در ذهن من فرشته هایی هستند...

در مترو نشسته ام، اون کنج کنج، یعنی اگر 4 تا صندلی روبروی هم را بخواهید تصور کنید، من چسبیده به پنجره ام. پشتم هم به در و کسانی است که ایستاده اند. یه پیرزنی میاد کنارم میشینه و هی نفس نفس میزنه.

من یه تقویم کوچولوی ایرانی دستمه و دارم روزها را توش کم و زیاد میکنم و برای روزهای آینده ام فکر میکنم که چه جوری برنامه بچینم.

پیرزنه نشسته هی به من نگاه میکنه. یه نگاه به من یه نگاه به دفترچه ی دستم و بعد سرش را به اطراف میچرخونه. با خودم میگم باز یه پیرزن فضول که دنبال یه گوش کر میگرده که باهاش سر صحبت را باز کنه.  با اینکه خیلی تابلو است نگاه کردنش و هیچ احد الناسی نیست که متوجه نشه که یکی اینجوری نگاهش میکنه من به روی خودم نمی آرم. واقعا اون قدر ذهنم درگیری داره که حال و حوصله ی فکر کردن و جواب داد به سین جیمهای پیرزن ها را نداشته باشم. سعی میکنم به چیزهایی که باید روش فکر کنم تمرکز کنم تا راحت تر بتونم پیرزنه را انکار کنم.

 پیرزنه اما ول کن نیست هی به من نگاه میکنه هی سرش میچرخه به عقب. دست آخر رو به سمت من میچرخه به عقبش و به کسی که پشت سرمون ایستاده میگه میخواهی اینجا بشینی؟

حالا میفهمم چی میخواهد بگه! تموم مدت پیرزنه میخواست من متوجه پشت سرم بشوم!

توی ذهنم یه جنجال دیگه راه می افته : حدود بیست ایستگاه دیگه دارم و جایی که میرم کل روز را باید سر پا بایستم، تازه من چه جوری از این کنج با این همه بار و بندیل در بیام؟ خوب یکی که همون دم نشسته پاشه! همین دیروز برا یکی بلند شدم در حالی که طرف دو  تا ایستگاه بعد پیاده شد و من تا 20 تا ایستگاه مجبور شدم وایستم!! همه ی این فکرها در 30 ثانیه از ذهنم میگذره، تو دلم خدا خدا میکنم که تا دو تا فرشته ی مهربونی و خودخواهی جنگشون طبق معمول به نفع مهربونی تموم نشده یکی دیگه پا شه. عاقبت به امر فرشته ی مهربونی در کیفم را باز میکنم که تقویمم را بگذارم توش و بلند شم که یکی که جلوی پیرزنه نشسته و از اول تا حالا هم پیرمرده را میدیده و جاش هم مناسب تره بلند میشه و جاش را میده به پیرمرده. من خوشحال میشم و در کیفم را میبندم و باز به تقویمم نگاه میکنم و  میرم تو روزهای هفته و برنامه ریزی برای امتحان.

 یه دفعه میبینم پیرزنه خم میشه و در گوشم یه چیزی میگه ...نمیفهمم چی میگه. گوشم را میبرم طرفش و میگم ببخشید. میگه « تو اون کتاب ننوشته جاشون را باید بدهند به پیرها؟!»

آخ که چه حس بدی بهم دست میده. یه لحظه یخ میکنم و نمیدونم چی باید بگم. تو ذهنم فرشته  ی بدبینی بهم میگه آبرو هر چی مسلمونه بردی! حتما طرف هم خیال میکنه قرآن دستته!! سریع اون یکی فرشته مهربونه میگه نگفتم؟ باید زود به حرف من گوش میدادی! این هم نتیجه اش! ...تو ذهنم کلی آشوب میشه، این وسط فرشته ی خاطره ی مغزم به دادم میرسه و میگه تو که نمیدونستی اون پشتت وایستاده!

- راست میگه!

 همش خیلی سریع اتفاق میافته: خانمه به من جمله اش را گفت، سرش را تکون تکون داد و من شوکه برگشتم خیره خیره نگاهش کردم! اینجا به خودم اومد، بعد لبخند زدم و گفتم «ولی من پشت سرم چشم ندارم مادام!»

باز پیرزن سری تکون میده (فرشته ی بدبینی: میخواهد بگه نخواستی ببینی، فرشته ی خودخواهی: خوب نخواستم که نخواستم اصلا که چی؟) ذهنم را جمع و جور میکنم و یه داد سر فرشته ها تو سرم میزنم. بعد فرشته ی آرامش را به کمک میطلبم بلکه بتونم دیگه به این موضوع فکر نکنم و به فکرهای قدیمیم برسم! هر چند که کاری از دستش بر نمی آد و جمله ی خانمه و جمله های فرشته ی بدبینی همش داره تو سرم زنگ میرنه!

نزدیک پیاده شدن سرم را از روی کتابم بلند میکنم و به پیرزنه که حالا روبروم و کنار شوهرش نشسته لبخند میزنم. دنبال یه جمله میگردم که بهش بگم اما حال فکر کردن ندارم (انگار واقعا ذهنم خسته است)  ناخودآگاه موقع بلند شدن از روی صندلی به طرفش خم میشم و بهش دوباره میگم که من اصلا متوجه همسرش نشده بودم. با طعنه میگه آدم وقتی چیز میخونه چیز دیگه ای نمیفهمه. حرفش را با جدیت تایید میکنم و ادامه میدهم به خصوص اگر ذهنش خیلی مشغول باشه! و با یه لبخند ازش جدا میشم. با این حال یه وزنه ی سنگین بهم اضافه شده!

 از پله های مترو که بالا میام روبروم توی خاکریزهای جاده ای که دارند درست میکنند پبرزنی گیر کرده و میلیمتر به میلیمتر قدم بر میداره تا مبادا بیافته، سرش را بالا میاره و منتظر دستی میگرده تا کمکش کنه. بهش میرسم و ازش میپرسم کمک میخواد؟ دستش را به طرفم دراز میکنه. از تو خاک ها میکشمش بیرون. تشکر میکنه و میره. وزنه ها از روی شونه هام میافتند پایین. دیگه فرشته ی بدبینی و مهربانی تو سرم جیر جیر نمیکنند. فکر کنم فرشته ی عذاب وجدان دیگه راضی شده و به اون دو تا هم یه چشم غره رفته که دیگه بسه! نفس راحتی میکشم و سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم!

البته نوشتنم در اینجا یعنی این خاطره هنوز در ذهنم داره زنگ میزنه! 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید