سلام!

گفتم اولين کلمه در سال ۸۴ را با سلام شروع کنم که سلامتی مياره ! امان از دست اين اولينها ! نيست روشون حسّاسم الان ۲۰ روز است که صبر کردم ببينم اولين پست سالم را با چی شروع کنم! آخرش هم ديدم بهتره ديگه شروع کنم حالا با هر چی که خودش اومد! ميدونيد چيه... از اول سال تا حالا همش دارم برای خودم ميگم سالی که نکوست از بهارش پيداست ...بعد هی ميشينم اين بهار را برای خودم تفسير ميکنم و همش به اين نتيجه ميرسم که خدا به خير کنه ! البته راستش همچين هم به اين جمله سال نکو و بهار اعتقاد ندارم .يعنی معتقدم که به هر چی اعتقاد داشته باشی همون طور برات ميشه .شايد اين هم يه جورخرافات باشه اما خوبيش اينه که اثر خنثی کننده ی خرافات اولی را داره!

 لينک:

احساس ميکنی خيلی استرس داری؟ اينجا کليک کن 04.gif

به من که بايد يه ميليون دلار بدهند تا سوار اين شم !

اين هم برای اونهايی که خيلی با کامپيوتر بازی ميکنند .شايد اعتياد بازی از سرشون افتاد ! (خيلی جالبه حتما ببينيد) 

اين هم بد نيست !

آخری هم برای علاقه مندان به عکس نی نی !

«برای خودم» (اگه حال و حوصله نداريد لازم نيست بخونيد، بيشتر برای دل خودم نوشتم تا شايد حالم خوب شه !)

ميخواهم اعتراف کنم !(کاری که معمولا سعی ميکردم فقط جلوی خدا انجام بدهم ، اما امسال سنت شکنی ميکنم و جلو اين همه آدم اعتراف ميکنم) اعتراف ميکنم که مدتی است از خودم شديدا بدم مياد ! احساس ميکنم هر چی ميگذره بيشتر از «خودِ» ايده آلم دارم فاصله ميگيرم. از اون «خودي» که هميشه ميخواستم باشم. دارم احساس ميکنم که حتی دارم آرزوهام را يواش يواش به نفع اين فاصله تغيير ميدهم يه جوری که کم کم يادم بره اون «خود» ايده آل چی بوده؟! نميدونم ...وقتی بهش فکر ميکنم ميبينم شدنی است بعد ميرم تو رويا ...برای خودم برنامه مينويسم .خودم را در دو قدمی رسيدن به اون «خود» ميبينم، اما موقع عمل که ميشه ...هر روز را موکول به فردا ميکنم، يه جورهايی از زيرش در ميرم ...نميدونم شايد هم فکر ميکنم که ممکنه نشه ...يه جورهايی ته دلم از شکست ميترسه اما در عين حال ميدونم که شکست واقعی اون موقعی است که تلاش نکرده باشم...هميشه يکی در ذهنم بهم ميگه اگه به اندازه ی تلاشم نتيجه نگيرم دردناکتر از اونه که با تلاش حداقلم به يه نتيجه ای هر چند کوچيک برسم. دليل مسخره ايه ! اما هميشه من را قانع ميکنه ! 
برای همين دلم گرفته ...خيلی هم گرفته . احساس ميکنم دارم تبديل به يه سيب زمينی ميشم! بی خاصيت و بی تحرک ... خيلی کارها دارم که انجام بدهم يه هدف خيلی بزرگ هم هست که اون دور دورها هی داره برام دست تکون ميده ...اما من همش يه نگاه بهش ميکنم و بعد مثل اون خرگوشِ توی مسابقه خرگوش و لاک پشت ميگيرم ميخوابم چون خيال ميکنم که بالاخره بهش ميرسم . عوضش به ديدن خواب پيروزی قناعت ميکنم! همش فکر ميکنم هميشه که شده اين بار هم ميشه . اما اين بار يه چيزی ته وجودم هست که ميگه اين دفعه ديگه نميشه ...يعنی اگه خودت کاری نکنی نميشه ! هميشه ميشده چون بچه بودی ..پر از بی شيله پيلگی. الان دوباره موقعش که ميشه با چه رويی دوباره ميخواهی بری التماس که خدا جون ببخشيد خدا جون کمک !؟ تا کی ميخواهی خودت را زير سايه رحمت اون مهربون قايم کنی ؟مگه نه اينکه از تو حرکت از «او» برکت؟ حرکتت کو؟ اصلا يادته تا حالا چند بار قول دادی و زدی زيرش ؟خيلی پررويی! خيلی! 

