کفش هايم کو؟

روی بدنه های داخل اتوبوس يه سری پوستر هستند که برام خيلی جالبند  : تصوير يه سری انسان اوليه که روی صندلی های اتوبوس نشستند و يه خانم حامله که کنارشون ايستاده . يا يه سری انسان اوليه که دارند رو در و ديوار اتوبوس نقاشی ميکنند . کنار اين تصاوير نوشته : «وسايل حمل و نقل عمومی ما پيشرفت کردند ،شما چه طور ؟!»

يه جمله هم رو يه برگه که به ديوار زده بودند بود که اون هم به نظرم جالب اومد:« وقتی قدرت از دموکراسی حرف ميزنه ،روی صورتش تف بيانداز !» نميدونم چرا وقتی خوندمش ياد عراق و آمريکا افتادم !
راستی شنيديد آمريکايی ها گفتند ايران ما را گول زده که بريم عراق ؟من اين خبر را در بی بی سی خونده بودم بعد ديدم اينجا در روزنامه ها هم نوشته بودند ! من که کلی خنديدم ! ما چه قدر قدرتمند بوديم و خودمون را دست کم ميگيريم !

امتحان که داشته باشی حرف زيادی برای گفتن نداری ! راستی از زلزله چه خبر ؟ خدا را شکر که باز هم نسبتا به خير گذشته !

چند بار تا حالا شده که شب که ميخوابی به خودت بگی فردا ديگه اون طور ميشم که بايد باشم ،به خودت قول بدهی که فردا ديگه مثل امروز بی ثمر و بی فايده نخواهد بود اما باز هم فردا شب که شد باز مثل ديشب داری به خودت قول ميدی ؟
تا حالا شده دوست داشته باشی خودت را بياندازی دور ؟ مثل يه لباس قديمی و کهنه که ديگه دوست نداری ريختش را ببينی ؟
تا حالا شده آينه برات حکم قاب نقاشی دوريان گری را داشته باشه ؟تابلويی که تغييرات درونیت را بهت نشون ميده ؟ اصلا تا حالا شده ديگه دوست نداشته باشی در آينه نگاه کنی چون روت نميشه بگی خدايا شکرت ؟ چون ياد اون همــــــــــــــه محبتش می افتی و ياد کفران نعمتهايی که کردی ؟ ياد تمام اون قولهايی که بهش دادی و زيرش زدی ؟
با تو ام ها ! دوباره خودت را ميزنی به اون راه ؟ آره ميدونم ...به هر حال فرقی به حالت نميکنه ...دفعه اولت نيست که اينها را ميشنوی !ديگه برات عادی شده ! اگه قرار بود فرقی بکنی بايد الان بهتر ميشدی نه بدتر ! فقط ميتونم بگم برات متاسفم ! خيلی متاسفم ! کاش ميتونستم مثل يه دستمال چرک بياندازمت دور و برم يه نوت را بخرم !
 ( نامه ای  از ... به ...)
 

کفش هايم کو ،
چه کسی بود صدا زد سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است .
و منوچهر و پروانه ،و شايد همه ی مردم شهر .
شب خرداد به آرامی يک مرثيه از روی سر ثانيه ها ميگذرد
و نسيمی خنک از حاشيه ی سبز پتو خواب مرا ميروبد .
بوی هجرت می آيد :
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

صبح خواهد شد
و به اين کاسهء آب
آسمان هجرت خواهد کرد .

بايد امشب بروم .

....

بايد امشب چمدانی را 
که به اندازه ی پيراهن تنهايی من جا دارد ،بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پيداست ،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا ميخواند .
يک نفر باز صدا زد : سهراب !
کفشهايم کو ؟ 

(حجم سبز ،سهراب سپهری )

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۳