حرف‌های يک ماه

داشتم چک ميکردم که از سرچ چه کلماتی به وبلاگم رسيده اند، رسیدم به يکی از صفحات آرشيوم مربوط به سال ۸۲. ديدم چه قدر از ۲ سال پيش تا حالا سبک نوشتنم فرق کرده. اون موقع را بيشتر دوست دارم. همونی که فکر ميکردم را همون موقع به زبون خودم می نوشتم. اما حالا افکارم را يا وقت نميکنم بنويسم يا از بيانش خيلی هم احساس راحتی بهم دست نميده. اون قدر که اون قدر طول ميکشه که ديگه از نوشتنش پشيمون ميشم. اين هم مزيد علت شد برای تنبلی بيشتر من! 


در اين دانشگاه جديد با دختری آشنا شدم که چون مقنعه سرش بود فهميدم ايرانی است. کمی که باهاش حرف زدم ديدم فارسی را با لهجه صحبت ميکنه. خيال کردم از يکی از شهرستان‌ها اومده. بعدا فهميدم که اينجا به دنيا اومده و بزرگ شده و برای همين هم هست که فارسی اش اينجوريه. در مراسم شب‌های احيا هم ديدمش. اومد کنار من نشست. دعا که شروع شد شروع به خواندن معانی فارسی دعا کرد. چند تايی از کلماتی را هم که نمی‌فهميد ازم معنی و طرز خوندنش را میپرسيد. وسط‌های دعا بود و من داشتم از غلط خواندن دعا توسط کسی که ميکروفون را به دست گرفته بود حرص ميخوردم و تو دلم داشتم خدا خدا ميکردم تا دعا را طرف کامل تغيير نداده يکی ميکروفون را ازش بگيره که ديدم اين دختر با خواندن معانی دعا رفته تو حال و داره گريه ميکنه. اين‌ها را نوشتم چون تا حالا خيلی‌ها ازم پرسيدند چطور ميشه آدم ايمانش را در يه جاهايی مثل اروپا حفظ کنه. راستش من خودم هم تا حالا فکر ميکردم که اگر کسی همه ی رشدش را در کشوری کرده باشه و در مدارسی درس خونده باشه که به دين و اعتقادات پايبندی ندارند براش خيلی چيزها نبايد مفهوم داشته باشه. هميشه با ديدن اکثر بچه‌های بعضی از خانواده‌های نسبتا مذهبی اينجا با خودم ميگفتم اگه يه روزی مادر بشم نميذارم بچه ام در محيط های اينجوری رشد کنه که مثل اين‌ها بشه. اما با ديدن اين دختر برام معلوم شد که اين طوری‌هام نيست. مطمئنا ذات آدم‌ها و فطرتشون، چهره ی واقعی و رفتار صحيح پدر و مادر و خوردن مال حلال در رشد و تربيت بچه خيلی اثر داره و اثر محيط ميتونه در برابر اين‌ها حتی خيلی هم جزئی باشه.

پيرزنی(اجتماعی)
 ميگم بعضی از اين پيرزن‌ها هم عالمی دارند برای خودشون ها! يه آقای نابينايی در همسايگی ما زندگی ميکنه که از اين سگ‌های راهنما داره. هر روز سگش را مياره در اين پارک کنار خونمون ميچرخونه. تابستون بود ديدم يه پيرزن همين طور ايستاده داره نگاش ميکنه بعد کم کم که من بهش نزديک شدم فضوليش را کنترل کرد و راه افتاد. بعد هم که من بهش رسيدم شروع کرد در مورد من فضولی کردن که در اين هوای گرم تو گرمت نيست؟ خدا را شکر که همون موقع اتوبوسم رسيد و مجبور شدم بدوم سوار اتوبوس شم و خلاصه نتونست فضوليش را به اندازه کافی ارضا کنه! چند وقت پيش هم با يه خانم مسنی در اتوبوس سر صحبتم باز شد و معلوم شد که همسايه ايم. خلاصه از ايستگاه اتوبوس تا خونه را مجبور شدم به قدم‌هاش راه بيام و حرف‌هاش را گوش بدهم. اصليتا ايتاليايی بود و به ۹ تا زبان حرف ميزد!! تازه بهم يه دکتر ايرانی که همون طرف‌ها مطب داشت و ما اصلا خبر نداشتيم را معرفی کرد! هر کاری کردم خريدهاش را براش بيارم نگذاشت. خودش پياده تا فلان فروشگاه را رفته بود و با اتوبوس برگشته بود! کلی از خودم خجالت کشيدم وقتی ديدم اين پيرزن اين قدر سرزنده است. با خودم گفتم يعنی اگه من هم سن اون بشم اين حال و حوصله را دارم؟

