خداحافظ بروکسل

خوب ديگه ...کم کم شمارش معکوس هم تموم شد . دارم از دنيای مجازی جامعه ی ايرانيان خداحافظی و به دنيای واقعی سلام ميکنم . وقتی فکرش را ميکنم که تقريبا به مدت يک ماه دارم از اينجا دور ميشم و نميتونم نوشته های قشنگتون را بخونم از همين حالا احساس ميکنم دلم برای همه تون تنگ شده . الان کاملا احساس معتادی را که ميخواهند به تخت و ميز ببندنش خوب درک ميکنم !  اما خوب بايد سعی کنم نيمه ی پر ليوان را نگاه کنم ! اينکه قراره بهم خوش بگذره (البته اميدوارم که همين طور باشه ) و اينکه اين يک ماه دوری از وبگردی يه راه خوب برای خود سازی است ! هر چند که فکر کنم در ايران اون قدر حرف برای گفتن داشته باشم که حتما مجبور شم حداقل يه بار هم که شده هر جور شده به اينجا پناه بيارم .

 ان شاء الله فردا شب اين موقع در خاک پاک ايران خواهم بود ! از همــــــــــــــــــه تون بابت کامنتهای گرمی که در پست قبلی گذاشتيد ممنونم . از وقتی مطلب قبل و احساساتم را نوشتم انگار استرس را از خودم با نوشتن اون مطالب تا حد زيادی بيرون داده ام و تازه خوندن کامنتهای شما هم کلی بهم دلگرمی داد . واقعا ممنونم . خيلی خوشحالم که اينجا را راه انداختم و نگهش داشتم . برام خيلی پيش اومده بود که به خاطر بعضی چيزها تصميم بگيرم که ديگه وبلاگ را کنار بگذارم اما مقاومت کردم و امروز خيلی خوشحالم ؛خوشحالم چون دوستهای خيلی خوبی پيدا کرده ام .

 بگذريم ...نمی خواهم اين پست آخری را طولانی بنويسم و خسته تون کنم .خلاصه که ما را حلال کنيد . بالاخره سفره و هزار ماجرای پيش بينی نشده .

و اما جمله ی آخر را با يه جمله به زبان اجنبی! -که در يه افلاين به دستم رسيده- ختم ميکنم :

If you have a big problem, don't say "Oh God I have a big problem!", but say "Hey problem I have a big God".

 

  
نویسنده : نگاه ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۳