سفرنامه ی ایران

بعد از سالها امسال عید را در ایران بودم و چه قدر شیرین است سال را در کنار خانواده  شروع کردن، عین قدیم ها از لای قرآن عیدی گرفتن، تمیز پوشیدن و عید دیدنی رفتن. شاید عید الان و حال و هواش با بچگیها یه ذره فرق داشته باشه اما اصلش فرق نمیکنه. عید توی ایران یه چیز دیگه است. خدا را شکر که قسمتم شد یه بار دیگه این حس ها را تجربه کنم!

این سفر چند ماهه به ایران برام خیلی عزیز بود. فرصت خوبی بود که بتونم به دید یه آدم بزرگ و نه بچه محصل، یه شهروند واقعی و نه یه مسافر، یه کارمند و نه یه بازدیدکننده به کشورم نگاه کنم و اون طور که دیدم قضاوت کنم و نه اون طور که شنیدم. البته سه ماه هم فرصت زیادی نیست اما برای من ارزشمند بود. خیلی زیاد!

بیشترین استرسی که قبل از اومدن داشتم برای دوران کارآموزیم بود که قرار بود در یکی از کارخونه های ایرانی مشغول به کار بشوم. قبل از اومدن، یکی از استادهامون که اتفاقا ایرانی هم هست، وقتی فهمید قراره به ایران بیام کلی دستم انداخت و گفت از کارم عقب می افتم. یکی دیگه که قبلا این راه را رفته بود گفت هر جا بری طوری باهات رفتار میکنند که انگار اومدی جای اونها را بگیری. همه میخواهند هی زیر آبت را بزنند و تو اونقدر چیزهای عجیب غریب و غیر قانونی و بهداشتی میبینی که کلافه میشی! نمیدونم شاید اون قدر از مرگ شنیدم که به تب راضی شدم اما اون چیزی که من در این مدت دیدم به این وحشتناکیها هم نبود. البته نه این که اصلا چیزی نباشه... یکی از جاهایی که بار اول رفتم مهمترین عملی که اونجا یه قانون حساب میشد و کسی زیرش نمیزد به کار بردن لفظ دکتر قبل از اسامی بود!! اصول GMP و قوانین کارخونه و رعایت معتبرسازی دستگاهها و بهداشت در و دیوارها و ... دیگه اصول نبود فروع بود! ولی خوب همه جا هم این طوری نیست و خدا را شکر من این شانس را داشتم تا بقیه ی جاها هم سری بزنم و یه جای بهتر مشغول به کار بشوم و نخواهم همه را با یه چوب بزنم و یه قضاوت کلی مشت نمونه ی خرواری بدهم.

حرفهایی که از این چند ماه سفر دارم اون قدر زیاده که شاید درست نباشه که در یه پست اونها را بفرستم اما از اونجایی که تجربه این اواخر نشون داده که هر پستی را نصفه کنم برای بعد، دیگه معلوم نیست بعدی در کار باشه فکر کنم بهتره همه را همین الان تا اونجایی که امکان داره خلاصه وار تعریف کنم.

این که هر جا بری و هر جا باشی حرف و فرهنگ آدمهای اطرافت برات قابل درک باشه خیلی عالیه و حس خوبی داره اما موضوع اینه که وقتی در خود ایران هستی اخبار مربوط به اون ازت دور تره!! همیشه از اینکه دوستها و فامیل از یه سری از مهمترین خبرهای اتفاق افتاده در مورد ایران بیخبرند در حالی که من اون طرف مرزها خبر داشتم شگفت زده میشدم ولی حقیقت اینه که اکثر مردم در ایران براشون خیلی اهمیت نداره که در دنیای اطرافشون چی میگذره. اصلا مهم نیست تو ایران چه اتفاقاتی در جریانه. این که دنیا در مورد ایران چه فکر میکنه که اهمیتش باز هم کمتر است!

چه قدر زیاد بودند کسانی که تا حالا داستان هاله ی نور را نشنیدند، نمیدونند در دانشگاه زنجان چی شده و ...داستان سیب زمینیهای مجانی ، کنفرانس ژنو ، نامه ی تبریک اوباما، تکذیبیه ها وتاییدیه های دولت و کارنامه و بیوگرافی وزرا و گم شدن پولهای  میلیاردی... همه داستانهای بی اهمیتی هستند که تو تعریف ماجراهای مستند خودشون از قبض جریمه و رشوه گیریها و گشتهای ارشاد و سلاخی و اسید پاشی همسایه به خاطر عشق و عاشقی و بدهکاری و بستانکاری ... گم میشوند. جالبیش اینه که وقتی این بحثها شروع میشه همه ی داستانها با جوک و خنده شروع و با جوک و خنده تموم میشه! اعتراف میکنم که به عمرم به اندازه ی این دو- سه ماه بعد از داستانهای تلخ نخندیده بودم!

