وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

 و هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شده‏اند، مردگانند؛ بلكه آنها زندگانى هستند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند

امشب يه خبری شنيدم که خيلی شوکه ام کرده ! هنوز هم باورم نميشه . در اين دنيای مجازی خيلی ها ميان،خيلی ها ميروند. اما هميشه هر وقت دوستی تصميم به ترک اين دنيای مجازی را داشته با اينکه ناراحت شده ام اما هميشه مطمئن بودم که يه بازگشتی هست. اما وقتی حرف پرکشيدن ابدی ميشه، ترک دنيای حقيقی... باور کردنش مشکل و سخت و تحملش دردناک ميشه .

امشب وقتی ديدم رازستان پس از مدتها اپديت شده با خوشحالی رفتم تا از اولينهايی باشم که داستانهای زيبای آقا حامد را ميخوانه. اما اين پست آخر ... با همه ی پستها فرق ميکرد. باورش برام مشکل بود. گفتم حتما من درست درک نکرده ام. اميدوار بودم که اين طور باشه اما جوابی که از تنبور گرفتم اين بود : 

 

bullet-arrow-orange.gifنويسنده: tanboor

شنبه، 11 تير 1384، ساعت 22:49

سلام ! متاسفم ! درست متوجه شدی حامد برای هميشه رفت و . . . حامد بعد سالها درد کشيدن از عوارض بمبهای شيميايی توی ۲۸ سالگی رفت . رفتنی که برای خودش رها شدن از درد و رنج بود و برای من و مثل من از دست دادن يه نعمت بزرگ و يه رحمت وافر . حامد برای همون اعتقاداتی رفت که امروز . . .

E-mail:  وارد نشده است

URL:  tanboor2.persianblog.ir


ار اعلام خبر بد خيلی بدم می‌ آيد. اما به هر حال اين حقیقتی است.  بياييم برای شادی روحش يک فاتحه بخونيم که اين کمترين کاری است که ميتونيم در جواب اون همه فداکاری انجام بدهيم .

--------------------------
هر بار که اين کلیپ را ميبينم باهاش گريه ميکنم. امشب دوباره خواستم گوشش کنم .گفتم شايد برای شما هم تسلی ای باشه.

 

خدا را شکر خبر تکذيب شد ! طبق معمول کارِ کار يه آدم مريض بوده !! اين بار دومی است که با يه همچين چيزی در دنيای مجازی بر خورد ميکنم. بار اول هم يکی را ديدم که کلی با نويسنده ی وبلاگش فرق داشت و خودش را به جای يه آدم بيچارهء مفلوک جا زده بود. واقعا که ما کم آدم عقده ای نداريم !

ياد ماجرای اون وبلاگ انگليسی افتادم. خيلی وقت پيش يه جا خوندم که يه وبلاگی در انگليس بوده که به قلم يک کودک دبستانی نوشته ميشده و به طرز جالب و با زبان بچه گانه‌ای از کتک‌هايی که بهش ميزدند مينوشته . آخرش جامعه ی وبلاگ نويس ها طاقت نمی‌آورند و از طريق آی پی اش آدرسش را که ادعا می‌کرده به خاطر ترس به کسی نمی‌ده پيدا ميکنند و با پليس به سراغ خانواده ی اون بچه ميروند. اون وقت تازه ميفهمند که اون کودک يه پيرزنه و تمام اون ماجراها از تخيلاتش منشا ميگرفته !!:))  آدم به اين ماجرا می‌خنده اما وقتی فکرش را ميکنه که چه قدر آدمها نگران اون کوچولو شده بودند و ناراحتش بودند ...

به هر حال خدا را صد هزار مرتبه شکر که اين ماجرا خوب تموم شد! خيلی غصه ام شده بود!

 

/ 14 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطراتچی

خدا رحمتش کند. راستی خیلی دردناکه که همین کشورهایی که ما الان داریم درش درس می خونیم زمانی صدام را با همین بمب های شیمایی تجهیز کردند. همین چند وقت پیش گروهی از هلند به ایران رفته بودند تا در مورد پرونده ارسال مواد شیمیایی از طرف یک شرکت هلندی به عراق تحقیق کنند. می خواستند گزارشی از اثار ماندگار این سلاح ها تهییه کنند. ولی چه سود که بسیاری از مصدومان شیمیایی از میان ما پرکشیده اند.

خاطراتچی

راستی همسايه لينک وبلاگت را هم اضافه کردم

Khateratchi

انگار اين بنده خدا زنده است شما اين قدر قصه خوردی. راستی مطلب جديدم را هم بخون

الهام

...به رازستان دوباره یه سری بزن

شبگرد تنها

درود ..... واقعيت تلخی ست بسيار متاثر شدم ، کاش بشر می توانست برای اينگون آلام درمانی زود هنگام بيابد .... اندوه یک دوست غم من را افزون می کند بدون تعارف .... بدرود .

جناب کارگردان

راستش با خوندن اون احساس کردم يه جای قضيه ميلنگه: جوان ۲۸ ساله در زمان جنگ حدود يازده سال بيشتر نداشته چطور شيميايی شده! حتی اگر بچه سردشت هم بوده باشه جور در نمياد!

Saeed

سلام. راستش من در عالم اينترنت ديگه به کسی اعتماد ندارم. راستی! به روزم. هر هفته شنبه ها و سه شنبه ها از شبکه سراسری اينترنت.

Saeed

من هم دقيقا همون اول که متن رو خوندم به موضوعی که ؛کارگردان؛ به اون اشاره کرد فکر کردم!

نگاه

بابا من هم به اين موضوع فکر کردم پيغام هم گذاشتم و حتی با خود تنبور مستقيم از طريق مسنجر صحبت کردم ولی وقتی يکی ميگه يکی مرده و گريه و زاری ميکنه آدم نميتونه به طور مستقيم بهش بگه داری دروغ ميگی . هی میپرسی چه طور ممکنه . بعد هم کم کم مجاب ميشی که شايد تو از هيچ چی خبر نداری و شدنيه !!