زيبايی

 اصلا حس اپديت کردن ندارم . يعنی آدم تا وقتی اپديت ميکنه فرداش هم دوباره ميخواد بنويسه پس فرداش هم همين طور اما وقتی دو روز ننوشتی حال و حوصله ی نوشتن نداری ، ديگه چه برسه وقتی دو هفته ننوشته باشی . يه چيزی مثل حس امتحان دادن ميمونه . اول برای امتحانها جونم در مياد تا خودم را مجبور کنم که درس بخونم و افکارم را روی درس متمرکز کنم .اما عوضش چون شب امتحان به اجبار رو دور درس خوندن افتاده ام بعد از امتحانها همش دنبال کتاب ميگردم و از ديدن تلويزیون و کامپيوتر عذاب وجدان ميگيرم ! انگار هنوز يه چيزی ميکوبه تو سرم که «درس داری ! پاشو درست را بخون !!» اما خوب امروز هر جور شده مينويسم چون فعلا مرحله اول امتحانها (کتبی ها ) تموم شده و تا شفاهی ها دو هفته ديگه مونده و اگه ننويسم ميترسم ديگه کم کم ترک اعتياد بشه !! اين بلژيکی ها هم با اين دانشگاههاشون . تا جون آدم را نگيرند نمره به آدم نميدهند که ! از يه درس بيست مدل امتحان از آدم ميگيرن : امتحان حل تمرين ، امتحان عملی آزمايشگاه ،امتحان کتبی آزمايشگاه ، امتحان کتبی از کل درس ، امتحان شفاهی از کل همون درس ! تازه کلی از اين درسها را يه دور در ژانويه امتحان داديم اما الان دوباره اون قسمت هم  بايد امتحان بديم !! پروفسور ميکنند آدم را !

امروز ميخواهم بر عکس اون چيزی که در پست قبلی نوشته بودم حرف بزنم . کی گفته بود ارديبهشت ماه خيلی خوبی است ؟؟؟ من ؟ خوب حرفم را پس ميگيرم ! در حال حاضر به نظرمن که ارديبهشت اصلا هم ماه ماهی نيست ! نه ارديبهشت خوبه نه گل نه گرده نه چمن !! وقتی از کنار هر گل زيبايی رد ميشی بايد بعدش ۲۰ تا عطسه کنی ...وقتی پنجره را باز ميکنی تا از هوای زيبای بهاری لذت ببری باز هم به هکذا(يعنی بايد ۲۰ تا عطسه کنی ) کجاش خوبه ؟  اصلا چرا هر چيز زيبايی اين قدر درد سر داره ؟ يا همين چمن و فضای سبز ...فکر ميکردم اين که دور تا دور خونه ی آدم پر از چمن باشه خيلی دوست داشتنی است . اما وقتی قراره از ۷ روز هفته ۵ روزش را صدای قيژ قيژ ماشين چمن زنی تو گوشِت باشه (به خصوص اون موقع که داری مثلا درس ميخونی ) اون وقت آرزو ميکنی که خونه ات کنار بيابان خشک باشه اما اين صدای وحشتناک را هر روز نشنوی ! ايران که بودم صدای ماشينهای سنگ بری خانه های در حال ساخت همسايه ها بود اينجا ماشين چمن زنی ! من نميدونم مگه يه مشت چمن چه قدر رسيدگی ميخواهد ؟ زمين فوتبال هم اين قدر بهش نميرسن !

خلاصه که اگه از من بپرسند ميگم اسم اين ماه را بايد ميگذاشتند ارديجهنم به خصوص که ماه امتحانهام هست ! اتفاقا امروز داشتم به اين فکر ميکردم که اگه قرار باشه وقتی من مُردم و به فرض بهشتی بودم و خواستند اون دنيا من را ببرند در کنار گلها،  بهشت من ميشه جهنم که ؟!!  بعد با خودم گفتم اون وقت من بهشون ميگم من را ببرند زمهرير (املاش درسته ؟!) به جاش بهم يه لحاف بدهن ! آی کيف ميده آدم وسط يخها باشه اما زير کرسی يا لحاف باشه ! خلاصه اگه اون دنيا خواستيد بياييد ديدنم و بهتون گفتن بهشتی ام بريد دم در زمهرير ! قدمتون رو چشم ! اگه هم جهنمی بودم که... اون موقع ديدن نميخواهد ! اما چرا ! بياييد ، برام هم کمپوت بياريد با يه عامله يخ !چون اونجا گرمه ! البته کسی چه ميدونه شايد هم جهنم من بهشت بود کنار گلها ! اينکه بشينم همش عطسه کنم ! بد نيست ها !!

با اين حال ...با وجود همه ی اين غرولندها باز هم عاشق گل و طبيعت ام .اصلا زيبا دوستی جزئی از ذات آدمه ،مگه ميشه آدم از هر چيز زيبايی بدش بياد ؟  با اين که ميدونم همين الان به خاطر رد شدن از کنار يک گل ۲۰ تا عطسه کردم باز هم وقتی انواع و اقسام شکوفه های رنگ و وارنگ را که پايين درخت ها ريخته ميبينم حتما دولا ميشم و يکيش را برميدارم و باز با همون دماغ گرفته ام بوش ميکنم ! بعد هم چون طبيعتا چيزی احساس نمیکنم ! تا يک مسيری از راه را فقط بهش نگاه ميکنم . حيف که اين موجودات به اين زيبايی اين قدر عمرشون کوتاه است و يه دفعه از اون بالا و از اوج شاخه ها می ريزند به زير پاهای ماها ! واقعا که بعضی وقتها به اين نتيجه ميرسم که برخلاف اون چيزی که همه فکر ميکنند موجودات زيبا خيلی هم موجودات خوشبختی نيستند .نه فقط در گلها که در آدمهاش هم متاسفانه اين موضوع صدق ميکنه ...بگذريم .

راستی حالا که حرف از بهشت و جهنم شد ميگم به نظر شما اشکالی داره من اون تبليغ بالای وبلاگم را حذف کرده ام ؟ آخه صاف می اومد رو قورباغه ام ! رفتم شرايطی که پرشين بلاگ گذاشته بود را خوندم گفته بود خودتون تبليغات راه نياندازيد اما در مورد تبليغهای خودشون چيزی نگفته بود . اصلا کسی هست که روی اون تبليغ را کليک کنه ؟ اون هم از اينجا ؟ نرم جهنم به خاطرش ؟!

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