اوه اوه امروز چه خبر شده من اين قدر ياد پيری کردم نميدونم! فکر مادر شدن و پير شدن و ...بلندشم برم به درسم برسم که دوباره پس فردا امتحان‌هاست !! راستی حرف امتحان‌ها شد، يه سوال: کسی ميدونه «خر زدن» را چی ميشه معنی کرد؟ با همين دوستم که حرف ميزدم حرف خر زنی شد نميدونست يعنی چی. من هم هر چی فکر کردم فرانسه که هيچ به فارسيش هم نتونستم مفهوم دقيق کلمه را برسونم! شما چی معنيش ميکنيد؟!

سياسی
ديديد چه قشنگ همه دنيا با يه جمله باهامون قهر کردند و بهمون چپ چپ نگاه کردند؟ يه هو از مظلوم شديم ظالم! اخبار نشان ميداد کلی يهودی جلوی سفارت ايران در بروکسل راهپيمايی کردند. باهاشون که مصاحبه ميکرد ميگفتند هيتلر هم از اين حرف‌ها ميزد! البته خيلی مودبانه در مورد ايران صحبت ميکردند و خودشون را همه آدم‌های علمی و با فرهنگ نشون ميدادند. طوری که آدم خجالت ميکشيد. ميدونيد، در دنيايی که برای تک تک کلمات سياستمدارانش کلی برنامه ريزی و سياست به کار ميبرند وقتی يه مقام بزرگ مملکتی رو جمله ای که ميگه درست فکر نکنه، همه نوع برداشتی ميشه ازش کرد. اينجا خيلی ها اين جمله را اين طور برداشت کردند که بايد نسل يهوديان از روی زمين برداشته بشه!! به هر حال من که از روز انتخابات منتظر خبرها و خرابکاری‌های بدتر از اين هم بودم! احتمالا کم کم عادت می‌کنيم!

روزنامه ی «مترو» هر روز يه خبر از ايران ميره، يعنی اگر در صفحه اولش چيزی از ايران درش نديديد مطمئنا در صفحات بعدی هست. يَک اخباری هم ميره که اصلا من نميدونم اين‌ها را ازکجا می‌آرند؟! مثلا چند وقت پيش خبر صفحه اولش در مورد جمع آوری مانکن‌های پشت ويترین‌ها در شهرستان بجنورد بود!!! به نظر من که اين تبليغات فقط و فقط برای آماده کردن افکار عمومی است...

دوباره شنيدم که در دانشگاه قديمم منافقين جمع شدند و دارند طبق معمول از آب گل آلود ماهی ميگيرند. دوباره عکس اعدام‌های خفاش شب را دستشون گرفتند و جلوی دانشجوها را در رستوران دانشگاه (پر رفت و آمد ترين محل دانشگاه) ميگيرند و بهشون نشون ميدهند و چهره ای خشن و وحشتناک از ايران بهشون ارائه ميدهند. خدا را شکر که من از اونجا رفتم! آبرو ما دانشجوهای ايراني که به جهنم،اگه اونجا بودم نميتونستم خودم را کنترل کنم و سرم را به باد ميدادم! تازه اعصاب خوردی‌های هر روزش به کنار! نميدونم چه طور بعضی‌ها ميتونند اسم ايرانی رو خودشون بگذارند هی نژاد آريايی، آريايی کنند و بعد اين طور خودشون، هموطن‌هاشون و کشورشون را خُرد و حقير کنند؟! 

 

بازی
چون ميدونم دوباره ممکنه کلی طول بکشه تا اپديت کنم يه سری بازی گذاشتم اينجا  که اگر دوباره اومديد، حوصله تون سر نره! هر چند که به اندازه يه ماه حرف زدم و ديگه اگر کلاهتون هم اين طرف‌ها بيافته نمی آييد برش داريد!

در ضمن با عرض معذرت تا وقتی که اين قسمت نظر خواهی بيشتر وبلاگ‌ها يه خط در ميان با کامپيوتر من مشکل داره و من هم خيلی حرص ميخورم وقتی نميتونم نظرم را بگم! تعجب نکنيد اگه من را هنوز هم مهمون خونه هاتون نمی‌بينيد!