یه موضوع دیگه که جدیدا به اون توجه بیشتری کردم بعضی تفاوتهای اخلاقی است که میتونه بین ایرانی و بلژیکی وجود داشته باشه. خوب ما ایرانی ها برای خودمون یه سری تعریفاتی داریم از اخلاق که همیشه بهشون افتخار کردیم و این جای بحث نداره. اما بعضی وقتها باید قبول کرد که یه سری کاستیهایی هم وجود داره مثلا به تازگی متوجه شدم که گرفتن در برای غریبه ای که پشت سرمون می آید کار خیلی مرسومی نیست در ایران. یکی دو بار که سر کار در را برای مثلا بعضی از  همکارها نگه داشتم چنان با تعجب نگاهم کردند که حس کردم کار خلاف عرفی دارم انجام میدهم. جالبیش اینه که وقتی در را نگه میداری، نفر بعدی از کنارت رد میشد بدون اینکه خودش در را بگیره! انگار که شما به عنوان دربان مسوول بودی که در را براشون نگه داری تا ایشون رد بشن!

یه چیز دیگه اینکه فکر نمیکردم در ایران تعداد خانمهای سیگاری اون قدر باشند که به چشم بیان!  تازه در قسمت بانوان اتوبوس ها علاوه بر بوی سیگار، یه بار  هم بوهایی شنیدم که  معمولا در متروهای بروکسل از افرادی بلند میشد که مشروبات الکلی صرف کرده بودند!

اما چند روز پیش که به دیدن یکی از فامیل رفتیم که تازه از سفر زیارتی حج عمره برگشته بودند چیزهایی شنیدم که حقیقتا اشک آدم را در می آورد. شنیدم در کشوری مثل عربستان از ایرانی ها در فرودگاه انگشت نگاری میکنند و اونها را یک روز تمام در فرودگاه به این بهونه معطل میکنند! بد تر از اون اینکه مردهای عرب همه ی زنهای جوان ایرانی را نگه میدارند و به بهونه ی اینکه اثر انگشتشون بهتر بگیره هی دستشون را روی دستهای زنها میگذارند!!! اصلا از فکر این توهینها کلی حرصم میگیره. از خودم می پرسم آیا یه امر مستحبی ارزش این بی حرمتیها را داره؟

6-7 سال پیش که من عمره رفتم اجازه نمیدادند که زنها به قبرستان بقیع بروند، اون زمان مقامات ایران سفری داشتند به عربستان و در خواستی شده بود مبنی بر اینکه عربستان اجازه بده که زنها هم وارد بقیع بشوند و من که بسیار از رفتار عربها خشمگین بودم وقتی شنیدم که  بعد از برگشتنم برای اولین بار یک زن در آن زمان پا به بقیع گذاشته خیلی خوشحال شدم. برای عربهایی که حتی هنگام دفن زنان  هیچ زنی حق پا گذاشتن به قبرستان را نداره، ایران اون زمان اونقدر قدرت داشت که عربستان خواسته ی یک مقام ایرانی را تا این حد احترام بگذاره اون وقت الان ....

به نظر من قدرت اون زمان ایران نه به خاطر قیمت زیاد نفت بود و نه انرژی هسته ای و نه آشوبهای منطقه ای منسوب به ایران. قدرت ایران آن زمان به خاطر دیپلماسی دولتمردان آن دوره بود. دولتمردانی که ایران را با حرف و گفتمان و تمدنش به جهانیان معرفی میکردند و از سر دوستی با دیگران حرف میزدند و نه از روی قدرت نظامی، برتری نژادی و تقسیم کشورها به خوب و بد.

پست این دفعه شاید یکی از سخت ترین نوشته هایی است که تا به حال نوشتم و اون به این خاطر است که میدونم قراره نقد بشوم. به قول دوستی میگفتند  اگر می دونستیم که یه روزی نوشته هامون مورد نقد قرار میگیره شاید بیشتر حواسمون را جمع میکردیم. اما درست مثل این دنیا که میدونیم یه روزی قراره جواب پس بدهیم اما دست آخر یه جاهایی خودمون را میزنیم به اون راه که یعنی حواسمون نبود...این پست من هم از اون پستهایی حساب میشه که فراموش میکنم قراره نقد بشوم و میفرستمش چو ن متاسفانه این پست به عنوان پست آخر وبلاگ  میتونه پتانسیل اینکه جلسه ی نقد وبلاگم به جلسه ای سیاسی تبدیل بشه را بالا ببره و  این چیزی است که من اصلا دوست ندارم.  اما به هر حال حرفهای دلم را بیان میکنم چون  اینجا برای من مکانی است تا نظراتم را بیان کنم و من هدفم از احداث این وبلاگ آشنا کردن دیگران با دیده ها و شنیده های کسی بوده که برای کشور و اعتقاداتش احترام قائل است و در عین حال با دیدگاههای جهانی تا حدودی ملموس تر. پس وظیفه ی خودم دونستم تا حرفهایی که رو دلم سنگینی کرده را بیان کنم به خصوص که فکر میکنم الان موقع آگاهی دادن است و همه ی ماها نه تنها وظیفه داریم در انتخابات آینده شرکت کنیم  بلکه باید چشمهامون را باز کنیم و نظرات دیگری را بشنویم قبل از اینکه رایمون را به داخل صندوق بیاندازیم. چرا که این رای تک تک ماهاست که میتونه وضعیت ایران را عقبتر ببره یا اینکه ان شا ا... باعث عظمت و سربلندی ایران بشه.

