم امتحان وحشتناکی بود ترجیح دادم در منزل مانده و فقط به عکسهایی که خانواده برام گرفتند اکتفا کنم ! الان هم دیدم که به عنوان گل و شیرینی عید که اتفاقا مصادف با تولدم هم هست بهتره این عکسها را اینجا هم بگذارم که شما هم از دیدن اون ها لذت ببرید .

در ضمن اگه دوست دارید بیشتر در مورد هلند بدونید  من پارسال در همین موقع یک سفرنامه هلند نوشتم که کسانی که پارسال نخوندند و دوست دارند بیشتر در مورد هلند بدونند به لینکی که گذاشتم میتونند مراجعه کنند  .

و اما کارناوال :

توضیح اینکه همه ی این مجسمه ها با گل ساخته شده اند .

به این میگن ماشین عروس :

از یه زاویه ی دیگه :

این هم یه ماشین دیگه که علاوه بر گل با سیب زمینی هم تزیین شده !

این هم دوچرخه های هلند !

 

باز هم شرمنده که نمی تونم بهتون سر بزنم . اینه که از همین جا میگم : 

عیدتون مبارک !

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :دنیای من و تگ های این مطلب :اروپا