حس میکنم زندگی ام مثل یه نمودار سینوسی شده : خوب - بد، شاد - غمگین ... هی میره بالا میاد پایین. الانم درست توی اون شیبی ایستادم که میاد پایین؛ البته هنوز شیبش تند نشده اما میشه ...خیلی میترسم ، اما... فردا به آن فکر میکنم!

 

یکی از دخترهای فامیل یه چند روزی را مهمانمون بود.( یکی از دلایلی که ننوشتم همینه که یکی بود باهاش فک بزنم! ) روانشناسی خونده. هر روز، اون روزش را توی دفتری مینوشت. بعد نوشته اش را پاره میکرد! برای من که همیشه برام هر لحظه ای که ثبت میشه خیلی مهم و با ارزش است این کارش خیلی ثقیل بود. اما خودش میگفت نوشتن روزانه فقط برا اینه که ذهن آدم خالی شه اما نگه داشتنش یعنی زندگی در گذشته، یعنی وابستگی ...بهم توصیه میکرد سعی کنم وابستگی ام را کم کنم! این که چه قدر حرفش را برای جر دادن نوشته ها قبول دارم را کاری نداریم اما در مورد وابستگی ام حس کردم راست میگفت ... وابستگی ام زیاده ..در مورد آدمش  را نمیدونم اما نسبت به اشیا و وسایل بهتره یه فکری برای خودم بکنم.

 

آخرهای تابستان تو محله مون یک روز یکشنبه بعضی از خونه ها وسایل‌هایی را که دیگه لازم نداشتن آورده بودند بیرون خونه و به رهگذرها و بقیه همسایه ها با قیمت‌های پایین میفروختند! به نظرم کار جالبی بود به خصوص اینکه بچه هاشون اسباب بازی های قدیمیشون را آورده بودند و خودشون فروشنده بودند. با خودم گفتم چه خوب که از همین بچگی وابستگیشون را کم میکنند.

 

دارم وسایلم را جمع میکنم. کلی نامه و برگه ودست نوشته هایی که هر کدوم مال یه روز و یه جایی مثل سر کلاسه ... کلی جا میگیره، نگاه کردن بهشون غصه میاره... اما ... همشون را نگه میدارم ... مهم نیست ... فقط کاش زودترو قبل از اینکه بخواهم یکی یکی بخونمشون  جمع شن ...دیگه حال نگاه کردن بهشون را ندارم ...

 

بعضی وقت‌ها آدم یه چیزهایی داره که قدرشون را نداره...یعنی اصلا فکر نمیکنی که باید قدرش را داشته باشی؛ بعد با یکی یه حرفی زده میشه و میفهمی اوووووه مثلا ۱۰-۱۵ سال پیش فلان عروسکت را کی و کی و کی و کی حسرتش را داشتن و خودت خبر نداشتی!

 

خدا من را ببخشه ...به خاطر همه ی ناشکری هام همه ی کم گذاشتن‌هام همه نگذشتن‌هام ...

 

این روزهای باقی مونده التماس دعا

عیدتون هم مبارک

/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاپوتی

کجايی خانمی بازم مهمون داری؟ خيلی وقته ميام ولی پست جديد نميبينم!

حمید رضا .: سبوی عشق :.

سلام دوست خوب و نازنين ... خوبيد ؟ من بعضی اوقات گم ميشم تو اين نوشته ها و دست خط ها نمی دونم چطور بايد دل بکنم ... مدتيه که سعی می کنم از چيزی اينقدر خوشم نياد که باعث وابستگيم بشه تا يه روز مجبور به دل کندن از اون نشم تازه اگه موفق بشم نمی دونم راستی اين خاطرات مکتوب اين همه عکس آخرش چی ميشه بعد ما فکر نمی کنم واسه کسی ارزش داشته باشه بعضب اوقات میبینم کنا یه خونه ی قدیمی که دارن خرابش می کنن یه بغل کاغذ قدیمی یه عالمه کتابهای ورق ورق ریخته شده میفهمم که اینا خاطرات کسیه که خودش دفن شده و خونه اش هم که خاطره ی ده ها سال زندگی و شیرینی و تلخی هاست داره خراب میشه و انگار نه انگار که روزگاری وجود داشته ....

نقره ای

بازم به من!

نقره ای

خیلی دیگه فعالیتت شدید شده ... خسته نباشی!!

س.م

سلام. وقت بخير. بعد از مدتها به روز کرديد. من بعد از آفلاين شما چند خطی نوشتم اما جوابی نرسيد. به هر حال منتظر اون متنی که گفته بوديد نياز به ويرايش داره هستم. هر طوری که الان هست سعی کنيد بفرستيد. دنيا به آخر رسيد. راستی!‌يک پيشنهاد. کتاب زنان ونوسی و مردان مريخی رو بخونيد. اگر فارسيش نبود حتما فرانسويش رو پيدا خواهيد کرد. نويسنده: جان کری. يا حق

نگاه

اسم این کتاب را زیاد شنیدم. میشه بگید در مورد چیه ؟ به نظر نمی آد کتاب دینی باشه !

هاپوتی

سلام پس شما هم مثه من مشکل کيبورد داری. منم کامپتر و عوض کردم فعلا با همين وضع بايد بسازم

تبرنامه ثمين و رامين از هند

سلام. وبلاگ "تبر نامه ثمین و رامین از هند" شروع به کار کرد. منتظر حضور سبزتان هستیم.لطفا لینک ما را به نام "تبر نامه ثمین و رامین از هند" و فقط با آدرس www.tabarnameh.tk ثبت کنید و لینک خودتون رو هم با مراجعه به سایت ما در قسمت لینک ها به وبلاگ ما اضافه کنید. با تشکر

President Evil

سلام. ممنون که يادی از من کردی. قسمت نظرات پست جديدت که دور از دسترسه پس به اين پستت دست يازيدم! آره... منم مدتی هس که دارم سعی می کنم تعلقات مادی ام رو (با اين که از اولم کم بودن) رو هنوزم کمتر کنم... ولی تعلقات فکری رو مطمئنم که با خودم به دنيای بعدی می برم... موفق باشی.