  آره ديگه ... شديد دلم ميخواهد يه جورهايی خودم را از دست خودم سر به نيست کنم .يه چند وقتی اصلا برم به ناکجا آباد...اون جا که عرب نی انداخت!(همين طور ميگن؟) اصلا برم تو کُما ...نه اينکه بميرم ها ...نه اصلا نميخواهم الان بميرم(۱) ...چون وقتی خودم از دست خودم راضی نيستم خدا باشه؟ اما يه جورهايی برم يه جايی که نميدونم کجاست يه جايی که بتونم خودم را پيدا کنم . همون «خود»ی که دوستش دارم . همونی که ميخواهم باشم. همونی که يه موقعهايی بودم اما بعد گُمش کردم !...کی ميدونه اونجا کجاست؟چه جوری برم ؟ کسی اصلا ميفهمه من چی ميگم؟

(۱) اين جمله بد جوری بردم تو فکر ...

پ.ن. نگفتم خدا به خير کنه !

 

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگاه

اينجا که ميدونم ميشه ! این منم که طبق معمول نميتونم برای کسی کامنت بگذارم :((

dariush

من از شما تعجب می کنم اين حرفا رومی زنين.شما ديگه چرا!!!.من هنوز نا اميد نيستم.من هنوز مطمئنم.چيزی رو که می خوام با سعی و تلاش و صبر ميشه بدست اورد.فقط بايد تلاش کنی....

shahbaz222

سلام : سال جديد رو با مطالب جالبی شروع کردی . اميدوارم که هميشه موفق باشی و شاد باشی .

ghazaleh

ميدونی مصرع دومش چيه؟! ماستی که ترش از تغارش پيداست! ولی به نظر من خوب بودن تابستون و پاييز و زمستون نبايد ربط چندانی به بهار داشته باشه!

امیر

سلام عیدت مبارک . حالا چی شده تو بهار دلت گرفته و با خودت درگیری؟ ممکنه از درس خوندن زیادی یا کار های متفرقه که اونجا میکنی باشه. خب جوونی یه کم هم بزن به بیخیالی . البته نه به ناکجا آباد اونجا برگشت ناپذیره برو کنار آب برو ماهیگیری. من گاهی اینجور میشم میرم ایستگاه راه آهن یا اتو بوس زندگی مردم رو نگاه میکنم . من ایستگاه قطار بروکسل رو دیدم خیلی قشنگه برو اونجا یا تو بازار های بروکسل اونجا که همه دارن خرید میکنن . آب و هواتو عوض کن خوب میشی من برات چند تا عکس از بهار تهرون و کرج که تازه از راه رسیده از درختهای باغ خودمون گرفتم میفرستم شاید تغییر حال بدی . خوش باشید زیاد هم به همه چیز فکر نکن.

ياد

سلام من که رشته ام جامعه شناسی .مطالعات روانشناسی هم تا حدودی دارم بعيد می دونم اين نوشته ی يه نا اميد و به قول خودتون آدم سيب زميني گونه ای باشه این نوشته فردی کاملا با انگيزه با شناخت و با هدف و مصمم است. شايد برای تلنگری به ما نوشته ايد.

هوای شرجی

sadegh.parsiblog.com_sadeghziarati.persianblog.ir_sadeghblog.blogfa.com_sadegh.bushehr.wsروتو کم کن :دی

نگاه

؟؟؟ اين قدر اسم اين وبلاگ مهم بود و من نمي دونستم ! اون قدر مهم که برید صد جا این اسم را به نام خودتون ثبت کنید؟!

الفم-قرن سکوت-3503

به نام حق... سلام. شرمنده . دير آمدهام. اگر بخوام حرفی بزنم می شه کوری عصا کش کور دگر. من که وبلاگم راوی همه ايناست. پس ساکت می شينم. فقط يه چيزی اونی که اوردت هواتو داره. بی حکمت نيست. بی حکمتی از ماست. روزی روزگاريت يه جوريم کرد. و اخر اينکه نمی دونی چهار باغ چه حالی شده. حق

arefeh

سلام میخواستم زیباترین کلام را به یاری بگیرم تا صمیمانه ترین و شادترین را تقدیمتان کنم اما ذهنم یاری نکرد پنداشتم که ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست پس ساده و بی تکلف می گويم وبلاگ جالبی داري به وبلاگ منم سر بزن خوشحال ميشم نظرت راجع به وبلاگم بدونم