قسمتی از انباری ذهن

از وقتی کامپیوترم را عوض کردم حسابی تنبل شدم تو نوشتن. از بس که این کیبوردهای فرانسوی عجیب غریبه! برای فارسی نوشتن مجبورم حتما فونت ویندوز را عوض کنم با کلی درد سر دیگه برای یافتن کلیدهای مناسب! میدونم تا حالا بیست بار اینها را گفتم . اما این بار دارم با همون کامپیوتر قدیمی تایپ میکنم. آخ که چه حالی میده! این دالاغ دالاغ کردن کلیدهاش بهم جون میده انگار! کلی حرف زدنم میاد باهاش! حیف که باید باهاش خداحافظی کنم. این یادداشت هم برای همین مینویسم . اولین یادداشت این وبلاگ با این کیبورد بود... وقتی رفت حس و حال نوشتنم هم رفت.  نمیخواهم با وبلاگ نویسی خداحافظی کنم ها! عملا چند وقتی است این کار را کردم اما قصد ندارم ...نه ... به اندازه ی کافی این چند وقت خیلی چیزها را از خودم دور کردم ...خیلی چیزها و خیلی آدم‌ها ازم دور میشن . اما فعلا قصد از دست دادن اینجا را ندارم . حتی اگه سالی یه بار هم توش بنویسم!

یه چند وقتیه یه جورهایی بین یه سری افکار مختلف سرگردونم ... خیلی چیزها هست که باید تو ذهنم مرتب کنم ...خیلی چیزها که باید بهشون فکر کنم و به فردا موکول میکنم ...خیلی چیزها که مجبورم بهشون فکر کنم و به هیچ وقت واگذارشون میکنم، یه سری فکر هم هستندکه الکی برای خودشون تو سرم رژه میرند. همین طور پر و پخشند تو سرم. هیچ وقت هم انگار قصد جمع شدن ندارن!

 تو اون نوشته‌هایی که داشتم جمع میکردم (همونها که تو پست قبلی در موردشون میگفتم) یه مطلبی بود در مورد یک قسمت از همین گیجیهای الانم. یه داستانی بود تو این مایه ها :

داستان یه «من» بود که تصمیم گرفته بود سوار یه قطار بشه و با دنیایی که توشه و خیلی دوستش داره خداحافظی کنه. قطاری که خیلی از همسن‌ها و همکلاسی‌های اون  «من» و حتی خیلی از او‌‌نهایی که ازش کوچک تر بودند مدتها بود سوارش شده بودند و رفته بودند و حالا «من» مونده بود با یه چمدون پر از اسباب بازی ...پر از فکرهای کودکانه و دوست داشتنی ..پر از معصومیت کودکانه... بعد کم کم اون «من» دیده بود  که خیلی تنها شده ! کم کم همه رفتند و اون تنها مونده. اونهایی هم که هستند دیگه خوب نمیشناستشون.  این بود که تصمیم گرفت که اون هم سوار قطار شه. رفت و با کلی تردید تو ایستگاه ایستاد.

 بقیه اش را دیگه نخوندم ...آخه داشتم به این نتیجه میرسیدم که انگاری «من» هنوز تو اون ایستگاه ایستاده و همش به خودش میگه قطار بعدی! ولی تو تکه کاغذها اگه درست یادم باشه ادامه اش این بود:

تو ایستگاه یک پیری میاد و ازش چمدونش را میگیره چون این طور که میگه اون جا که«من» میره دیگه این چمدون به کارش نمی‌آد. اما برای اینکه خیال« من» که حالا بدون چمدون حسابی حول کرده بوده راحت بشه در چمدون را قفل میزنه و کلیدش را میده دست خودش ! بعد هم بهش اطمینان میده که اگر  خواست وقتی رسید به مقصد براش میفرستتش! بعد هم یه چمدون جدید میده دستش برای مقصد جدید و به «من» دلداری میده که این یکی هم خیلی زود پر میشه . فقط توضیح میده که مواظب باشه با هر چیزی پرش نکنه .چرا که این یکی چون پر از تجربه میشه میتونه به کار خیلی های دیگه هم بیاد و توصیه میکنه که خیلی مواظبشون باشه، اینکه حواسش را جمع کنه که راه را عوضی نره و مقصدش را درست انتخاب کنه.

اولین چیزی که تو چمدونش میگذاره آخرین حرف‌هایی است که میشنوه: کاری کن که وقتی چمدونت را خواستی برای سفر آخر جا بگذاری با غرور این کار را کنی.

و «من» با چشمان گریان سوار قطار میشه و ....

داستان دیگه ادامه نداشت... فکر میکردم الان دیگه باید ادامه اش را بدونم اما انگار هنوز هم نداره! 

اون موقع که «من» سوار شد فکر میکرد دیگه قدم اصلی را برداشته اما درسته که «من» دیگه اون چمدون قبلیش را همراه نداره اما ...فکر میکنم هنوزم تو راهه ! هم دیر تصمیم گرفت سوار قطار بشه و هم مسیرش از همه طولانی تر بود! آره! فکر کنم هنوز «من» تو قطار نشسته! خیلی ها تا حالا پیاده شدند. اما ...«من» از راههایی که بقیه رفتند خیلی خوشش نمی‌آد و جرات راه جدید رفتن هم نداره. اصلا انگار به این قطار عادت کرده و به پیاده شدن دیگه فکر هم نمیکنه! شاید هم منتظر یه نشانه است که بهش بگه کجا باید پیاده شه. به هر حال « من» هنوز هم کودک درونش را با خودش حفظ کرده شاید برای همینه که هر جا برای دیدن دوستاش پیاده میشه وقتی باهاشون حرف میزنه بیشتر به این پی میبره که دنیای اون مثل دنیای اونها نیست. شاید هم اون قدر دنیا را دیده که محل‌هایی که اونها بهش قانع شدند هر چند قشنگ و رویایی براش جذابیت نداره.« من» هنوز هم از دنیای آدم بزرگ‌ها میترسه. هیچ علاقه ای هم بهش نداره! و این ترس اون را بیشتر میترسونه! اون دنبال یه جای استثنایی و رویایی نیست دنبال یه جاییه که بتونه توش خودش باشه.  
ار یک توقفگاه دیگه هم گذشت ....مسیر بعدی مسیر پر پیچ و خمی میشه که خودش تنهایی پای پیاده باید اون را طی کنه احتمالا این راه چمدونش را حسابی سنگین کنه. این که بعد از اون مسیر سخت چه قدر به اون دنیایی که باید بهش برسه نزدیک بشه را خدا میدونه!
خود خدا حفظش کنه و کمکش! براش دعا کنید!

******************************************

....
واژه ها در تپش ثانیه ها گم شده اند
و صدای من از اعماق زمین می آید
نقشها ... حجمها ... رنگها
همه از روز دگر می گویند
دست دیروز دگر بسته شده
اینجا نیست
روزها می گذرند
این کلامی نو نیست
من
به دنیای جدیدی رفتم!
...

امشب وسط نوشتن حوس وبگردی کردم و بعد از مدت‌ها سر از اینجا در آوردم! یا واقعا وصف حالم بود یا امشب کلا همه چیز را وصف حال میبینم! به هر حال با اجازه نویسنده کپی اش کردم اینجا!

/ 0 نظر / 12 بازدید