نظرخواهی

داره جمعمون جمع میشه . هر بار یه نفر دیگه به جمع دوستان اضافه میشه . خیلی خوبه .
 راستش یه چند تا دختر ایرانی هستیم که همدیگه را هر کدوم یه جوری پیدا کردیم و هر چند وقت یه بار دور هم جمع میشیم. با هم تفاوت زیاد داریم اما شباهت هم زیاده .مهمترینش این که در این کشور غریب همه مون کم و بیش در یه موقعیت سنی ـ مکانی قرار داریم و هر هفته با این دوره هایی که هست و با جمع شدن در کنار هم همه عقده های حرفهایی که فقط با یه ایرانی میشه گفت را تخلیه میکنیم ! از هر دری هم حرف میزنیم . اعتقادی، فرهنگی، اجتماعی، درسی، هنری ... خلاصه روی هم رفته بد نیست . چند روز پیش بحث صحبتمون به پیشنهاد یکی از بچه ها ایراد معایب یکدیگر بود! راستش همه از این پیشنهاد بدشون نیامد اما حداقل در مورد خودم بگم که یه جورهایی معذب بودم و میترسیدم شاید طرح یه سری مسائل باعث کدورت بعضی ها بشه . بحث شروع شد و با خوشحالی دیدم که همه ظرفیت شنیدن حرفهای همدیگه را داریم و این خیلی قشنگ بود. برای خودم که خیلی جذاب بود چون تازه متوجه شدم که یه سری چیزها هست که آدم ممکنه اصلا فکر نکنه که میتونه باعث ناراحتی و معذب شدن دیگران بشه اما میشه .در همچین صحبتهایی هر کسی خودش را اونطوری که اخلاقش هست تعریف میکنه و اون موقع دیگه لازم نیست با دیگران اون طور که خودت دوست داری باهات رفتار کنند رفتار کنی بلکه چون اخلاق اون را میدونی باهاش طوری رفتار میکنی که اون میپسنده و اون هم متوجه میشه که چه چیزهایی میتونه تو را ناراحت کنه یا مثلا تو به چه چیزهایی اهمیت میدی که شاید اون اهمیت نمیده ! من که خیلی از این بحث لذت بردم. هم دیگران را بیشتر شناختم هم خودم را و هم همه ی اون حرفهایی که در دلم بود و معمولا همش را نگفته بودم را  گفتم و سوء تفاهم ها بر طرف شد! حالا از اون روز تصمیم گرفتم که این سوالات را از همه ی کسانی که به نوعی من را میشناسند بپرسم . خیلی دلم میخواهد تا قبل از روز تولدم (که چیز زیادی هم بهش نمونده)به اکثر نقاط ضعفم به خصوص اونهایی که خودم شاید همین جوری هیچوقت متوجه نشم و دیگران فقط میفهمند پی ببرم! 

خوب مسلم شما به عنوان کسانی که دفتر خاطرات اجتماعی انتقادی احساسی من را میخونید خیلی میتونید بهم کمک کنید.مسلم این نقاط ضعف فقط اخلاقی نمیتونه باشه حتی طرز نگارش ...اصلا اولین بار که اومدید اینجا در موردم چه فکری کردید؟ الان فکر میکنید من چه جور آدمی هستم ؟ تو رو خدا صادقانه هر چی در موردم فکر میکنیدبگیدها. میخواهم خودم را از دید شما ببینم. لطفا هم الکی پلکی تعریف هم نکنید چون بالاخره من خودم را میشناسم واگه قرار باشه تعریف الکی کنید اون وقت من چون مبنا را میگذارم رو اینکه شما حقیقت را میگید باید بشینم یه فکری بکنم که چی کار کردم که یه جوری که نیستم من را دیدند! اون وقت پسرفت میکنم عوض پیشرفت!! اگه فکر میکنید که دوست دارید نظراتتون را خصوصی بگید اینجا بفرستید. اگه هم دوست دارید ناشناس بدهید. اصلا مهم نیست . فقط اینکه اگه یه جاهایی احساس کنم که موضوعی که در موردم فکر کردید یه سوءتفاهم بوده این حق را برای خودم قائلم که حتما در موردش توضیح بدهم .به پای این نگذارید که جنبه ی انتقاد ندارم.

یه چیز دیگه اینکه اگه کاری کردم که هر کدوم از شما ازم رنجیدید تو را خدا همین جا بگید تا همینجا کدورت را رفعش کنیم.خوب؟

دست آخر اینکه میدونم کم هستند کسانی که اظهار نظر میکنند چون میدونم انتقاد کردن کار خیلی سختیه ! اجباری هم نیست که حتما یه چیزی بگید! اما خواستم تاکید کنم که اگه چیزی به ذهنتون میرسه اگه بهم بگید خیلی خوشحالم میکنید !

یه جا شنیدم که دوست واقعی اونه که به آدم در رفع معایبش کمک کنه .

-------------------------------------------------------------------------

از این شعره خوشم اومد.یه قسمتهاییش را انتخاب کردم که برای تنوع بگذارم اینجا .اسمش هست :Ce matin-là... je me suis parlé... " (اون روز صبح ...با خودم حرف زدم(خلوت کردم...)  ).

