دو راهی

 در مطلب قبلی که در مورد خوش بينی و بد بينی اشاره ای داشتم نظرات جالب و قابل تأملی از دوستان دريافت کردم اما راستش همچنان موضوعی که باعث شده من به اين خوش بينيهای بيش از اندازه ی خودم شک کنم بر طرف نشده ! اکثر دوستان طرفدار خوش بينی بودند و چند نفری هم در نظراتشون گفته بودند نه خوش بينی ،نه بد بينی: واقع ببينی ! خيلی جمله ی قشنگی است اما به نظرم در عمل يه ذره سخت مياد ! اصلا خودتون اين ماجرا را بخونيد و بگيد اگه جای من باشيد چه جوری رفتار ميکنيد :

اوايل سال تحصيلی امسال ،جلسه دوم آزمايشگاه شيمی که برای من جلسه ی اول حساب ميشد حسابی دست و پام را گم کرده بودم و نميدونستم بايد چی کار کنم .به خصوص که جلسه ی اول که در حقيقت دست گرمی حساب ميشد را نتونسته بودم شرکت کنم و حالا حتی از جای وسايل و مواد هم خبر نداشتم . تازه من هيچ وقت به عمرم خودم تنهايی يه آزمايش را انجام نداده بودم و حتی بورت و ارلن ماير و غيره دستم هم نگرفته بودم .در دانشگاه ايران هميشه چند نفری آزمايش ها را انجام ميداديم که من يا عنصر تماشاگر بودم يا فقط دستور ميدادم که حالا فلان را با فلان مخلوط کنيد و چه کنيد و چه نکنيد ..( دبيرستانم هم که در سوييس بودم و به صورت غير حضوری واحد های ايرانی را پاس کردم و برای آز هاش هم يه تابستون که ايران اومديم همه را در دو هفته گذروندم طوری که دبيرها فقط آزمايشها را برام توضيح دادند و بعد هم امتحان تئوری گرفتند ! ) خلاصه اون روز من کاملا در آزمايشگاه گيج بودم ،به خصوص که دستور عمل آزمايش پر بود از لغات تخصصی که نه در ديکشنری پيدا ميشد و نه حتی بچه ها ميدونستند يعنی چی ! همين طور که منتظر بودم مادهء روی چراغ نفتی رنگ عوض کنه ديدم دختری که در ميز روبروی من کار ميکنه در اين فاصله مشغول محاسباته ! من هم که تازه اول سال بود و هنوز با آدمهای زيادی آشنا نشده بودم ديدم بهترين موقعيت است که برم و با اين دختر خانم در صحبت را باز کنم .رفتم کنارش و ازش در مورد اينکه چه چيزی را بايد دقيقا محاسبه کرد سوال کردم . جوابش اين بود « در دستور کار توضيح داده » همين يه جمله و بعد انگار که من اصلا وجود نداشتم رفت ! ديگه لازم نيست توضيح بدهم که من اون موقع چه حسی پيدا کردم ! تازه اون موقع بود که فهميدم چرا پهلودستی ام (که تازه بلژيکی هم هست ) هميشه برای پرسيدن يه سوال کل آزمايشگاه را دور ميزنه تا به دوستش برسه و از اون سوالش را بپرسه!! به هر حال اون روز با خودم عهد کردم که نمره ام از اون دختر خانم بيشتر بشه !  
بعد ها فهميدم که رفتار اين خانم نه فقط با من که با خيلی از خارجی ها سرد است و کم کم صحبتهای ديگران را در مورد نگاههای عجيب و رفتار غير عادی اون با خارجی ها ميشنيدم .اين ماجرا گذشت تا اينکه يه روز در آزمايشگاه همون طور که رد ميشدم ديدم يه نفر از پشت سر يه سوال ازم پرسيد .ميتونيد حدس بزنيد کی بود ديگه ! وقتی چشمش تو چشمهام افتاد فکر کنم يادش اومد که اون روز چه جوری جوابم را داده بود . يه جوری با ترديد در مورد توضيحاتی که استاديار برام داده بود ازم پرسيد . برام سخت بود انتخاب کنم که چی جوابش را بدهم ! بدم نمی اومد بگم برو خودت ازش بپرس ! اما از اونجايی که تز شماره يک* من اينه که« با همه جوری رفتار کن که دوست داری با خودت رفتار شه»  يه لحظه به خودم اومدم ديدم دارم جوابش را ميدهم حتی بدون اينکه براش قيافه بگيرم يا اخم کنم نميدونم شايد هم همون موقع که ازم سوال کرد ناخودآگاه يه پوزخند زدم شايد هم نه ! به هر حال بعد از اون روز ديگه تقريبا اون ماجرای جلسه اول برام خيلی دردناک نبود ! من خودم را ثابت کرده بودم ! حداقل برای خودم ! به خصوص که در اولين امتحان آزمايشگاه نمره ی من نسبت به نمره ی اون نه تنها بيشتر شد که اختلاف زيادی هم داشت !
چند روز پيش از يکی از امتحانهای شفاهی بر ميگشتم و اون دخترخانم داشت ميرفت برای امتحان . از دور من را که ديد لبخند زد ! و بعد هم سلام و احوال پرسی ! من هم با روی باز ازش استقبال کردم .با خودم اون روز فکر کردم که شايد فهميده که به هر حال «در دنيای امروز آدمها به هم نياز دارند و اينکه از هر کجا و هر رنگ و هر عقيده که باشند وقتی در يه جامعه زندگی ميکنند بايد با هم باشند و به هم کمک کنند !» وقتی با هم خداحافظی کرديم و از هم دور شديم به خودم به خاطر بخششم آفرين گفتم و اطمينان دادم که حتما از عمل اون روزش شرمنده شده ! ولی از اونجايی که هميشه دو تا فرشته روی سر من تاب ميخورند دوباره سر و کله ی مامور بد بينی پيدا شد و در گوشم گفت : « شايد هم من زيادی خوش بينم ...شايد نبايد جوری وانمود کنم که يادم رفته اون باهام چه جوری برخورد کرده و نبايد خيلی هم تحويلش بگيرم . شايد هم اين رفتار من باعث بشه که اون دختر الان در دلش بهم بخنده و بگه اين شرقيها خيلی خنگند ! هر بلايی سرشون بياد اصلا درک هم نميکنند ديگه چه برسه به اينکه بخواهند حتی ناراحت بشن ...»
نميدونم ...هميشه از حرفهای اون فرشته بدبينه بدم مياد ! برای همين هم معمولا ميفرستمش دنبال نخود سياه . اما اگه حق با بدبينی باشه چی؟... به هر حال تزهای من هميشه روی من بالاترين تسلط را دارند ! حتی اگه بارها سرم به خاطرشون به سنگ بخوره !  

**************

عجب شانسی دارم من ! نميدونم چرا هميشه وقتی امتحان دارم اين کامپيوتر سالم تر از هميشه کار ميکنه اما هر بار به محض اينکه امتحانها تموم ميشه يه دفعه ای يه بلای عجيب غريب سرش مياد و حسابی بيمار ميشه ! شانس که نيست ! هزار تا پروژه داشتم که فکر کنم بايد همچنان در خيالاتم عمليشون کنم!

*اين تز ها چند شماره دارند که قبلا توسط خيلی ها وضع شده اند و من الان دارم به تازگی سعی ميکنم يکی يکيشون را در خودم کشف و يا وضع کنم .البته اون دسته از تزهايی که بر من تسلط دارند معمولا اونهايی هستند که قبلا نا خود آگاه وضع شده و در من شکل گرفته اند .

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