 

دست آخر اینکه برای دوستانی که اطلاع ندارند همون طور که گفتم قراره جلسه ی نقد هوای شرجی برگزار بشه در روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت از ساعت ١٧-١٩ در سرای کتاب واقع در تهران - خیابان سید جمال الدین اسد آبادی- خ ۲۱ پارک شفق- فرهنگسرای دانشجو

مسلما حضور شما دوستان و البته نقد و بررسیهاتون بسیار باعث خوشحالی و دلگرمی من خواهد بود.

 

/ 39 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

باسلام چطوری خانمی[لبخند][گل]

حمید رضا

با سلام منتظریادداشت شما از نتایج جلسه نقد و بررسی هوای شرجی هستم

پرنده آتش

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود سلام معذرت نتونستم جلسه نقد بیام

President Evil

سلام. منهم بعد حدود 13 ماه زندگی در مالزی دو هفته ای می شه اومدم ایران برای دیدار با خونواده و اقوام و دوستان و سایر فرزانگان! وضع از اونی که فکر می کردم زیاد بدتر نیس یعنی به همون افتضاحی که خبرش بهم می رسید و می خوندم... یادت رفته منو آره؟ من President Evil هستم!

الفم

سلام. بعد از مدتها آمدم سلامی بکنم. و بگم شاید آن سوالی که ژارسال پرسیده بودید را امسال جواب بدم. اگر عقلم بیاد سر جاش. یا حق

خود من

هوووووم . سلام ! مممم .. نمی دونم چی نظر بدم ! و اصلا نمی دونم چرا نوشتتو خوندم . فکر می کنم البته فقط فکر می کنم چند تای دیگه از پستاتو که خوندم فکر کردم اینو بگم که خیلی جاها موقع تعریف کردن خودمون ، شروع می کنیم خودمون را با دنیای مدرن مقایسه می کنیم بدون اینکه مرز بین جهان بینی مدرن و جهان بینی سنتی و جهان بینی دینی رو تعریف کنیم .. گاهی پیشرفت رو که می بینیم فکر می کنیم ما هم باید همون راه رو بریم . در صورتی که هر پیشرفتی لزوما پیشرفت نیست ! به عنوان مثال اقتصاد غربی که بعد از چند ده سال الان داره ناکارامدیش رو نشون می ده . فکر می کنم خیلی اوقات دیدنامون بسته به شرایطمونه ... به هر حال موفق باشید [لبخند]

خود من

سلام .. ابتدائا از اظهار لطفتون ممنونم .. در مورد چیزی که گفتید در مورد مطلبی که من گفتم مصداق نداره ! ببینید جهان بینی مقدمه راهی که واسه زندگی انتخاب می کنیم .. اون هم نه اینکه ثابت باشه یا اینکه بخوایم خودمون رو به جبر توی یه تفکر نگه داریم ولی وقتی بخوایم مرتتب اقوال مختلف رو پیرامون مسائل مختلف رصد کنیم نتیجش این می شه که نمی تونیم راهی رو که ایدئولوژی خودمون بهمون معرفی کرده رو بشناسیم ... ماها خیلی اوقات اصلا به این فکر نمی کنیم که خب در این مسئله نظر مثلا اسلام چیه ؟ ماها اگر به خدا اعتقاد داشته باشیم و البته نه زبان که خیلیها و اولینش خود من خدا را به زبان فقط می شناسیم و موقع شکایتهایمان می گیم خدایا !!! اون وقته که یاد می گیریم به راهی پکه واسه خودمون انتخاب کردیم احترام بذاریم و حداقل ببینیم که پیشنهادش در مورد سوال ما چیه ؟ من نمی خوام دوباره شرایط اقتصادی غرب رو مثال بزنم ولی ببنید همین قوانین فیزیک و شیمی و ریاضی که خیلی جاهاشون با جهان بینی ما کاملا در تضادن ... یعنی باید فکر بکنیم خب چون قانونی به اسم قانون پایستگی ماده وجود داره و این قول از بقیه اقوال بهتره پس دیگه باید خدا رو نادیده بگیریم

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام : از اینکه با تاخیر نظر خود را در وبلاگ ساندی در خصوص وبلاگ ارزشمند شما قرار دادم عذر می خواهم. همراهی با شما بزرگوار برایم افتخاری بس ارزشمند بوده و خواهد بود. ایام به کام و موفق باشید.

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام : از اینکه با تاخیر نظر خود را در وبلاگ ساندی در خصوص وبلاگ ارزشمند شما قرار دادم عذر می خواهم. همراهی با شما بزرگوار برایم افتخاری بس ارزشمند بوده و خواهد بود. ایام به کام و موفق باشید.

حامي نيوز

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرم تر شود بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد من قبلا هم به وبلاگت سر زده بودم از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني ونظرت رو بگي... دیدم قدری گرفته ام انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود من هم رفتم