Moi aussi... tu sais...
il m'est arrivé un beau matin...
de devoir repenser ma vie...
J'en avais gaspillé plus de la moitié...
dans l'oubli...
à ne penser qu'aux autres... "

Tout comme toi... peut-être...
je me souviens très bien du matin...
où... je suis entrée en conversation...
avec moi-même... "
...
Là... j'ai beaucoup pleuré....
et... j'ai osé pour la première fois...
me regarder.... et m'écouter...
J'ai vu alors...
la femme que j'étais vraiment...
et... je me suis pardonné... "

Pardonnée.... de m'être oublié... "
....
J'ai passé... plus de la moitié de ma vie...
dans le rêve.... maintenant...
je n'ai plus besoin d'anesthésie...
je veux vraiment parler...
à la femme que je suis... "

Ce matin-là.... j'ai effacé de ma vie...
tous les souvenirs amers..
les mauvais rêves...
et tout ce qui m'avait fait souffrir...
Je n'ai gardé que le merveilleux...
et c'est là... que les larmes...
sont revenues dans mes yeux... ''

Là, j'ai souris.... et j'ai compris...
que je ne serais plus jamais seule...
pour pleurer....

Je venais à peine de me rencontrer... "

Claire De La Chevrotière

 

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ئه سرين

يوووووووووهووووووووووووووووووو. بازم تولدت مبارک گيگيلی من:))

جناب کارگردان

سلام...با لينك پرنده آتشين اينجا آمدم....اگر نظري دادم راجع به راست يا دروغ بودن آن زياد نگران نباشيد ، چون هم بنده با خواندن مطلب اخير شما مطمين شدم كه از حرف روراست ناراحت نميشويد و هم بنده اهل هيچگونه چاپلوسي وبلاگي ، به قصد پر شدن كيسه «نظرات ديگران »وبلاگم نيستم .ولي قبول كنيد كه براي مثل بنده اي كه فقط رسيدم چند تا از مطالب شما را بخوانم زود است تا نظر مناسبي دهم ، چون پيش از شما حدود يك ساعت تمام داشتم مطالب پرنده آتشين را ميخواندم ، و آخر سر هم آنقدر برايش وراجي نوشتم كه اميد وارم حوصله خواندنشان را داشته باشد ( مانند اينجا!)به هر حال ..........

جناب کارگردان

به هر حال از چند مطلب مخلصانه شما خيلي خوشم آمد «16 فروردين ، براي خودم....»چون مدتي بود كه بنده هم تصميم داشتم بعضي از درد دلهاي درونيم را در صفحه ام بنويسم ولي اين مستلزم اعتبار نويسنده و صفحه اوست كه من هنوز آن را ندارم . خوب زياد ورور كردم اجازه دهيد بروم و سر فرصت بيايم تا تمام مطالبتان را با دقت بخوانم و آنوقت نظرم را بدهم ......آو...راستي ...راستي.... چقدر قالبتان سنگين است ......نزديك بود از گرفتن آن منصرف شوم كه در آخرين لحظات پيدايش شد.......شب بخير

جواد

سلام. و خدا حافظ برای مدتی سکوت می کنم ، علتش را نوشته ام اما به هتون حتما سر می زنم مطالبتون رو همیشه می خوانم چون با دیدگاهتون کاملا موافقم ومیدانم از نوعی بینش عمیق حکایت دارد . دردها یمان درد مشترکی است و دغدغه هایمان نیز.

چشم بينا

سلام. ديگه سر نمی زنيد. فراموش شديم؟!! اولين انتقاد اينه که بی معرفت نباش:) شوخی کردم نيستی:))

azhdari

سلام دوست عزيز* راستش من مطلب آخری را خواندم وقبول کردم که از من بيشتر مي فهميد* يکی جلوتر رفتم بازهم ديدم چنين است * گفتم پس بهتر است اول سلامی کرده باشم * چون شما مثل اينکه ازما بهترانيد! بنا براین *دوست عزیز اگر اجازه بدهید بنده هم یکی از بینندگان این دفتر باشم؟* از آلمان

Saeed

سلام. من از اين شعر چی بايد بفهمم! من که زبون بلژيکی (هلندی) نمی دونم! فارسيش چی ميشه؟!

سيد محسن

به نام حضرت دوست .......... / ای دلدار دل خراب است و ديده بی تاب دور دار از ما خرابی و بی تابی ........... / در پناه حضرت دوست

پروانه

سلام هنوز آپدیت نکردید. پیداست سرتان شلوغ است. انشاالله که موفق باشید.

ghazaleh

عجب حرف جالبي زدي ......... اتفاقا منم خيلي دوست دارم كه با بقيه راجع به اين چيزا حرف بزنم ...... دوست دارم ببينم اونا منو چه جوري ميبينن ....... چه دوستاي نزديكم..... چه كسايي كه منو دورا دور ميشناسن و ميبينن و روابطمون در حد سلام و عليكه ....... خب اونايي كه خيلي باهاشون در ارتباط نيستم رو كه روم نميشه برم ازشون بپرسم! يه كاره برم بگم شما چه نظري در مورد من دارين؟!!!!!!!! به دوستام هم كه ميگم يه جوري نگام ميكنن كه انگار از كره مريخ اومدم! شايد هم ميترسن كه انتقادپذير نباشم ...... نميدونم ... اما من شما رو اصلا نميشناسم ....... نه ميدونم اسمتون چيه و نه اين كه در چه رشته اي درس ميخونين و نه اين كه چند سالتونه .. اما فكر ميكنم ادمي هستين كه با قرار گرفتن در محيط يه كشور خارجي و پيشرفته خودتون رو نباختين و به اصطلاح غرب زده نشدين ....... و اين خيلي خوبه .. نشون دهنده اعتماد به نفس و اصالت شماست .... اما فكر ميكنم براي انتقاد كردن احتياج به شناخت بيشتر هست كه من ندارم... همين!