 اين هم بازی‌ها:

فلش موس (موشواره!) را نجات بديد! اين آقا ژاپنيه عشق اين فلش است!

اگر تونستيد از اينجا بريد بيرون!! خيلی سخت نيست. يه ذره وقت گيره. بايد به نشانه ها خيلی دقت کنيد.

اين هم برای کسانی که عاشق شطرنج هستند.به خصوص اسبش!

همه کاشيها را برداريد. (من که نفهميدم چه طور ميشه سقوط نکرد!)

اين هم گلف. مجری‌هاش با اين لهجه فرانسه شون ممکنه يه ذره اعصابتون را خورد کنند!! توصيه ميکنم اگر از زبان فرانسه خوشتون نمی آد صداش را قطع کنيد! 

/ 34 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Saeed

سلام. به روزم.

خاطراتچی

يه چرخه خاطراتچی مطلب کوتاه جديد وبلاگ خاطراتچی است.

اکرم

سلام دير دير مينويسی ولی کور خونديم برا يه ماه بايد بخونيم! دستت درد نکنه مجله بود ... ماه نامه... همه رو خوندم و کلی فيض بردم. ممنون برا کامنت گذاشتن منم مشکل دارم ولی وقتی صفه کامنت باز نميشه وبلاگ رو ميبندم دوباره باز ميکنم ميشه يه وقتی هم با يه بار کليک مياد... بيشتر پرشين مشکل داره

سامان

برای آخرين بار سلام سومين بار که مينويسم ارور ميده اگر نشد ديگه نمينويسم سر زدی ممنون وبلاگت رو خوندم جالب بود و فيض بردم اگر ممکنه اطلاعاتی از دانشگاه سوربن پاريس نحوه پذيرش دانشجو بالاخص در رشته‌های جغرافيا و علوم اجتماعی برام ايميل کن اول ممنونم و شايد روزی جبران کردم و آخر دست حق به همراهت در غربت فرنگستان

سامان

نه بابا مثل اینکه از خر شیطون اومد پایین و ارور نداد بهرحال منتظر جوابت میمونم خدانگهدار

Saeed

سلام. من به روزم. چرا به خبری نيست!؟

ایروا

به نظر شما وبلاگ گروهی ایروا در چه سمت و سویی باید حرکت کند؟

جناب كارگردان

سلام... بابت نظرتان در مورد ايراد صفحه ام متشکرم آنرا برطرف کردم و ديگر نوشته ها با پس زمينه قاطی پاطی نميشوند .چقدر خوشم آمد از اينکه اينقدر نسبت به مسئله تشيع حساس هستيد و از آن دفاع ميکنيد . و مخصوصا از اين قضيه خيلی خنده ام گرفت که نوشته بوديد : آنها به هم ميگويند که با شيعه نبايد بحث کرد چون متقاعدتان ميکنند!! چقدر تاسف دارد که کسی اسم خودش را مسلمان بگذارد اما جرات بحث نداشته باشد . اگر احیانا کسی را سراغ داشتيد که سنی بود و وبلاگ فارسی داشت ، خوشحال ميشوم که آنرا به بنده معرفی کنيد .

خاطراتچی

با همت جمعی از دانشجویان هلندی و ایرانی علاقمند به معماری ایران نمایشگاه ایرانشناسی در هلند ترتیب داده شده و پس از ان گروهی از اساتید و دانشجویان هلندی به ایران سفر می کنند. این حرکت جالبی است و می تواند توسط دانشجویان ایرانی و حتی سایر ایرانیان علافمند به فرهنگ و هنر کشور عزیزمان ایران ،در سایر کشورها هم اجرا گردد. اطلاعات بیشتر در مورد این حرکت فرهنگی را در وبلاگ خاطراتچی بخوانید

شواليه

سلام می بينم که حسابی جيره يک ماه نوشته توی يک پست اوردی...در مورد پير شدن بايد بگويم خوب زندگی همين هست ولی من دوست دارم مثل استادم پير شوم يعنی نه قدرت جسمی خودم از دست بدهم و نه شادابی روح خودم ...دلم می خواد توی پيری محتاج کسی نباشم نمی خوام بعد از يک عمر اخر کار نيازمند کسی باشم