سی سالگی

19 اردیبهشت امسال هم یه روزی است مثل بقیه ی روزهای خدا.. .ولی امسال برای من متفاوت خواهد بود. خیلی متفاوت تر از سالهای قبل. امسال خیلی زودتر از هر سال دارم به استقبالش میرم. بهش فکر میکنم. براش استرس دارم. هر چی باشه دارم دهه عوض میکنم. یه زمونی وقتی خیلی کوچیک بودم، اون موقع که کوچولوترین دختر کلاس بودم و برای رفتن مامانم از مدرسه اشک میریختم همیشه از خودم میپرسیدم یعنی بیست ساله بشم چه جوری میشم؟ آیا موجود موفقی ام؟ سی سالگی چه طور؟ از همون بچگی اما خودم را هیچ وقت شکست خورده تصور نکردم. همین طور که برای خودم هم هیچ وقت خیالبافی نکردم. هیچ وقت دوست نداشتم آدم معروف و مشهوری باشم. نخواستم مهمترین و بهترین باشم، اما شکست هم برام هیچ وقت مفهوم نداشت...تنها رویای بلند پروازانه ام این بود که بزرگ که شدم داروی سرطان را کشف کنم! شاید برای همین بود که وقتی برای کنکور میخوندم تصمیم گرفتم هدفم را داروسازی بگذارم.

وقتی وارد بیست سالگی میشدم به  قسمتی از چیزهایی که میخواستم رسیده بودم اما میدونستم که ده سال دیگه وقت دارم تا به همه ی اون چیزهایی که میخوام برسم. همیشه با خودم تصور کردم که تا قبل از سی هر آنچه باید کاشته ام و بعد از سی موقع رسیدگی به کاشته هاست و در چهل سالگی شاید موقع برداشت ...

حالا رسیدم به سی! تا چند روز دیگه من سی ساله میشم و الان دقیقا نمیدونم کجا ایستاده ام! استرس شدیدی دارم ...عین یه دانش آموز که تا چند روز دیگه باید درس پس بدهد و نمیدونه تو این فرصت باقیمونده چی بخونه تا نمره ی خوبی بگیره؟!

وقتی به عقب نگاه میکنم، به آرمانهام، خدا را شکر میکنم. من تقریبا به همه ی اون چیزهایی که میخواستم رسیده ام، به اون چیزهایی هم که نرسیده ام، خودم نا خودآگاه تمایلی بهشون نداشتم.

الان من فقط کمی با اون کسی که در بچگی از خودم تصور داشتم فاصله دارم. در حقیقت من آنچه را که باید در این مدت به دست بیارم به دست آوردم ولی تفاوتش این است که اون جوری که فکر میکردم از اون چیزهایی که به دست آوردم استفاده نمیکنم.

همیشه فکر میکردم وقتی سی سالم میشه وارد یه زندگی روتین و معمولی شدم که صبح به صبح با عجله با همسرم صبحانه میخوریم و دو تایی میریم برای رفتن به سر کار. شغلم هم یه چیزی مثل استادی دانشگاه است. چه بسا همسرم هم همکارم است و با هم به دانشگاه میریم! جالبه که الان که نگاه میکنم میبینم مسیر سرنوشت زندگی من حتی داشت من را واقعا به این سمت می برد ولی من خودم با اختیار تغییرش دادم.

اعتقاد دارم که آدم هر چیزی را که ضمیر ناخودآگاهش بخواهد همون جوری مسیرش پیش میره. من هم اون چیزهایی را که میخواستم به دست آوردم. الان مدرکم را دارم و همسری که عاشقانه دوستش دارم اما  خبری از اون روزمرگیهای تکراری که فکر میکردم (و البته همیشه ازش ترسیدم) نیست. میدونم که همیشه از یه چیز تکراری فرار کردم اما حالا که دارم وارد سی میشم از این فرار یه جورهایی پشیمونم.  احساس میکنم دیگه نباید بترسم. احساس میکنم که الان دیگه آماده ی یه زندگی معمولی و تکراری ام و حتی به اون زندگی روتین نیاز دارم. به اینکه وقتی صبح به صبح از خواب پا میشم چشم در چشم کسی بشم که دوستش دارم. اینکه  هر روز به سر کار برم وبا یه سری آدم تکراری سر و کله بزنم و اینکه حتی شب به شب خسته و کوفته به خونه بیام و باز چشم در چشم محبت بشم و با یه عالم مهر و صفایی که توی خونه هست، خستگی روزم را دور بریزم...

به هر حال الان میدونم چی میخوام و ترس را از خودم بیرون ریختم پس به اون چه میخواهم هم دیر یا زود خواهم رسید؛ انشا الله... حالا اینکه تو تقویم کمی اون طرف تر از سی بشه ...خیلی مهم نیست! اون چه مهم است ، حس خوشبخت بودن است. حس اینکه مفیدی، برای خودت، برای دیگری و وجودت برای چند نفری تو دنیا با ارزشه.

به هر حال تو الان برای خودت کسی هستی، شخصیت مستقلی که میتونه روی پای خودش بایسته و شخصیت وابسته ای که احساس و وجودش با کسایی که دوستشون داره پیوند خورده... و این همون اصلی است که از قدیم برای خودم متصور بودم! خدا را شکر!

اینها را میگم تا به خودم دلداری بدهم و خودم را تشویق کنم برای ورود به دهه ی جدید! ولی با همه ی این دلداری ها...روز تولد برای من همچنان دلگیره...

19 اردیبهشت امسال هم یه روزی است مثل بقیه ی روزهای خدا...هر چند امسال برای من متفاوت خواهد بود. خیلی متفاوت تر از سالهای قبل.

 

/ 0 نظر / 21 بازدید